‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۲۹, پنجشنبه

ماندن یا رفتن (قسمت آخر): شرایط محیطی و چشم‌انداز آینده



منظور از شرایط محیطی و اهمیت آن

منظورم از شرایط محیطی، همه‌ی آن شاخص‌های محیط زیستی است که بر روی سلامت جسمی و روانی تاثیرگذارند، از آلودگی هوا گرفته تا منابع آب، از وضعیت بهداشت عمومی و کیفیت زندگی شهری گرفته تا آلودگی صوتی و ترافیک و خیلی موارد دیگر. ولی در این‌جا به‌طور خاص به چند موضوع پرداخته‌ام که به‌نظرم مهم‌تراند. درپایان هم، به‌عنوان آخرین قسمت این مجموعه، چند جمله‌ای نوشته‌ام برای ختم بحث.

آلودگی هوا



دو تصویر گرفته شده تقریبا از یک زاویه از بالای برج میلاد. تصویر اول، برگرفته از این خبر ایسنا، روز ۲۰ آبان ۱۳۹۴، است، خبری در مورد یک روز با هوای پاک در تهران. تصویر دوم برگرفته از این خبر میزان، روز ۲۳ آذر ۱۳۹۴، است، خبری در مورد یک روز با وضعیت قرمز هوا.
در مورد موضوع آلودگی هوا فراوان صحبت شده من هم بنای ورود در جزییات زیادی ندارم. اتفاقا در همین بلاگ هم، دو سال پیش، بعد از سفری به ایران، در این پست نوشتم؛ و این‌که سالانه حداقل دو هزار مرگ در تهران به‌طور مستقیم به دلایل مرتبط با آلودگی هوا اتفاق می‌افتد. برای رسیدن به این عدد، به این مقاله و این خبر اشاره کرده بودم. البته آمار مرگ‌ومیر ناشی از آلودگی هوا خیلی دقیق نیست و بعضا خیلی هم متغیر است. شاید به این دلیل که مشخص کردن دلیل دقیق مرگ و نسبت دادن آن به آلودگی هوا کار ساده‌ای نیست. به‌علاوه این آمار به‌نظر رو به افزایش است، مثلا آمار مرگ روزانه ۱۸۰ نفر در تهران (در روزهای آلوده) یا ۸۰ هزار نفر در سال (در کل کشور) هم از سوی نهاد‌های مختلف مطرح شده است. آمار مرگ ۱۸۰ نفر در روزهای آلوده را رییس شورای شهر تهران به تازگی مطرح کرد که در این‌ خبر ایرنا و این‌ خبر بی‌بی‌سی نقل شده. آمار سالیانه‌ی ۸۰ هزار نفری در کل کشور هم در این خبر دویچه‌وله به‌نقل از سازمان بهداشت جهانی مطرح شده است. به‌طور کلی یکی از دغدغه‌های عمده‌ای که خیلی زود، بعد از یکی دو هفته زندگی در تهران، احساس می‌شود، همین موضوع آلودگی هواست. تصویر روبه‌رو تا حدودی این حس را منتقل می‌کند. هوا همیشه بد نیست، به‌خصوص در زمستان سال قبل، میزان آلودگی، به‌نظرم نسبت به سفرهای چند سال پیش کم‌تر شده بود. تصور عمومی این بود که حذف بنزین‌های «غیر استاندار» همان بنزین‌های تولید پتروشیمی‌ها که به‌طور ناگهانی کشور را در تولید بنزین «خودکفا» کرد و بعد از چند سال که به خورد ریه‌های ملت رفت، «غیراستاندارد» بودن و تاثیرات مخرب آن روی سلامتی زبانزد خاص و عام شد. دلیل بهبود وضعیت بوده که البته، براساس آمار هم، شاید ادعای درستی باشد. به‌نظرم اگر به تعداد روزهای آلوده، نگاه کنیم تا حدودی بتوان برای این بهبود هوا شواهد ارائه کرد. مثلا نگاه کنید به این خبر ایرنا یا این مطلب خبرآنلاین ولی احتمالا بارندگی بیش از معمول و وزش باد هم عامل مهم‌ دیگری بوده باشد. یک بعد قابل توجه موضوع آلودگی هوا بحث روانی آن است و این احساس مداوم که در حال تنفس هوای آلوده‌اید.


