‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ دی ۱۳, شنبه

پادکست: مقدمه‌ی «چرا شیعه نیستم»


مقدمه‌ی صوتی مجموعه‌ی «چرا شیعه نیستم»، روی پادکست «پی آواز حقیقت» منتشر شد.
در این قسمت، توضیحات کلی داده‌ام در مورد این‌که آن مجموعه چرا سه سال پیش نوشته شد و شکل کلی بحث‌ها در سه فصل این مجموعه به چه شکل است. هم‌چنین در مورد ارائه‌ی این مجموعه در گروه فرهنگی پرتو در دانشگاه واترلو توضیح داده‌ام. به‌خصوص بخش سوال و جواب آن دو جلسه که به‌نظرم بسیار مفید بود و در پایان این سری پادکست، فایل صدای آن جلسات را هم منتشر خواهم کرد. ولی از یک سال و نیم پیش که آن ارائه صورت گرفت، با توجه به بازخوردها، به‌این نتیجه رسیدم که انتشار فایل صوتی کل نوشته‌ی «چرا شیعه نیستم» هم می‌تواند مفید باشد و ترجیحم این بود که فایل صدای آن جلسات بعد از ساخت این پادکست عمومی شود.
نشان پادکست «پی آواز حقیقت» با استفاده از ابزار نستعلیق آنلاین ایجاد شده است.


فایل صدای مقدمه را می‌توان از این‌جا روی گوگل‌درایو یا این‌جا روی گوگل‌کلاد هم دریافت کرد. به پیشنهاد بعضی از دوستان، برای اشتراک ساده‌تر، کانال تلگرام «پی آواز حقیقت» هم برای ارسال این فایل‌ها ایجاد شده. این‌جا لینک این کانال و سکوهای (پلتفرم) پادکست مختلف فهرست شده است:
کانال تلگرام
گوگل پادکستز
اپل پادکستز
اسپاتیفای
کست‌باکس


۱۳۹۹ دی ۲, سه‌شنبه

پادکست «پی آواز حقیقت»


درحال ایجاد نسخه‌ی صوتی مجموعه‌ی «چرا شیعه نیستم» ام و برای این‌کار از قالب پادکست استفاده می‌کنم. این پست اول برای مقدمه‌ی پادکست است و مطمئن شدن از این‌که همه‌چیز به‌درستی کار می‌کند. فایل صدا را می‌توانید مستقیما از این‌جا روی گوگل‌درایو یا این‌جا روی گوگل‌کلاد هم دریافت کنید.

این تصویر هم قاعدتا باید در نرم‌افزارهای پادکست به‌عنوان نشان پادکست «پی آواز حقیقت» نشان داده شود. تصویر با استفاده از ابزار نستعلیق آنلاین ایجاد شده است.

۱۳۹۹ آبان ۵, دوشنبه

انتظار «منجی»، انتخابات آمریکا، و آبان سیاه


انتظار «منجی» و تاثیرات سیاسی اجتماعی آن در ایران معاصر


جوامع شیعی و حرکت‌های موعودگرا در قرون سیزدهم تا هفدهم میلادی (هفتم تا یازدهم هجری). تصویر برگرفته شده است از کتاب تاریخ مدرن ایران، نوشته‌ی عباس امانت، صفحه‌ی ۵۸، که قبلا با اجازه‌ی نویسنده در مجموعه‌ی «چرا شیعه نیستم» استفاده شد (برای مشاهده‌ی تصویر بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید).
فراوان شنیده‌ایم که در فرهنگ ایرانی، انتظار کشیدن برای ظهور قهرمانی که مشکلات ما را حل خواهد کرد، جایگاه برجسته‌ای دارد. این‌که ریشه‌ی این رویکرد از کجاست، فراتر از این نوشته است. برخی آن را حتی به فرهنگ پیش از اسلام هم مرتبط می‌دانند، ولی قطعا تسلط مذهبی شیعه‌ی دوازده امامی در چند قرن گذشته، در تقویت این روحیه نقشی برجسته داشته است. واضح است که خیلی از ایرانیان ازجمله صاحب این صفحه کلید، به‌وجود این «منجی» معتقد نیست (همان‌طور که قبلا مفصل در مورد آن نوشته‌ام ) ولی به‌باور من، این فرهنگ منتظر منجی بودن یک بعد برجسته‌ی ایرانی و نه لزوما اسلامی-شیعی هم دارد. به این‌نکته در ادامه برمی‌گردم.

این باور ظهور منجی، تاثیرات عمیقی در تحولات سیاسی اجتماعی چند قرن گذشته‌ی ایران داشته. مثلا مجموعه‌ای از حرکت‌های موعودگرایانه، نهایتا به تشکیل و تثبیت سلسله‌ی صفوی انجامید. یا جنبش بابیه تاثیری شگرف از همین مفهوم گرفته است. حرکتی که هرچند بیش‌تر بعد مذهبی و اعتقادی آن مورد توجه قرار گرفته ولی قطعا یکی از جنبش‌های مهم اجتماعی-سیاسی اعتراضی در دوره قاجار بوده است. برای شرحی خلاصه از جنبش سیدعلی‌محمد شیرازی یا همان باب، نگاه کنید به کتاب تاریخ مدرن ایران، صفحه‌ی ۲۷۴ تا ۲۹۲.
Amanat, Abbas, Iran; A Modern History, Yale University Press, New Haven & London, 2017.
و نهایتا دو نفری که بیش‌ترین تاثیرها را در تاریخ یک قرن گذشته‌ی ایران داشته‌اند، یعنی رضاشاه پهلوی و روح‌الله خمینی، هر دو بعد از یک دوره‌ی رخوت و درپایان انتظاری برای ظهور یک «مرد مقتدر» به‌قدرت رسیدند. هردو هم در ابتدا با استقبال قابل توجه بخش بزرگی از جامعه روبه‌رو بودند و البته می‌دانیم که سرانجام آزادی‌های سیاسی در دوره‌ی این دو چه بود.