تهران، تیرماه ۱۳۹۴، بعد از اندکی باران: وضعیت اتومبیلی که به‌گمانم یک هفته قبل از این عکس شسته شده بود.
این آلودگی، به‌خصوص در زمستان، نسبت به ۱۳ سال پیش شاید خیلی موضوع جدیدی نباشد ولی در این‌مورد، پدیده‌ی جدید نسبت به قبل، تعدد روزهای غبارآلود در بهار و تابستان است. در بهار گذشته، چندین بار شاهد طوفان‌هایی بودم که با خود غبار به‌همراه داشت و تصویر شهر را ناگهان دگرگون می‌کرد. مشکل غبار و ذرات معلق در خیلی از مناطق کشور وجود دارد. هرچند منشا این ذرات در مناطق جنوب غرب، در سال‌های گذشته بیابان‌های کشورهای غرب ایران، مثل عراق و عربستان، عنوان می‌شد ولی در مورد تهران و شهرهای مرکزی ظاهرا منشا داخلی دارد. به‌عنوان نمونه، نگاه کنید به این گزارش ایرنا مربوط به تابستان ۱۳۹۳ و این مطب خبرگزاری مهر مربوط به تابستان ۱۳۹۴. در هرحال حداقل بخشی از مشکل مرتبط است با افزایش بیابان‌ها که در قسمت بعد هم به آن اشاره شده.

در پایان این بخش، یادآوری کوتاه دو نکته‌ی دیگر هم لازم است. اول این‌که هرچند بیش‌تر درباره‌ی هوای تهران صجبت شد، ولی خیلی از شهرهای بزرگ دیگر هم مشکلات مشابه دارند. مثلا اصفهان، که در گذشته معمولا به مراتب هوای به‌تر و تمیز‌تری داشت، در چند سال اخیر مشکلات آلودگی هوایی بعضا مشابه تهران پیدا کرده است. نمونه‌ای از بحران‌ آلودگی هوا در اصفهان مربوط به دو سال پیش و این هم نمونه‌ای جدیدتر نکته‌ی دوم هم این‌که، آن‌طور که بعضی‌ها ادعا می‌کنند، وضعیت تهران در مقایسه با خیلی از کلان شهرهای دیگر دنیا که مشکل آلودگی دارند، وضعیت منحصربه‌فردی نیست. تحقیقات و طرح‌های زیادی هم برای مقابله با این آلودگی مطرح می‌شود، ولی یک همت سیاسی در رده‌های بالای حکومتی برای پیاده‌سازی خیلی از این طرح‌ها لازم است که به‌گمانم هنوز در کشور وجود ندارد. آن‌چه تا حدی برای من عجیب است این است که چطور این موضوع هنوز به یک بحران سیاسی درحدی که مثلا مردم برایش اجتماع و اعتراض کنند و مطالبه‌ی جدی داشته باشند تبدیل نشده.

مسئله‌ی آب


نقشه‌ی میانگین میزان بارش سالیانه کشورها، برگرفته از این تصویر ویکی‌پدیا. داده‌های خام از اطلاعات بانک جهانی استخراج شده است. (برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید.)
مشکل کمبود آب هم هرچند بحث جدیدی نیست ولی به‌نظرم به دو دلیل، به‌مرور جدی‌تر از قبل شده و قطعا معضل جدی‌تری در مقایسه با ۱۵ یا ۲۰ سال پیش است. دلیل اول تغییر میزان بارش در نیم‌قرن گذشته است. میانگین میزان بارش در سال‌های گذشته حدود ۲۳۰ میلیمتر بوده است (برای مقایسه، این عدد در آلمان ۷۰۰ و در کانادا ۵۳۷ است، هرچند در کنار این عدد باید به جمعیت و مساحت کشور هم توجه کرد). از کم‌بودن نسبی این عدد که بگذریم، چیزی که به‌نظرم مهم‌تر است، روند تغییر میزان بارش است. در این زمینه، این مقاله تحقیقی به‌نظرم نوشته‌ی مفیدی است و تصویر روبه‌رو هم از آن گرفته شده. همان‌طور که در این مقاله اشاره شده، در اغلب نقاط کشور، میزان بارش نسبت به ۵۰ سال پیش به‌میزان قابل ملاحظه‌ای کم شده است. درکنار این تغییر، حداکثر میزان بارش در یک شبانه‌روز، در خیلی از مناطق بیش‌تر شده است. دلیل اهمیت این پارامتر دوم، ظاهرا به دلیل تاثیر آن در از بین‌بردن خاک‌ (به دلیل سیلاب) و تشدید روند بیابان زایی است.

روند تغییر میزان بارش در زاهدان (بالا) و تبریز (پایین) در طول نیم‌قرن؛ برگرفته از این مقاله. خط‌چین، روند تغییرات را با رگرسیون خطی (linear regression) نشان می‌دهد.