«استقلال» در جمهوری اسلامی و انتخابات آمریکا

از زمان به‌قدرت رسیدن دونالد ترامپ و اتخاذ سیاست «فشار حداکثری»، وضعیت اقتصادی در ایران سقوط چشم‌گیری کرده. هرچند تردیدی نیست که اوضاع اسف‌بار اقتصادی کشور، در درجه‌ی اول حاصل ضعف مدیریت است منظور از ضعف مدیریت، صرفا بخش اقتصادی نیست. وقتی قسمت بزرگی از درآمدهای کشور را صرف جنایت در سوریه کنید (جنایتی که ننگ آن تا چند نسل متاسفانه برای ایرانیان و نه فقط جمهوری اسلامی، خواهد ماند)، یا بلافاصله بعد از «نرمش قهرمانانه» نمایش هواکردن موشک برپا کنید و روی آن شعار مرگ برای کشوری دیگر بنویسید، این روایت را در کشورهای دیگر تقویت می‌کنید که حکومت ایران عادی نیست و تهدیدی‌ست برای ملت‌های دیگر. این رفتارها دست بالا را به طرفداران «فشار حداکثری» در کشورهای دیگر می‌دهد و راه را برای اعمال فشار مجدد هموار می‌کند، چنان‌که حتی اگر رییس‌جمهور بعدی ایالات متحده، جو بایدن باشد، راه توافق جدید سخت‌تر از برجام خواهد بود. ولی تاثیر تحریم‌های ایالات متحده هم قطعا در تشدید این وضعیت در چند سال گذشته موثر بوده است. رهبر جمهوری اسلامی که زمانی تحریم‌ها را نعمت می‌دانست و معتقد بود «باید از آمریکا از این بخش تشکر کنیم»، در دوره‌ی قبلی تحریم‌ها مجبور به‌اعتراف به تاثیر آن و سرانجام «نرمش قهرمانانه» شد که عملا عقب‌نشینی در قبال فشار بود. برای مجموعه‌ای از اظهارنظرها‌ی رهبر ایران در مورد تحریم‌های اقتصادی و سیر تحول آن، این نوشته‌ی حسین باستانی را ببینید.

سازوکار اعمال تحریم که در طول چندین سال در دوره‌ی باراک اوباما شکل گرفته بود، در دوره‌ی رییس جمهور بعدی، بعد از «پاره کردن برجام» مجددا فعال شد. رهبر جمهوری اسلامی که قرار بود برجام را آتش بزند، هم‌چنان در آن باقی مانده هرچند مذاکره با ایالات متحده را هم رد کرده است. بنابراین، گره اصلی سیاست خارجی کشور وابسته شده است به قماری که روی انتخابات بعدی آمریکا دارد می‌شود. این نامش هرچه باشد، «استقلال» نیست. به‌هرحال، نتیجه‌ی انتخابات هفته‌ی آینده هرچه باشد، جمهوری اسلامی دوباره به میز مذاکره بازخواهد گشت حتی اگر طرف مذاکره ترامپ باشد و برجامی هم وجود نداشته باشد. از یاد نبریم که در جمهوری اسلامی «حفظ نظام اوجب واجبات است» بنابراین در مقابل هر فشار خارجی که «اصل نظام» را تهدید کند، «نرمش قهرمانانه» و حتی «نوشیدن جام زهر» مباح است. مثال‌های آن هم در این ۴۲ سال کم نیست.

«ما» و انتظارات غیرعادی از انتخابات آمریکا


ترامپ در دیدار با السیسی، بهار ۱۳۹۶: «... رییس‌جمهور السیسی، کسی‌ست که از همان ابتدای آشنایی با او خیلی به من نزدیک بوده‌است ... می‌خواهم کاملا روشن کنم که ما کاملا پشت رییس‌جمهور السیسی ایستاده‌ایم، ایشان نمایشی عالی در شرایطی بسیار دشوار داشته است ...». عکس و فیلم از این خبر بی‌بی‌سی است.
بخشی از گفتگوی مجازی این‌روزهای آزادی‌خواهان ایرانی، حول همان استیصال و قمار حکومت بر سر انتخابات ایالات متحده است که البته بحث درستی است. ولی بخش دیگر و تامل برانگیز بحث، دعوای عجیبی‌ست داخل این گروه، حول این بحث که آیا ترامپ برای گذار ایران به حکومتی عادلانه به‌تر است یا بایدن. به‌خصوص گروه خاصی، چنان اغراقی می‌کنند در وابستگی پایان جمهوری اسلامی به انتخاب مجدد ترامپ که گاهی فکر می‌کنی ایشان چهل سال است که سیاست خارجی جمهوری اسلامی و ایالات متحده را اصلا رصد نکرده‌اند. این‌طور اغراق کردن‌ها و امید بستن به رییس‌جمهور ایالات متحده برای طی مسیری که خودمان باید برویم، یاد همان دیدگاه انتظار منجی را زنده می‌کند. چند نکته‌ی خلاصه در این مورد:
  • همان‌طور که اشاره شد، جمهوری اسلامی در مقاطع مختلف نشان داده که وقتی فشار خارجی اصل نظام را تهدید کند، انعطاف‌پذیری شگرفی دارد. آتش‌بس در جنگی که قرار بود تنها به‌پیروزی ختم شود و راه قدس را صاف کند، در شرایطی پذیرفته شد که حدود ۲۶۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران در اشغال بود. توجه کنیم که بعد از فتح خرمشهر، عراق پیشنهاد بازگشت به مرزهای بین‌المللی را داد و از ۲۵۰۰ کیلومتر مربع از ۵۰۰۰ کیلومتر مربعی که هنوز در اشغال داشت، عقب نشست. برای گزارشی از زمین‌های اشغال شده در طی جنگ هشت‌ساله نگاه کنید به این نوشته‌ی مراد ویسی.
  • نوشیدن جام زهر نه تنها به گشایش سیاسی در داخل ختم نشد، بلکه بلافاصله بعد از آن، یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌ها در تاریخ جمهوری اسلامی در تابستان ۱۳۶۷ اتفاق افتاد.
  • برخوردهای به‌شدت خشن از سوی حکومت در طول چند سال گذشته و به‌خصوص در آبان ۹۸، نشانه‌هایی از بی‌پروایی حکومت در سرکوب داخلی‌ست. اگر روزی قراردادی بین ترامپ و جمهوری اسلامی امضا شود، واکنش خارجی و به‌خصوص شخص ترامپ در قبال جنایت‌هایی مشابه آبان ۹۸ چیزی فراتر از قبل نخواهد بود. به‌یاد بیاوریم که در ۲۳ مرداد ۱۳۹۲ نزدیک به هزار نفر از معترضان مصری، بعد از چند هفته تحصن مسالمت‌آمیز، به‌دست نیروهای عبدالفتاح السیسی، قتل‌عام شدند. استقبال ترامپ از السیسی، کم‌تر از ۴ سال بعد از آن جنایت و پشتیبانی تمام‌قد از او، جای تامل بسیار دارد برای گوش‌های شنوا.
  • رییس‌جمهور ایالات متحده، در جریان جنگ اول خلیج در سال ۱۳۶۹، ملت عراق را دعوت کرد به قیام علیه حکومت صدام، ایشان هم این ندا را اجابت کردند. وقتی نیروهای ائتلاف به اهداف خود در جنگ رسیدند، کردها و به‌خصوص شیعیان عراق به‌حال خود رها شدند تا توسط نیروهای صدام قصابی شوند. بعد هم تحریم‌های خردکننده «نفت در برابر غذا» در کنار مشت آهنین صدام در سیاست داخلی، مخالفین را چنان تضعیف کرد که تا قبل از جنگ دوم خلیج چندان امیدی به تغییر مسالمت‌آمیز از داخل عراق نبود. من در سال ۱۳۷۹ به‌عراق سفر کردم. آثار گلوله‌هایی که داخل حرم حسین و برادرش شلیک شده بود، هنوز روی دیوار بود. نتیجه‌ی تحریم‌های خردکننده هم در خیابان‌های عراق، به‌خصوص شهرهای شیعه‌نشین، کاملا عیان بود. درکنار این‌ها، احساس می‌کردی جو هراسی در جامعه حاکم است که هیچ‌کس به هیچ‌کس اعتمادی ندارد. این را به عینه در بین همراهان عراقی گروه زیارتی ما و البته تا حدی که می‌شد، در میان مردم هم، دیدم. بعدا جنگ دوم خلیج و کشمکش‌های بعد از آن هم این چرخه نابسامانی را تشدید کرد.
قصدم از بیان این مثال‌ها این نیست که وضعیت فعلی ایران دقیقا عین این مثال‌هاست؛ هیچ‌کس نمی‌تواند آینده را پیش‌بینی کند. بلکه بیش‌تر می‌خواهم توجه کنیم به این‌که در صدر اهداف حکومت کشورهای دیگر از جمله ایالات متحده، منافع ملی ایشان قرار دارد که لزوما با وضعیت آزادی و حقوق‌بشر در ایران یا کشورهای دیگر مرتبط نیست. برای جلوگیری از سوءتفاهم، تاکید این موضوع لازم است که این ادعا به‌این معنی نیست که سیاست خارجی کشورها نسبت به وضعیت آزادی‌های سیاسی و حقوق‌بشر در جهان کاملا بی‌تفاوت است، ابدا. برای خیلی از کشورها از جمله ایالات متحده، وزن این عامل صفر نیست، ولی در رده‌های خیلی بالای لیست اولویت‌ها هم نیست. و البته برای خیلی کشورهای دیگر چون چین و روسیه، این ملاحظات به‌مراتب وزن کم‌تری در سیاست خارجی‌شان دارد.
به‌علاوه منظور من این هم نیست که باید نسبت به موضع کشورهای دیگر در قبال جمهوری اسلامی بی‌تفاوت باشیم. برعکس، آن دسته از ما که در کشورهای آزاد زندگی می‌کنیم، وظیفه داریم افکار عمومی کشورهای محل سکونتمان را نسبت به جنایت‌هایی که داخل کشور اتفاق می‌افتد، آگاه کنیم. ولی این تمرکز باید حول موضوع نقض حقوق بشر و بیش‌تر متوجه مردم عادی و رسانه‌ها باشد تا حکومت‌ها. دغدغه‌ی امثال ترامپ، دموکراسی در ایران یا خاورمیانه نیست. ایشان یک بازاریاب خوب برای محصولات کشورش است و افتخار می‌کند به میلیاردها دلار فروش سلاح آمریکایی به‌کشورهای ناقض حقوق‌بشر در منطقه.
به‌علاوه تردید نکنیم که اگر لازم باشد، جمهوری اسلامی به خواسته‌های ایالات متحده تن خواهد داد، بدون این‌که گشایشی در داخل ایجاد شود.

«منجی» ما کی از راه می‌رسد؟


ارائه‌ی کوتاه اریکا چنووت (Erica Chenoweth) براساس پروژه‌ی دکترا و کتاب مفصلش با‌عنوان «چرا مقاومت مدنی کار می‌کند».
از قسمت تنظیمات می‌توانید زیرنویس فارسی را هم برای این فیلم فعال کنید.
قصدم از بحث بالا، نقد روزمرگی خودمان است و این‌که به‌جای انتظار کشیدن برای تغییر رویکرد این کشور یا آن کشور در قبال جمهوری اسلامی، ببینیم وضعیت خودمان به‌عنوان کسانی که امید به تغییری بنیادین و خشونت‌پرهیز دارند چگونه است. باور من این است که راه نجات ما در یک اتحاد فراگیر برای گذار از جمهوری اسلامی و توافق روی چند اصل حداقلی برای دوران گذار و حکومت آینده است. این مهم نیاز به صرف وقت و هزینه دارد. همان‌طور که قبلا این‌جا نوشته‌ام اگر فکر می‌کنیم که بدون صرف هزینه می‌توان از این کابوسی که کشور را گرفتار کرده عبور کرد، خیلی خوش‌خیالیم.

تاکید روی روش‌های خشونت‌پرهیز، فقط به‌دلیل برتری اخلاقی آن نیست بلکه به‌خاطر نگاهی عملگرایانه و
  • احتمال بیش‌تر موفقیت این روش‌ها در شکست استبداد،
  • کم‌هزینه‌تر بودن این روش‌ها برای کشور،
  • و احتمال بیش‌تر برای رسیدن به حکومتی عادلانه و به‌دور از خشونت بعد از گذار
است. بحث مفصل حول این موضوع فراتر از این نوشته است ولی فیلم ارائه‌ای که از اریکا چنووت (Erica Chenoweth) در بالا قرارداده شده، خلاصه‌ای کوتاه از کتاب و تز دکترای ایشان است که شامل بررسی آماری گسترده از صدها جنبش تغییر حکومت یا استقلال در بیش از یک قرن گذشته است. کتاب شامل شواهد فراوانی‌ست که نشان می‌دهد احتمال موفقیت روش‌های خشونت‌پرهیز خیلی بیش‌تر از حرکت‌های خشن است. به‌ویژه هیچ حرکت خشونت‌پرهیزی که به‌آستانه‌ی ۳.۵ درصدی مشارکت فعال و مداوم افراد جامعه رسیده است، شکست نخورده است:
Chenoweth, Erica; Stephan, Maria J. (2011), Why Civil Resistance Works: The Strategic Logic of Nonviolent Conflict, Columbia U. Pr., ISBN 978-0-231-15683-7.
برای ارائه‌ای مفصل‌تر این فیلم را ببینید، هرچند هیچ‌کدام از این ارائه‌ها جای اطلاعات و مباحث غنی کتاب را نمی‌گیرد. بدیهی‌ست که بسیج کردن ۳.۵ درصد جامعه‌ای ۸۰ میلیونی با چند شعار در فضای مجازی ممکن نیست.
ولی لازمه‌ی موفقیت چنین حرکتی، داشتن برنامه‌ریزی و هماهنگی در مقیاسی بزرگ است. نگرانی من این است که سرکوب‌های حکومت، خطرپذیری ما را در مبارزه با استبداد کم‌تر کرده؛ به‌خصوص خیلی از افراد تاثیر گذار جامعه‌ی ما به گوشه‌ای خزیده‌اند و حداکثر به فعالیت فردی در فضای مجازی بسنده می‌کنند. با این اوضاع، نه ترامپ، نه بایدن، نه هیچ رهبر کشور دیگری نمی‌تواند مسیر گذار ما را برای ما طی کند. از یاد نبریم که مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز، فقط راه‌پیمایی در خیابان نیست. ولی اگر درکنار هم برای اتحاد و هماهنگی در مقیاسی بزرگ هم‌کاری نکنیم، محکومیم به‌مشاهده‌ی جنایت‌های بعدی حکومت همچون «آبان سیاه»، وقتی کاسه‌ی صبر طبقه‌ی محروم لبریز می‌شود و در حرکتی کور جوانان خود را قربانی ماشین خشونت حاکمیت می‌کند. یک‌سال گذشته و ما هنوز حتی نمی‌دانیم چند صد نفر کشته شده‌اند، آمار مجروحین و اسیران که جای خود دارد.