دلیل دوم تشدید بحران آب، سیاست‌های کلان کشور است و شاید از همه مهم‌تر سیاست‌های حوزه‌ی کشاورزی. احتمالا شنیده‌اید که بیش از نود درصد آب مصرفی در کشور، در بخش کشاورزی استفاده می‌شود. سهم این بخش از تولید ناخالص داخلی، کم‌تر از ۱۰ درصد است. نگاه کنید به مقاله‌ی اقتصاد ایران در ویکی‌پدیا واقعا معلوم نیست که چه مقدار از سیاست‌های خودکفایی غذایی با وضعیت آبی کشور سازگار است. در کنار کم‌شدن بارندگی، سطح آب‌های زیرزمینی ظاهرا به دلیل برداشت بیش از حد در اغلب مناطق خیلی پایین رفته است. حدود یک سال پیش مصاحبه‌ای با عیسی کلانتری می‌خواندم. به‌عنوان کسی که سال‌ها سکان‌دار وزارت کشاورزی بوده، برایم جالب بود که نگاهی کاملا انتقادی به سیاست‌های کشاورزی داشت. مقایسه‌ای هم با عربستان کرده بود به عنوان درس عبرت. ایشان چند ماه پیش هم این مطالب را بیان کرده بوده در نقد سیاست‌های حوزه‌ی آب و تذکرات نگران‌کننده در مورد مصرف آب‌ در کشور. به‌هرحال، به‌نظر می‌رسد بخشی از مشکل این است که اگر با مصرف بی‌رویه‌ی آب در بخش کشاورزی مقابله شود و قیمت آب برای کشاورزان واقعی شود (که طبیعتا به معنی حذف قسمتی از یارانه‌ی غیر محسوس به این بخش است) نتایج اجتماعی قابل توجهی به‌همراه خواهد داشت که احتمالا حاکمیت آمادگی آن را ندارد. توجه کنید که ادامه‌ی روند فعلی، فقط به معنی کمبود بیش‌تر آب در شهرها نیست. شاید از آن مهم‌تر، سرانجامی‌ست که افزایش بیابان‌ها در کشور خواهد داشت. نگاه کنید به این تحلیل ناصر کرمی در مورد مصارف و اتلاف آب در کشور و نتایج آن. همین‌جاست که باید طوفان‌های غبار تهران و دلایل آن را دوباره به‌یاد بیاوریم.

در مورد سیاست‌ها غلط در حوزه‌ی آب، فراوان می‌توان گفت که از حوصله‌ی این نوشته خارج است. شاید بد نباشد به یکی از شاهکارهای آن که همان سد گتوند باشد اشاره کنیم و بگذریم! جالب این‌جاست که برخلاف بحث آلودگی هوا، واکنش مردم و اعتراض به شکل‌های مختلف، در مقابل سیاست‌های حوزه‌ی آب به‌مراتب شدیدتر است. نگاه کنید به این گفته‌های یک کارشناس سازمان محیط زیست.

شاخص‌های دیگر شهری

موضوع آب و آلودگی هوا، به‌گمانم مهم‌ترین دغدغه‌های محیطی برای زندگی در شهرهای بزرگ ایران است، ولی در کنار آن عوامل متعدد محیطی دیگر هم وجود دارند که چالش‌های روزانه ایجاد می‌کنند. وضعیت ترافیک، کمبود فضای سبز، یا معضلات دفع زباله از نمونه‌های آن است. به‌گمانم طرح بازیافت (recycling) زباله‌ها از قبل از خروج من از ایران شروع شده بود، یعنی بیش از ۱۳ سال پیش. جای تاسف است که بعد از این همه سال، کماکان شهرداری‌ها ظاهرا برنامه‌ی درست و فراگیری برای گردآوری این زباله‌های قابل بازیافت ندارند. کار این جمع‌آوری، در خیلی از مناطق، به‌طور غیر رسمی به تعدادی دوره‌گرد واگذار شده که از راه جمع‌آوری این زباله‌ها و فروش آن امرار معاش می‌کنند. البته در کنار این موارد، پارامترهای مثبتی هم، حتی در مقایسه با خیلی از کشورهای پیشرفته، وجود دارد. مثلا تنوع آب‌وهوایی شهرهای نیمه‌ی شمالی کشور، عموما دلپذیر است، به‌خصوص که لازم نیست سرمای منفی ۳۰ درجه را در زمستان تجربه کنید! به‌علاوه تنوع طبیعی ایران هم به‌نظرم جالب است، به این شکل که با طی فاصله‌ی نسبتا کمی می‌توان از یک وضعیت آب‌وهوایی و ارتفاعی، به وضعیت خیلی متفاوت دیگری رسید. نکته‌ی جالب دیگر، به‌خصوص در مورد شهرهای با قدمت بیش‌تر، مثل اصفهان، «شخصیتی» است که خود شهر دارد. قدم زدن در شهر یک حس حرکت در تاریخ و ریشه‌دار بودن به انسان می‌دهد که برای من جذاب است و خیلی به‌ندرت در شهر‌های آمریکای شمالی تجربه کرده‌ام. شاید تنها استثنای عمده‌اش تا به حال بوستون بوده باشد، آن هم خیلی محدود.