بشیر سجاد، آبان ۱۳۹۹، واترلو

۱۳۹۸ بهمن ۲, چهارشنبه

عافیت‌طلبی «نخبگان» و دوران گذار


مقدمه

وقایع چند ماه گذشته، از نارضایتی‌های آبان ۹۸ تا فاجعه‌ی ساقط کردن پرواز ۷۵۲ اوکراین، برای اغلب آن‌ها که دغدغه‌ی «وطن» داشته‌اند تکان‌دهنده بود. تمرکز من در این نوشته روی عکس‌العمل و مسئولیت آن دسته از وطن‌دوستانی‌ست که زندگی در خارج از ایران را تجربه کرده‌اند، به‌خصوص آن‌دسته که به‌واسطه‌ی موفقیت‌های علمی و تخصصی خود، از زندگی نسبتاً راحتی برخوردارند. همان گروهی که اصطلاح «نخبه» برای ایشان فراوان استفاده می‌شود، خصوصا بعد از ماجرای دل‌خراش پرواز اوکراین. من در ادامه‌ی این نوشته، برای پرهیز از آثار منفی اصطلاح «نخبه»، از عبارت «متخصصین آگاه» استفاده می‌کنم. برای جلوگیری از سوءتفاهم، لازم است تاکید کنم، منظور ابداً این نیست که «متخصص» شدن نیاز به زندگی در خارج از ایران دارد. این قید صرفا برای تسهیل بیان انتظاراتی از مخاطبین اصلی ذکر شده که در ادامه به آن پرداخته‌ام. به‌خصوص این‌که معنی حکومت مردمی، آزادی بیان، و استنتاق از عمل‌کرد مسئولین دولتی را از نزدیک لمس کرده‌اند و حتی اگر به ایران بازگشته‌اند، به‌راحتی با تبلیغات یک‌طرفه‌ی جمهوری اسلامی فریب نمی‌خورند. صفت «آگاه» هم صرفا به‌همین موضوع اشاره دارد. مشخصه‌ی اصلی این گروه، تحصیل در ایران و استفاده از امکانات آن سرا، درکنار ترکیبی از استعداد، پشتکار، و بخت بالا بوده که آن‌ها را در مسیر پذیرش از دانشگاه‌های برتر دنیا، تحصیل در دوره‌های تکمیلی، یا استخدام در شرکت‌های خارج از ایران قرار داده است.

اولاً روشن است که نویسنده، خود در این دسته متخصصین قرار می‌گیرد، بنابراین اگر تیغ نقد در این نوشته کمی تند است، در درجه‌ی اول مخاطب آن نقد، خودِ نویسنده است. ثانیاً پیش‌فرض این است که این گروه، به‌واسطه‌ی استفاده‌ای که از منابع آن سرزمین برده‌اند، به‌نوعی مسئولیت بیش‌تری نسبت به آن سرا دارند. در مورد خدمت به «وطن» در این نوشته‌ی چهار سال پیش مربوط به تجربیات تدریس در ایران توضیح داده‌ام. به‌طور خاص، این احساس مسئولیت از همان نوعی است که نسبت به خانواده‌ی نزدیک خود داریم، به‌واسطه‌ی حقی که خیلی از ایشان بر ما دارند. تفاوت این حس را با اصطلاح مزخرف «وطن‌پرستی» هم نوشته‌ام: «این به‌اصطلاح «وطن‌پرستی» بعضی از ما ایرانیان، تا حدی یک بیماری اجتماعی شده است که دست‌کمی از نژادپرستی خفیف ندارد.» من در ادامه‌ی نوشته، نگاه گذرایی دارم به وقایع این چند ماه، بیش‌تر با تمرکز بر بعضی از عکس‌العمل‌های این متخصصین. بعد از آن، بعضی از گزینه‌هایی که برای همراهی با حرکت اعتراضی داخل ایران به ذهنم می‌رسد را توضیح داده‌ام.

اعتراض‌های آبان ۹۸

قصد من مرور مفصل آن‌چه اتفاق افتاد نیست. می‌دانیم که تعداد قابل توجهی در واکنش به چند برابر شدن قیمت بنزین، در انتهای آبان‌ماه، به خیابان‌ها ریختند. درست است که نحوه‌ی رفتار بعضی از این معترضان تا حدودی نسبت به گذشته تغییر کرده بود و حداقل نوعی از خشونت نسبت به اماکن در آن وجود داشت ولی عکس‌العمل وحشیانه‌ی حکومت انصافا خیلی از ایرانیان، حتی طرفداران نظام فعلی، را شگفت‌زده کرد. بعد از گذشت بیش از دو ماه، حکومت هنوز آمار رسمی آسیب‌دیدگان و بازداشت‌شدگان را منتشر نکرده ولی به‌احتمال بسیار زیاد حداقل چند صد نفر در فاصله‌ی کم‌تر از یک هفته کشته شده‌اند. در مورد آمار، البته انتظار غیر از این هم از چنین حکومتی نیست اگر به موارد مشابه سال‌های قبل توجه کنیم. به‌هرحال، آمار تایید شده‌ی «عفو بین‌الملل» حداقل ۳۰۴ نفر است و گزارش‌های دیگر، از جمله این خبر رویترز، آمار ۱۵۰۰ نفر را (به نقل از منابع داخل حکومت)، اعلام کرده‌اند. می‌دانیم که خاستگاه اقتصادی خیلی از این معترضان، طبقات محروم جامعه بوده‌ و با وجود قطعی اینترنت، به‌اندازه‌ی کافی فیلم و روایت دست اول از خشونت عریان به‌کار رفته علیه ایشان وجود دارد. به‌عنوان نمونه تماشای قطعه فیلم زیر از تلویزیون فرانسه مفید است.
گزارش کانال «فرانسه ۲۴» از استفاده از سلاح گرم در ناآرامی‌های آبان ۱۳۹۸
اخطار: این فیلم، حاوی صحنه‌های ناراحت‌کننده است.


به‌گمان من،‌ یکی از دلایل چنین برخورد خشنی، همین محرومیت اقتصادی این معترضان بود. شواهدش هم در ادبیات سخیف مسئولان حکومتی کم‌کم بروز کرد. ولی سوالی که خوب است همه‌ی ما هم از خود بپرسیم این است که احساس ما نسبت به این ۳۰۴ یا ۱۵۰۰ نفر، آیا صرفا یک عدد تکان‌دهنده است یا آیا واقعا توانسته‌ایم با انسان‌هایی که پشت این آمارند رابطه برقرار کنیم؟ به‌عنوان مقیاس، احساس خودمان را مقایسه کنیم با کشته‌شدگان پرواز اوکراین. قصدم از بیان این تذکر این است که شاید امثال ما هم به‌دلایل مختلف، از جمله خاستگاه طبقاتی این آسیب‌دیدگان، نه توانسته‌ایم و نه شاید خواسته‌ایم که عمق این فاجعه را آن‌چنان که بوده و هست درک کنیم و نسبت به آن اطلاع‌رسانی کنیم. اگر امیدی به گذار مسالمت‌آمیز از جمهوری اسلامی داریم، لازم است که این شکاف طبقاتی را پر‌ کنیم. به این بحث گذار در ادامه بازمی‌گردم.


میان‌پرده‌ی سلیمانی

آن‌قدر در مورد ماجرای ترور قاسم سلیمانی در عراق صحبت شده که لزومی به بیان جزییات نیست. درست است که این ترور و عکس‌العمل حکومت ایران، کشور را تا مرز جنگ پیش برد ولی آن‌چه برای من در این‌جا حائز اهمیت است، بازیچه شدن تعداد قابل توجهی از «متخصصین آگاه» توسط دستگاه تبلیغات جمهوری اسلامی بود. همان دوستانی که به اشکال مختلف در مرگ سلیمانی مرثیه‌سرایی می‌کردند در حالی که:
  • کم‌تر از دو ماه قبل از آن و پس از عیان شدن ابعاد فاجعه‌ی آبان، هیچ عکس‌العمل برجسته‌ای نداشتند؛
  • اغراق‌های آن‌چنانی از نقش سلیمانی در برخورد با داعش داشتند درحالی‌که تا بحث به سوریه و دیگر جنایت‌هایی که دست سپاه قدس در آن آلوده است می‌رسید، خود را به نفهمی می‌زدند.
تصویر نوزادی که دو سال پیش، در غوطه‌ی شرقی، در زمان محاصره‌ ارتش سوریه، از گرسنگی تلف شد (برگرفته از این خبر گاردین ). برای گزارشی از روش‌های ایجاد قحطی به‌عنوان ابزار جنگی در سوریه نگاه کنید به این گزارش عفو بین‌الملل و مدخل محاصره‌ی غوطه‌ی شرقی در ویکی‌پدیا.
این ادعای بی‌اطلاعی، شاید برای کسی که همه‌ی منبع خبریش محدود به رسانه‌های حکومتی است قابل قبول باشد. همان‌طور که در مشاهدات چهار سال پیش رسانه‌ای از ایران نوشتم، در بحبوحه جنایت‌های دولت اسد در سوریه، در صدا و سیمای حکومتی، نه سخنی از بمب‌های بشکه‌ای بود، نه کودکانی که در حمله به مدرسه کشته شده بودند و نه غیرنظامیانی که با روش‌های قرون وسطایی حکومت، از گرسنگی تلف می‌شدند. دلیلش هم البته روشن بود،‌ چون «رزمندگان بدون مرز» ایران و در راس ایشان، قاسم سلیمانی، نقشی فعال در حمایت از نیروهای اسد داشتند. ولی «متخصصین آگاه» نمی‌توانند با این ادعای بی‌اطلاعی، تعاریف اغراق‌آمیز از کسی را توجیه کنند که شریک چنان جنایت‌هایی است. به‌گمان من، یک دلیل این بی‌تفاوتی نسبت به جنایت‌ها در کشورهای منطقه، همان ملی‌گرایی و وطن‌پرستی افراطی‌ست که در ابتدا به آن اشاره کردم. حرکت مردم سوریه تا ماه‌ها عمدتا مسالمت‌آمیز بود و خشونت وحشتناک دیکتاتوری خاندان اسد و همراهی حامیانش آن را سرکوب کرد. فروکاستن این خیزش آزادی‌خواهانه به فاز جنگ داخلی و برآمدن گروه‌های افراطی اسلام‌گرا، مغلطه‌ای بیش نیست. بترسیم از روزی که مزدوران غیر ایرانی، این «همراهی» را جبران کنند و سر تفنگشان را به‌روی تظاهرکنندگان ایرانی بگیرند. از آن دسته از «ملی‌گرایان» افراطی که وطن را حجابی بر احساسات نژادپرستانه‌ی خود کرده‌اند، انتظاری نمی‌رود که دغدغه‌ی زندگی مظلومانی را داشته باشند که در سوریه به‌هدر رفت. ولی از «متخصصین آگاه» می‌توان این انتظار را داشت. بیاییم در زندگی اصول داشته باشیم؛ نقد جنایت‌های سپاه در کشورهای مجاور، معنایش تایید سیاست‌های غلط و جنگ‌افروزی ایالات متحده نیست. در راه رسیدن به حکومتی مردمی و ملتزم به حقوق بشر بکوشیم و نه در دام این بیفتیم، نه آن.

نکته‌ی آخر در این قسمت هم توصیه‌ای است به آن دسته از «متخصصین آگاه» که اعلام عمومی انزجار از ترور سلیمانی را برای خود فریضه می‌دانستند، درحالی‌که کم‌تر از دو ماه قبل از آن، سکوت مطلقشان در مورد کشتار آبان و حتی توجیه آن جنایت زیر لفافه‌ی مبارزه با «اغتشاش» عجیب بود: با خودتان خلوت کنید و تاملی عمیق کنید در اصول اخلاقیتان! به‌خصوص به اعداد ۳۰۴ و ۱۵۰۰ فکر کنید و به‌یاد بیاورید که تک‌تک این اعداد، عزیزانی داشتند که به خاک سیاه غم نشسته‌اند، حتی اگر مانند امثال من و شما، خاطرات زندگی و هیاهوی سوگواری برای مرگشان، روی شبکه‌های مجازی پخش نشود.


«انتقام سخت»

شاید تیر خلاص وقایع این چند ماه برای خیلی از «متخصصین آگاه»، ساقط کردن هواپیمای مسافربری اوکراین توسط پدافند سپاه بود. اتفاقی که در پایان آن شب کذایی افتاد، بعد از آن‌که همگی چند ساعت چسبیده بودیم به نمایشگرهایمان و اخبار را لحظه‌به‌لحظه دنبال می‌کردیم. کم‌کم داشت خیالمان راحت می‌شد که «انتقام سخت» هیچ تلفات انسانی برای نیروهای ایالات متحده نداشته و ظاهرا واکنش سریع این نیروها فعلا منتفی است طبیعی‌ست که نمی‌دانستیم که ایران قبلا با واسطه، ایالات متحده را از این حمله آگاه کرده و این‌که هزینه‌ی انسانی «انتقام سخت» را فقط غیرنظامیان عمدتا ایرانی خواهند داد. هرچند همان شب هم به دوستی گفتم که احتمال دارد ایران مکان‌های پرت‌وپلایی را زده باشد تا به‌کسی آسیبی نرسد، زیرا اصل بنیادینی که در تمام طول این حکومت رعایت شده این است که «حفظ نظام، اوجب واجبات است». که خبر «سقوط هواپیما» همه را در بهت فرو برد.