جمع‌بندی و چشم‌انداز آینده

وقت آن رسیده که این مجموعه‌ی شش قسمتی به‌پایان برسد. همان‌طور که از ابتدا گفتم، دلیل مکتوب کردن این مشاهدات، این بود که نه تنها دقیق‌ و مستند کردن مشاهدات به خودم کمک می‌کند، بلکه احتمال می‌دهم برای دیگرانی که به فکر بازگشت‌اند هم مفید باشد. این‌که تصمیم نهایی من و همسرم چه‌ خواهد بود، اولا (از دیدگاه این هدف) خیلی اهمیتی ندارد، ثانیا، پارامترهای مهم دیگری در آن دخیل‌اند که بیش از حد شخصی‌ست و در این‌جا به آن‌ها پرداخته نشد. مستقل از تصمیم من و امثال من، به‌نظرم آینده‌ی کشور، با همه‌ی مشکلات فعلی، در بلندمدت می‌تواند خیلی درخشان باشد، به‌شرطی‌که دوره‌ی گذار محتومی که در قسمت سیاست و رسانه به آن اشاره کردم نسبتا سریع و با مسالمت طی شود. اگر به مشکلاتی که در اغلب پست‌های این مجموعه (از جمله همین پست فعلی) به آن اشاره کردم، دوباره دقت کنیم، ردپای تاثیر تصلب فضای سیاسی و رسانه‌ها را می‌توان دید. اگر بخواهم توصیه‌ای به دوستانم، چه خارج‌نشین و چه داخل‌نشین داشته باشم، همین است که نسبت به این گذار بی‌تفاوت نشویم و هرکدام به نوبه‌ی خود سعی کنیم نقشی مثبت در مورد آن ایفا کنیم.


صحبت‌های روث چنگ (Ruth Chang) در مورد تصمیم‌های دشوار.
آخرین نکته این‌که، به‌گمان من برای گرفتن تصمیم‌های از این دست باید مراقب دو موضوع بود:
  • اول این‌که، تصمیم‌هایی که تاثیر بنیادین روی زندگی دارد را نمی‌توان فقط با حساب و کتاب مادی گرفت، مگر این‌که معتقد باشیم زندگی هیچ هدف خاصی ندارد و اصولا ورای همین بعد ملموس و حیوانی هیچ چیز دیگری نیست (منظورم از «حیوانی» منفی نیست). مثلا اعتقاد به آن «خانواده‌ی بزرگ» که در قسمت‌های قبل نوشتم را مشکل بتوان فقط با نگاه به بعد حیوانی زندگی توجیه کرد؛ یا تلاش برای حذف نابرابری در فرصت‌ها و خیلی چیزهای دیگر از این جنس.
  • درعین حال، روی دیگر سکه این است که حتی اگر به اهدافی فراتر از ابعاد مادی در زندگی معتقد باشیم، آسایش جسمی این زندگی بر آن وجوه بالاتر تاثیرات عمیقی دارد. اگر برای چند روز یا هفته غذا نداشته باشیم، اولویت اول زندگی می‌شود سیر شدن، اگر مریضی سختی داشته باشیم، احتمالا حتی اگر بخواهیم هم تلاش زیادی به‌جز درراستای بهبودیمان نمی‌توانیم بکنیم. این‌ها صرفا مثال‌های حداکثری‌ست برای بیان این مقصود که هر کس باید محدودیت‌های حیوانی خودش و حداقل‌های آسایشی‌ مورد نظرش را درک کند و در ورطه‌ی شعار نیفتد.
تلاش من این بود که در نوشتن این مجموعه، به هر دو وجه بالا توجه داشته باشم و در عین‌حال حداقل به نام این وبلاگ ملتزم بمانم و جز آن‌چه گمان می‌بردم حقیقت است، حرفی نزنم. از همه‌ی دوستانی که در این مدت، در وبلاگ، روی شبکه‌های اجتماعی، یا به‌شکل خصوصی در مورد این نوشته‌ها نظر دادند، سپاسگزارم. این قطعه فیلم هم که در این‌جا قرار داده‌ام در یکی از همین نظرات دوستان بود که به‌نظرم جالب بود. شاید تصمیم درست و غلط دراین‌جور موارد خیلی معنی نداشته باشد. درست و غلط، آن چیزی‌ست که ما از یک تصمیم می‌سازیم. عمده‌ی زیبایی زندگی هم شاید در همین تصمیم‌های دشوار باشد که «اگر همه‌ی تصمیم‌ها ساده و منطقا درست یا غلط بود، آن‌گاه زندگی می‌شد بردگی دلایل منطقی.» جمله‌ی داخل گیومه، ترجمه‌ی آزادیست از جمله‌ای در فیلم بالا (نقل به مضمون).

پانوشت‌ها

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

شعارهای انقلابی ما و آلودگی هوای آن‌ها


زمینه

تعطیلات آخر سال میلادی فرصتی شد برای سفر به ایران. برای خیلی از ما که با وجود سال‌ها زندگی در خارج از ایران، مسائل و اخبار کشور را دنبال می‌کنیم و هنوز دغدغه‌ی کمک و تاثیرگذاری در جریان حوادث داریم، مسافرت به ایران و دیدن و لمس مشکلات از نزدیک، تجربه‌ی ارزشمندیست. از بزرگ‌ترین مزایای این سفرها، جلوگیری از انتزاعی شدن دیدگاهمان به مسائل و تخیلی شدن تحلیل‌هایمان است. نوشته‌ی حاضر به بعضی از این ملاحظات پرداخته است.