حدس می‌زنم که خیلی از «متخصصین آگاه»، چند نفری از این عزیزانی که پر کشیدند را با حداکثر یک واسطه بشناسند. حتی اگر نشناسیم، احتمالا گوشه‌هایی از داستان زندگی آن‌ها، آن‌قدر به داستان خود ما شبیه بوده که در سوگ این عزیزان، اشکی ریخته باشیم. من هم بنا ندارم این داغ را تازه‌تر کنم ولی بیاییم این غم و این خشم را در مسیر سازنده‌ای هدایت کنیم. تجلی مدیریت ناکارآمد کشور را سال‌هاست که می‌توان در عرصه‌های مختلف دید. یکی از موارد برجسته‌ی آن همین موضوع آلودگی هواست که در همین دوران باز برجسته شد. دوستی که چند هفته‌ای در تعطیلات سال نو به ایران رفته بود، تعریف می‌کرد که شاید نزدیک به نیمی از این دوران، مدارس به‌خاطر آلودگی هوا تعطیل بود. چنین موضوعی مگر تازه است؟ چند دهه‌ی دیگر، عزیزان ما باید در چنین وضعیتی زندگی کنند؟ مدیریت ناکارآمد نتایجش در بلندمدت همین می‌شود. برای فنا کردن زندگی مردم کشور، راه‌های دیگری جز موشک پدافند خودی هم میسر است! شاید این اتفاق، تکانی به خیلی از ما داده باشد که این مدیریت ناکارآمد، می‌تواند خیلی ساده به قیمت جان عزیزان ما یا حتی خود ما تمام شود.



ما چه کنیم؟

بیاییم قضاوت کنیم ما که از منابع آن سرزمین استفاده کرده‌ایم، آیا وظیفه‌ای که در قبال آن داشته‌ایم را ادا کرده‌ایم؟ آیا می‌توان بار خودمان را بسته پنداریم و نسبت به آن‌چه در «وطن» می‌گذرد بی‌تفاوت باشیم؟ احتمالا پاسخ این سوال‌ها برای خیلی از ما منفی است. می‌دانم که از راه دور خیلی نمی‌توان نقش مستقیمی برای تغییر شرایط ایفا کرد. مدعی هم نیستم که همه باید به ایران برگردند، ولی شرایط کشور کم‌کم وارد مرحله‌ی جدیدی شده که اتفاقا شاید کمک ما بیش از پیش مفید باشد.

قبلا در همین‌ وب‌نوشت گفته‌ام که «وضعیت سیاسی کشور در بلندمدت نمی‌تواند به همین شکل فعلی بماند و تغییرات بزرگ ناگزیر است». تغییراتی که تلاش بیش از یک قرن گذشته را نهایتا به نتیجه برساند و رای و نظر مردم را تنها منبع مشروعیت حکومت کند، حکومتی که نه به «فره ایزدی» نیاز دارد نه به «جانشینی امام غایب». در عین‌حال همچون گذشته معتقدم که وظیفه‌ی ما همراهی و پشتیبانی از حرکت‌های داخلی و نه رهبری آن است. شرایط جدیدی که به آن اشاره کردم، در ارتباط با همین تغییر نگرش در داخل است. ندای درخواست گذار از جمهوری اسلامی، یکی دو سالی‌ست که کم‌کم به‌شکل علنی از داخل ایران شنیده می‌شود. حال که چنین است، بیاییم صدای این حرکت باشیم. می‌دانم که چنین همراهی هزینه‌های خود را دارد، لااقل برای آن‌ها که در ایران ساکن‌اند یا به ایران رفت‌وآمد می‌کنند؛ ولی اگر فکر می‌کنیم که بدون صرف هزینه می‌توان از این کابوسی که کشور را گرفتار کرده عبور کرد، خیلی خوش‌خیالیم. اگر هم قبول داریم که صرف هزینه لازم است، مرگ را فقط برای همسایه نخواهیم، از خودمان شروع کنیم و این ندای علنی برای گذار مسالمت‌آمیز از جمهوری اسلامی را به یک حرکت جمعی تبدیل کنیم. مطمئن باشیم که چنین حمایت‌هایی برای دوستان هم‌فکر داخل کشور دلگرم‌کننده است.

حمایت و پیروی از هم‌فکران داخل ایران، به‌گمان من ضروری است. بترسیم از تکرار تجربه‌ی انقلاب ۵۷ و مبارزانی که خارج از ایران رهبری بر ضد استبداد را برعهده گرفتند، ولی پس از بازگشت، در کم‌تر از دو سال همان استبداد را در شکلی دیگر بازتولید کردند. تجربه‌ی تونس و سودان پیش روی ماست، هرچند در مورد سودان هنوز برای قضاوت زود است. آن روز که نظام جمهوری اسلامی و در راس آن اصل «ولایت فقیه» به تاریخ سپرده شود، خوب است فعالان جامعه‌ی مدنی داخل ایران، عمده‌ی بار مسئولیت تغییر پایدار را به‌دوش بکشند نه آن‌ها که دهه‌ها از ایران دور بوده‌اند. معمولا هرچه ارتباط فعالان سیاسی با ایران کم‌تر باشد و مدت اقامتشان در خارج از ایران طولانی‌تر، نگاهشان به مسائل انتزاعی‌تر و راه‌حل‌هایشان غیر واقع‌بینانه‌تر می‌شود. حقیقتش نگرانی اصلی من آن روز است که این همه مدعیان خارج‌نشین به ایران برمی‌گردند. همین است که تاکید می‌کنم روی حمایت ما از هم‌فکران داخل، نه رهبری جنبش. آن دوستانی که ارتباطشان را با ایران حفظ کرده‌اند، خوب است این ارتباط‌ها را تقویت کنند. به‌ویژه از این ارتباط‌ها برای پرکردن شکاف طبقاتی در بیان مطالبات و روش‌های مبارزه استفاده کنیم. استفاده از خشونت، حتی در شکل آسیب‌زدن به اماکن، بهانه‌ای برای اعمال خشونت متقابل می‌شود و در این میان آن‌که وحشی‌تر است پیروز خواهد بود. التزام به عدم خشونت، باید در همه‌ی معترضان، از هر طبقه‌ی اجتماعی و اقتصادی، نهادینه شود. لازمه‌ی این، هم‌گرایی معترضان از طبقات مختلف است، چه در بیان درخواست‌ها و چه شیوه‌های مبارزه.