اولویت‌ها

در همین ابتدا خوب است این را روشن کنم که تغییر فضای سیاسی حاکم بر کشور، به نظرم از جمله‌ی مهم‌ترین اولویت‌هابرای ساخت ایرانی آباد و آزاد است. برجسته‌ترین شاخص تغییر فضا هم آزادی انتقاد است. به‌نظرم خیلی مهم نیست که صاحبان اصلی قدرت عمامه داشته باشند یا کراوات، مادام که بتوان آزادانه و به شکل عمومی اعمالشان را مورد نقد قرار داد، می‌توان به آغاز حل مشکلات فراوانی امید داشت. قطعا وضعیت کشور چنین نیست و از مرداد ۱۳۳۲ هم احتمالا به جز چند ماهی پس از انقلاب، هیچ وقت چنین نبوده. این را خیلی از ما امیدواران به تغییر، چه در داخل و چه در خارج می‌دانیم و کشف جدیدی نیست. ولی مشکل اینجاست که بعد از چند سال زندگی در رفاه جوامع صنعتی، فقط همین مشکلات در خاطرمان می‌ماند و دغدغه‌های روزمره‌ی یک ایرانی را، که اغلبشان به شکل ساختاری در جوامع صنعتی حل شده، فراموش می‌کنیم. به علاوه چون آزادی نسبتا کاملی هم در این‌جا داریم، در اتخاذ مواضع انقلابی از یکدیگر پیشی می‌گیریم. احیانا شب‌ها قبل از خواب، چند اظهار نظر انقلابی هم بر روی شبکه‌های اجتماعی می‌کنیم و حتی تا آن‌جا پیش می‌رویم که دوستانمان در داخل که موضعی عمل‌گرایانه‌تر دارند را به فراموشی یا ساده‌نگری متهم می‌کنیم. البته مواظبیم که خوابمان دیر نشود چون فردا صبح باید سر کار برویم و ۸ ساعت کاری کنیم که هیچ ربطی به اقتصاد کشور ندارد و هیچ گره‌ای از مشکلات مردمی که سنگشان را به سینه می‌زنیم هم باز نخواهد کرد.


عکسی از آلودگی هوای تهران برگرفته از این خبر ایسنا
در طول سفر، یکی از مسائلی که شاید بزرگ‌ترین دغدغه‌ی کوتاه مدت خیلی از دوستان بود، آلودگی خیلی زیاد هوا بود. کاملا هم طبیعی است، هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوی، به کوه‌هایی که می‌دانی خیلی دور نیست نگاه می‌کنی و هیچ نمی‌بینی. اغلب آدم‌ها هم می‌دانند که این آلودگی تاثیر مستقیم روی شیوع بیماری‌های خطرناک و حتی افزایش مرگ انسان‌ها دارد، توجه کنیم که این افزایش چیزی بیش از ۴ درصد مرگ‌ومیر تهران تخمین زده می‌شود، یعنی بیش از ۲۰۰۰ نفر در سال. روش این مقاله بر اساس نرم‌افزاریست که سازمان بهداشت جهانی تهیه کرده و به عدد ۲۱۹۴ مرگ در سال رسیده است. همچنین چندی پیش مدیر کل حفاظت محیط زیست تهران این عدد را ۲۷۰۰ نفر اعلام کرد. تازه تاثیرهای روانی این سیاهی که همه‌جا را گرفته، بماند.

حالا بیایید من و شمایی که از رفاه زندگی خارج از ایران برخورداریم، انصافا فکر کنیم که چقدر مسائلی از این جنس در تحلیل‌هایمان از اوضاع ایران موثر است. برای مردم خیلی فرقی نمی‌کند که مشکل آلودگی هوا از طریق روشی دموکراتیک حل شود یا با زور اسلحه‌ی یک دیکتاتور. خواهید گفت دیکتاتوری و اختناق در همین مشکل آلودگی هم تاثیر دارد، من هم مخالفتی ندارم ولی انصاف بدهیم که توسعه‌ی سیاسی لازمه‌ی حل مشکلات از این دست نیست. مشکل آلودگی هم صرفا یک مثال است، مشکلات بزرگ دیگری از این جنس باز هم هست، مثل ترافیک، تورم و غیره.

همراهی نه رهبری


عکس معروف همراهان خمینی در هواپیما برگرفته از صفحه‌ی حسن لاهوتی در ویکی‌پدیا. همراهان پشت سر خمینی و پسرش احمد، به ترتیب از سمت راست: ابوالحسن بنی‌صدر، صادق طباطبایی، حسن لاهوتی، صادق قطب‌زاده، مرتضی مطهری، ؟، محمد منتظری
منظورم از توجه به این نکات این نیست که خارج نشینان نباید در مورد مسائل ایران اظهارنظر کنند و یا لزوما تحلیل‌هایشان غلط است. ابدا، اگر چنین بود نفس وجود این وبلاگ نتاقضی آشکار بود. منظورم بیش‌تر این است که سعی کنیم در تحلیل‌ها و ارائه‌ی راه‌کار از دوستان داخل کشورمان جلو نزنیم. حتی اگر معتقدیم با چیزی کم‌تر از یک انقلاب در ساختار سیاسی، نمی‌توان وضعیت را به‌طور بنیادی اصلاح کرد، صبر کنیم تا داخل‌نشینانی که باید هزینه‌ی گزاف چنین تغییری را بپردازند خود به این نتیجه برسند و البته آمادگی پرداخت هزینه‌اش را هم پیدا کنند. کاری که به نظرم ما باید بکنیم، همراهی با حرکت‌های داخلی است یا اگر جایی به‌نظرمان مواضع هیچ‌یک از صداهای موثر داخلی به اندازه‌ی کافی رادیکال نیست، حداکثر سکوت پیشه کنیم. خردادماه گذشته که بحث‌های انتخاباتی داغ بود، خودم هم در چنین موضعی سرگردان شدم. بررسی عملکرد دولت جدید خارج از حوصله‌ی این نوشته است و به‌نظرم هم نکات مثبت فراوان داشته و هم منفی. ولی آن موقع به این نتیجه رسیدم که چرایی عدم شرکت در انتخابات را نباید تا پس از انتخابات منتشر کرد چون خیلی از دوستان داخلی که کاملا معتقد به تغییر اند، در تکاپو برای شرکت حداکثری تحول‌طلبان بودند.

در همین مورد شاید مرور تجربه‌ی انقلاب ۱۳۵۷ و رهبری خارج‌نشین آن بد نباشد. آن‌ها که سال‌ها خارج از ایران بودند و اتخاذ انقلابی‌ترین مواضع برایشان هزینه‌ی زیادی نداشت، به راحتی می‌گفتند «شاه باید برود». شعار خیلی ساده بود و دل‌ربا. شاید خیلی از رهبران تاثیرگذار داخلی در انقلاب هم چنین عقیده‌ای داشتند ولی خوب هزینه‌ی چنین شعارهایی در داخل خیلی زیاد بود. طبیعتا وقتی سیل انقلاب هم به راه افتاد، رهبری به دست آن‌ها افتاد که از همه «انقلابی‌تر» بودند و خوب، خارج‌نشین. نتیجه هم همان شد که به قول یکی از رهبران میانه‌روی داخلی در جامعه‌ای که به باران نیاز داشت سیل آمد. هیچ انسانی بدون خطا نیست ولی شاید خط مشی و تلاش‌های مهدی بازرگان در میان رهبران مخالف نظام سابق، یکی از قابل دفاع‌ترین‌ها باشد. این نوشته‌ی تقی رحمانی به‌نظرم خلاصه‌ی معقولی از نگاه و مواضع بازرگان قبل و بعد از انقلاب است، هرچند چندان به کاستی‌ها و اشتباهاتش نمی‌پردازد. شاید خیلی عجیب نباشد که همین انقلابیون، پس از پیروزی، در تعامل با همدیگر و مخالفانشان هم کاملا «انقلابی» رفتار کردند. تاملی در سرنوشت همراهان خمینی در عکس روبه‌رو خود گواهی بر این مدعاست. و البته مواضع خودش چند ماه پس از پیروزی که افسوس می‌خورد که کاش «انقلابی» عمل کرده بودیم، «قلم تمام مطبوعات را شکسته بودیم»، «حزب‌های فاسد را ممنوع اعلام کرده بودیم» («تمام احزاب را ممنوع اعلام می‌کردیم»)، و «چوبه‌های دار را در میدان‌های بزرگ برپا کرده بودیم». جملات داخل گیومه عینا از سخن‌رانی ۲۶ مرداد ۱۳۵۸، از «صحیفه‌ی امام خمینی» جلد ۹، صفحات ۲۸۰ تا ۲۸۴ نقل شده. همچنین ببینید همان سخن‌رانی را از «صحیفه‌ی نور» جلد ۸. در مورد تفاوت این دو کتاب هم می‌توانید این مطلب سایت جماران را ببینید. شاید اگر رهبری اصلی به دست نیروهای داخلی بود، نتیجه‌ی انقلاب می‌توانست خیلی متفاوت باشد، هرچند هیچ‌گاه نمی‌توان درستی این مدعا را اثبات کرد.

مشکلی که خودمان هستیم!