تغییر نظام فعلی بالاخره روزی اتفاق می‌افتد، اگر امیدواریم که این تغییر به‌شکل مسالمت‌آمیز باشد و به حرکت‌های خشن داخلی یا دخالت نظامی خارجی منتهی نشود، مایه تاسف است که گروهی از ایرانیان خارج‌نشین، از روی عافیت‌طلبی مفرط، امید بسته‌اند به این‌که نیروی نظامی ایالات متحده برای ایران دموکراسی به ارمغان بیاورد. خوب است اندکی به لحن و عملکرد کاسب‌کارانه‌ی رییس‌جمهور فعلی ایالات متحده نگاه کنیم. بعد از ادعای هدف گرفتن مکان‌های فرهنگی ایران، چه سکوت عجیبی این گروه پر سروصدا را فراگرفته بود! نیاز به برنامه‌ریزی و حمایت عمومی است. این مسئله، مشکل همه‌ی ماست و نمی‌توان با ادعای عدم آگاهی، مسئولیت را از خودمان سلب کنیم. آن همه استعداد و «نخبگی» که ادعایش گوش فلک را کر کرده برای همین روز مبادا اگر استفاده نشود، کجا قرار است به فریاد «وطن» برسد؟

اگر علاقمندید به مشارکت در چنین ایده‌های همگانی و من هم شما را می‌شناسم، لطفا برایم پیام خصوصی بفرستید.

بشیر سجاد، بهمن ۱۳۹۸، واترلو

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ دی ۲۰, یکشنبه

ماندن یا رفتن (۵): حوزه‌ی سیاست و رسانه‌ها



چرا نبود «آزادی بیان» از مهم‌ترین مشکلات کشور است؟

اغلب ایرانیانی که دغدغه‌ی شرایط کشور و اصلاح وضع فعلی را دارند (همان «ما»ی این نوشته)، چه داخل و خارج از ایران، در حد قابل توجهی مسائل سیاسی روز را دنبال می‌کنند، که این به‌نظرم مزیتی است جالب این‌که بعضی از ایرانیانی که سال‌ها در خارج از ایران زیسته‌اند، تحت تاثیر شرایط نسبتا پایدار سیاسی در غرب، به این نتیجه می‌رسند که تمرکز ایرانیان روی سیاست زیاد است و اصطلاحا این هم «به‌خاطر جهان‌سومی» بودن ماست! از ژست‌های مضحک شبه‌روشنفکری بعضی از این ایرانیان که بگذریم، دلیل این سوءتفاهم به‌نظرم نادیده گرفتن مسیری است که غرب برای رسیدن به ثبات فعلی‌اش پیموده. مسیری که پر است از درگیری‌های سیاسی، از تشکیل مجلس برای کنترل قدرت شاه گرفته تا کم‌کردن نفوذ کلیسا و از پایه‌گزاری نظام‌های سیاسی بر اساس برابری گرفته تا درگیر‌ی‌های خونین برای تضمین حقوق برابر همه‌ی انسان‌ها در قانون. این مسیری است که طی بیش از پنج قرن پیموده شده ولی برای ما شاید کمی بیش از یک قرن پیش شروع شده باشد و کماکان راهی دراز در پیش دارد. ولی کافی نیست. وضعیت سیاسی ما شبیه بحران کم‌آبی در یک شهر است که حل آن «عمل» و همیاری تعداد زیادی از ساکنان شهر را می‌طلبد، نه فقط دنبال کردن اخبار کم‌آبی. به‌نظرم شاخص اصلی این بحران سیاسی هم میزان «آزادی بیان» در کشور است، به مفهوم جامعی که مثلا در بخش دوم منشور حقوق و آزادی‌های کانادا يا اصلاحیه‌ی اول قانون اساسی آمریکا مطرح است که از جمله آزادی اجتماعات، ادیان و غیره را هم شامل می‌شود. فراوان شنیده‌ایم که مشکلات مختلف مانند کندی رشد اقتصادی، معضلات مربوط به فساد اداری و اقتصادی، سقوط اخلاق عمومی، آلودگی هوا، کم‌آبی و ... به‌عنوان مهم‌ترین مسائل کشور مطرح می‌شود. قطعا همه‌ی این مسائل بسیار مهم است ولی اندکی تامل کنیم که اگر نتوان آزادانه در مورد هریک از این مسائل صحبت کرد، آیا امیدی به پیاده‌سازی هیچ راه‌حل بنیادینی برای آن‌ها وجود دارد؟ در جلسه‌ی کتابی که اخیرا در واترلو داشتم به دوستان یادآوری کردم آن‌قدر رزرو کلاس برای برگزاری چنین جلساتی در دانشگاه واترلو ساده است که وقتی در ایران، با همکاری تعدادی از دانش‌جویان به فکر ایجاد جلسه‌ی مشابهی در دانشگاه تهران بودم چندان به دردسرهای گرفتن فضا فکر نکرده بودم. صرف جمع شدن عده‌ای دور هم در فضای دانشگاه و صحبت حول مسائل تاریخی و اجتماعی، حساسیت ‌برانگیز است. معروف است که «درک مسئله، نیمی از حل آن است». وضعیت فعلی کشور در حوزه‌ی آزادی بیان، نه تنها یافتن راه‌حل برای خیلی از مشکلات فوق را با موانع مصنوعی مواجه می‌کند، بلکه حتی طرح و درک این مسائل را هم مشکل می‌کند (تکرار اتهامات «تشویش اذهان عمومی» و «نشر اکاذیب» را در چند دهه‌ی گذشته به‌یاد بیاوریم).