برگردیم به همان بحث مشکلات روزمره‌ی غیر سیاسی. علاقمندم این مطلب را با این اشاره ختم کنم که متاسفانه ریشه‌ی قسمت عمده‌ای از مشکلات، خود ما مردم هستیم، شاید به حکومت هم زیاد ربطی نداشته باشد. نمونه‌هایش هم فراوان است مثلا ترافیک و نحوه‌ی رانندگی. به‌خصوص عادی شدن ضایع کردن حق دیگران در جامعه، یک شاخص فرهنگی است که در نحوه‌ی رانندگی به شکل بارزی خودش را نشان می‌دهد. این احترام نگذاشتن به حق بقیه، تبعات فراوان دیگر هم دارد مثل عادی شدن رشوه، چه برای گیرنده و چه برای دهنده، یا حتی دروغ. دریغ که ادعاهای پوچ «فرهنگ بالای ایرانیان» و مانند آن گوش فلک را هم کر کرده. باز قبول دارم که فضای باز نقد و آزادی بیان در بهبود این مسائل هم می‌تواند تاثیر داشته باشد (به خصوص در مورد رشوه)، ولی باور کنید لااقل در مورد رانندگی، تلویزیون برنامه‌ها و تذکرات خوبی دارد.

من بعضی وقت‌ها از این حضیض اخلاق عمومی که گرفتارش شده‌ایم در تعجبم و نمی‌دانم هم که ریشه‌اش کجاست. یکی می‌گوید مذهب و حیل شرعیست که بعضی رزائل را توجیه کرده (نظرات مربوط به رشوه به قاضی اگر صاحب حق باشی، یا عدم حرمت مال کفار را لابد شنیده‌اید)، یکی می‌گوید از زمان حمله‌ی مغول این عادت‌ها در ایرانیان شایع شد، یکی می‌گوید معلول استبداد همیشگی‌ست، و ... به هرحال علت هرچه هست، معلول دارد پدر جامعه را در می‌آورد. به گمانم قسمت عمده‌ای از این مشکلات، که تاثیرات روانی عمومی هم دارد، ریشه‌اش خودمانیم و باز هم آن دسته از ما که در خارج از ایران زندگی می‌کنیم، به مرور زمان با این مشکلات بیگانه می‌شویم یا لااقل عمق و بزرگی آن را فراموش می‌کنیم.

پانوشت‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

آغاز

زندگی طولانی در غربت روی آدم‌های مختلف تاثیرهای متفاوت دارد. بعضی‌ها می‌توانند کاملا با محیط اطراف آمیخته بشوند و مشغولیت‌های ذهنی‌ مربوط به سرزمین مادری را، اگر کامل دور نمی‌ریزند، لااقل بایگانی کنند. خیلی‌های دیگر، به خصوص اگر دوران نوجوانی و جوانی را در وطن گذرانده باشند، نمی‌توانند آن دلبستگی‌ها را فراموش کنند و احیانا در تلاشند که تاثیری هرچند کوچک در آن سرا داشته باشند. قسمتی از حکایت این وب‌نوشت هم از همین جنس است!

از سال‌ها پیش به این فکر بودم که در ارتباط با دوستان هم‌فکر تلاشی جمعی داشته باشیم برای حداکثر کردن چنین «تاثیر‌های کوچک». دو سه بار هم تلاش‌های جدی در این مورد کرده‌ام که هرچند نتایج کوتاه‌مدتی داشت ولی هیچ‌یک دوام نیافت تا نهایتا پناه آورده‌ام به همین نوشتن‌ها و حداقل استفاده کردن از نظرات دوستان. این نوشتن‌ها حداقل کارکردش مستند کردن سیر وقایع برای خودم است. تلاش‌های از این جنس را اوایل سال ۲۰۱۱ از فیس‌بوک آغاز کردم. آن موقع، بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که در این اوضاع وانفسای کشور، حداقل کاری که هر یک از ما وظیفه داریم انجام دهیم، تقویت شبکه‌های دوستی است، هم برای اطلاع دادن و مطلع شدن، هم برای گفتگو به قصد رسیدن به حداقلی از تفاهم در مورد این‌که مشکل کار ما کجاست و آینده چطور باید باشد و هم برای ایجاد شبکه‌ای توزیع شده که در بزنگاه‌ها بتواند هر رسانه‌‌ی دروغ‌پراکن دولتی را مرعوب خود کند.

وقتی در کشورهای صنعتی درگیر کار تمام وقت بشوی، به خصوص اگر اشتغال‌های معمول زندگی و خانواده هم باشد، اوقات فراغت کالایی بس نایاب می‌شود! بعد از ۱۰ ماه حضور در فیس‌بوک به این نتیجه رسیدم که وقتی که برای فیس‌بوک می‌گذارم بازده لازم را در راستای نتیجه مورد نظر من ندارد (به دلایل گوناگون که از حوصله این پست خارج است). نهایتا بعد از چند ماه بررسی مجدد،‌ برگشتم به ایده‌ی وب‌نوشت.

به عنوان اولین پست، علاقه‌مندم چند نکته‌ی ابتدایی را یادآوری کنم:
  • هویت من برای تمام دوستانی که از طریق فیس‌بوک لینک‌های مطالب این‌جا را ببینند مشخص است. اصولا به نظرم درفضای مجازی، نوشتن با هویت ناشناس، به خصوص در مورد موضوعات مورد توجه این وب‌نوشت، تاثیر نوشته‌ها را خیلی کم می‌کند. از طرف دیگر نوشته‌های اینجا خیلی معطوف به اوضاع سیاسی و اجتماعی کشوریست که در آن «آزادی بیان» لطیفه‌‌ای بیش نیست و کشیدن حبس و زجر برای بیان نظرات عقوبتی مرسوم است. من هرچند در خارج از ایران زندگی می‌کنم ولی کماکان بر این باورم که تغییر اصلی از درون کشور باید ایجاد شود و کماکان سودای بازگشت دارم! به خصوص سال‌های زیادی از عمرم را در زمینه‌ی علوم مرتبط با رایانه صرف تحصیل، تحقیق، و کار حرفه‌ای کرده‌ام و امیدوارم که در آینده در این زمینه‌ها هم از داخل کشور موثر باشم. اتخاذ هویت «تقریبا» مجازی در این وب‌نوشت برای سلب نشدن راه بازگشت و خدمت در وطن است. هرچند اگر کسی حتی در حلقه دوستان نباشد، احتمالا با کمی تلاش، به اندازه‌ی کافی نشانه در اینجا خواهد یافت که هویت واقعی مرا بداند. به هرحال این محدودیت خودخواسته را هم شاید تا مدتی دیگر کنار بگذارم!
    [ تغییر، خرداد ۱۳۹۶: همان‌طور که قبلا هم پیش‌بینی کرده بودم، این «محدودیت خود‌خواسته» هم کنار گذاشته شد و از این تاریخ، هویت من، «بشیر سجاد»، به‌طور مشخص در کنار وب‌نوشت آشکار است. ]
  • یکی از اهداف نوشتن در این‌جا، بهره بردن از نظرات دیگران است. قطعا من اشتباهات فراوان خواهم داشت و اصلاح آن‌ها در درجه اول برعهده دوستان است. اگر من شما را می‌شناسم و مایلید من نام واقعی شما را هم در کنار نکاتتان بدانم، می‌توانید یادداشتتان را زیر لینک پست‌های فیس‌بوک بفرستید.
  • حداقلی که به آن متعهدم، پرهیز از نوشتن آن‌چیزیست که به خطای آن واقف باشم و این هیچ تضمینی برای صحت مطالب نیست! هدف، نزدیک شدن به حقیقت با کمک دیگران است و اعتقاد به این‌که دسترسی مطلق به حقیقت اغلب غیرممکن است! بهره حداکثری از حقیقت، هم چراغ زندگی شخصی هر یک از ماست، هم قدم اول هر نقش اجتماعی که برای خودمان تعریف کنیم. نام وب‌نوشت هم با نگاه به همین هدف و با کمک از آن شعر زیباست که در پایان این پست نقل کرده‌ام. هرچند می‌دانم که فقط می‌توان به حقیقت نزدیک شد ولی هیچ‌گاه نرسید.
  • برای من مرز‌های قراردادی بین کشورها، که بیشتر سبب شر است تا خیر، اصالت خیلی خاصی ندارد. اگر این‌جا صحبت از ایران و تلاش برای وطن است، نباید از آن برداشت احساسات کورکورانه‌ی ملی کرد. همان احساساتی که بدترین توهین‌ها را به افغان‌های مهاجر، اعراب، و بقیه اقوام روا می‌دارد! قصه‌ی دغدغه‌ی وطن در این‌جا بیش‌تر حکایت آن فرزندیست که پدرش گرفتار اعتیاد شده و حتی اگر آن فرزند خود زندگی راحت و موفقی در شهری دور دارد، نمی‌تواند رنج آن پدر را فراموش کند. حتی اگر کاری برای پدر نمی‌تواند بکند، امیدوار است به برادارن و خواهرانی که هنوز گرفتار آن خانه‌ی افیون‌زده‌اند، اندک یاریی برساند.
  • فرورفتن در زندگی حرفه‌ای و شخصی خطر روزمرگی را بیش‌تر می‌کند. هرچند، وقت‌ها همه تنگ است و فرصت‌ها کم، ولی تلاش‌های این‌چنینی به نظرم حداقل منفعتش خارج کردن زندگی از یک عادت تکراری است. وگرنه، بعید نیست زندگی هم برود بالای «طاقچه‌ی عادت»؛ و شاید آن موقع دیگر زندگی نباشد: (شعر از سهراب سپهری و متن شعر برگرفته از اینجا با اندکی ویرایش)

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه‌ی عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه‌ی دستی‌ست که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه‌ی شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی‌ست که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری‌ست که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
...
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب‌وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ‌گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است، به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است
...
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می‌آید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

۲۹ مرداد ۱۳۹۱ - ۱۹ آگوست ۲۰۱۲
[دی ۱۳۹۹: برای آماده‌کردن متن برای پادکست وب‌نوشت، چند تغییر جزیی در متن داده شد.]