وضعیت «ما» در سپهر سیاسی کشور و اهمیت دوره‌ی گذار


شدت درگیری‌های جنگ داخلی سوریه، گاهی تظاهرات مسالمت‌آمیز ماه‌های ابتدایی آن را از یادها می‌برد. تظاهراتی که با سرکوب دولتی و کشتار چند هزار نفره، منتهی به فاز مسلحانه شد. عکس برگرفته از صفحه مرحله‌ی تظاهرات جنگ داخلی سوریه در ویکی‌پدیا
ایجاد تغییر واقعی در حوزه‌ی سیاست، همان‌طور که قبلا در این بلاگ نوشته‌ام باید از داخل کشور ایجاد شود، وگرنه نشستن در بیرون و سردادن شعارهای انقلابی ساده است و البته کم‌حاصل. این نوشته از دید شخصی است که برای زندگی در داخل برنامه‌ریزی می‌کند، نه از دید یک خارج‌نشین. معتقدم که وضعیت سیاسی کشور در بلندمدت نمی‌تواند به همین شکل فعلی بماند و تغییرات بزرگ اگر بخواهیم برای تغییرات «بزرگ» شاخص تعیین کنیم، یکی از آن‌ها به ثمر رسیدن تلاش صدساله‌ی مشروط کردن قدرت در مقابل رای مردم است و پایان قدرت مادام‌العمر یک نفر یا یک طبقه. ناگزیر است. این‌که این تغییرات کی و با صرف چه هزینه‌ای از راه می‌رسد را نمی‌دانم ولی به‌نظرم همه‌ی «ما» باید یک طرح کلی برای محقق شدن این تغییر اساسی با کم‌ترین هزینه داشته باشیم. ایراد من به خیلی از دوستان به‌اصطلاح «عمل‌گرا» این است که توجه لازم به این طرح کلی و بلندمدت ندارند. از اولین مشاهداتم در ایران این بود که فضای غالب فعالیت سیاسی، همین نوع عمل‌گرایی است. قصدم در این‌جا انتقاد از دولت فعلی و طرفدارانش نیست. اتفاقا همین عمل‌گرایی‌ها در کوتاه مدت می‌تواند بسیار مفید باشد و مقدمه‌ای بشود برای دوران گذار. ولی این به‌شرطی است که هدف بلندمدت فراموش نشود. افراط در عمل‌گرایی و توجه نکردن به جهت کلی مسیر فعالان سیاسی را به روزمرگی می‌کشاند که ابدا مطلوب نیست. بدیهی‌ست که سرکوب حکومتی نقشی اساسی در ایجاد این فضا داشته. برای من یکی از دلایل اصلی انتخاب دانشگاه به‌عنوان محل کار، ظرفیت فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی در محیط دانشگاه و ارتباط نزدیک با آینده‌سازان کشور است. به‌علاوه به‌نظرم با همه‌ی ایرادهایی که به دانشگاه و اساتید وارد است، این نهاد هنوز از اقبال عمومی برخوردار است و نقش مهمی در تحولات بنیادین آینده بازی خواهد کرد. این خاطره را نه به‌عنوان شاهد ادعای بالا، بلکه بیش‌تر برای انبساط خاطر می‌نویسم (و البته اشاره تلویحی به یک آسیب اجتماعی): یکی از نکاتی که در دانشگاه توجهم را جلب کرد، لباس خیلی رسمی اغلب اساتید بود و استفاده‌ی تقریبا همه‌روزه از کت‌وشلوار. من هم که به عادت همه‌ی این سال‌ها (و تا حدودی مبارزه‌ی منفی) معمولا با یک تی‌شرت و کوله‌پشتی به دانشگاه می‌رفتم گاهی با دانش‌جویان اشتباه گرفته می‌شدم که البته احساس جوانی کردنش بد نبود. یکی از جالب‌ترین این اشتباه گرفتن‌ها در یک تاکسی بود که به مقصد دانشگاه سوار شده بودم و راننده‌ی تاکسی که مثلا می‌خواست سر صحبت را باز کند، با لحن پدرانه‌ای گفت، خوب «دَرسَت کی تمام می‌شود؟» من هم به آرامی جواب دادم که درسم قبلا تمام شده، الان در دانشگاه، جزء هیئت علمی‌ام. راننده متوجه نشد و باز پرسید و خلاصه گقتم عزیزجان من «استاد» دانشگاهم. راننده، با لحن جالبی که هنوز نمی‌دانم از روی تحسین بود یا تحمیق (که مثلا من را احمق فرض کرده‌ای که می‌گویی استاد دانشگاهی)، پرسید «یعنی من الان دارم با استاد این مملکت حرف می‌زنم؟» از آن موقع به بعد هم گاهی حرف‌هایش را با پیشوند یا پسوند «استاد» همراه می‌کرد با همان لحن جالب! ولی تقریبا با هر دوستی که این‌طور انگیزه‌ها را مطرح کردم، اخطار داد که هزینه‌های این مسیر بالاست و به‌نوعی برحذرم داشت. توجه به همین نهیب‌های دوستانه برای درک فضای سرکوب مفید است.

در کنار فضای رعب و سرکوب‌، وضعیت پرآشوب منطقه بعد از «بهار عربی» دست‌آویزی شده برای تبلیغات حکومتی در دو راستا:
  • از یک سو، ترویج ترس از بی‌ثباتی، مردم را از ایجاد تغییرات بنیادی، مایوس و هراسان می‌کند.
  • از سوی دیگر، تاکید بر مولفه‌های مذموم ملت‌ساز، به‌خصوص مذهب تشیع، احساسات ملی مردم را در راستای اهداف فرقه‌ای حکومت در منطقه برمی‌انگیزد.
باورم این است که برای ایجاد تغییر واقعی، پرداخت هزینه‌ای قابل توجه لازم است. بدیهی است که هرچه هزینه کم‌تر باشد به‌تر است ولی کم‌کردن هزینه گاهی ما را تا آن‌جا پیش می‌برد که هدف را عوض می‌کنیم و سطح توقعاتمان را در حد گشایش‌های جزیی پایین می‌آوریم. همین وقایع چهار پنج سال گذشته در کشورهای عربی منطقه به‌نظرم درس خوبی است. هرچه چسبندگی انسان‌ها به قدرت مطلقه بیش‌تر بوده، تغییر هم پرهزینه‌تر شده است. مقایسه‌ی تونس، مصر، لیبی، و سوریه از این نظر جالب است، اگر بن‌علی هم به‌اندازه‌ی اسد به قدرت چسبیده بود چه بسا وضعیت تونس هم مانند سوریه بود. تلاش ما باید کم‌کردن همین «چسبندگی» باشد، نه تایید و تشویق آن با ادعای «عمل‌گرایی». در پستی که در دوران انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۹۲ نوشتم، به سخنان کاندیدای «کلیددار» در دی‌ماه ۱۳۸۸ اشاره کردم که «۹ دی پاسخ قاطع ملت ایران به معاندین و ضد انقلاب بود.» جالب است که به‌تازگی ایشان در سالگرد همان روز گفته است «۹ دی روز دفاع ملت از نظام و ولی فقیه بود.» لازم است تاکید کنم که تلاش‌های دولت فعلی، به‌خصوص همت وزیر امورخارجه‌ی آن در به ثمر رسیدن مذاکرات هسته‌ای کاملا ستودنی است. ولی این گونه گشایش‌ها در مشکلات مصنوعی که خود حکومت برای خودش ایجاد کرده، گاهی ما را این‌قدر خوش‌بین می‌کند که اگر همان وزیر خارجه گفت «ما در ايران هیچ کسی را به خاطر عقيده‌اش زندانی نمی‌کنيم» با هزار وسیله آن را توجیه می‌کنیم و به‌راحتی رنجی را که امثال بهمن احمدی امویی فقط برای بیان عقایدشان می‌کشند را فراموش می‌کنیم. این به‌نظرم همان گم‌کردن هدف و دل‌خوش کردن به گشایش‌های ظاهری است. مدعی نیستم که مسیری که بقیه ملت‌ها رفته‌اند را باید قدم به قدم تجربه کنیم، ولی به تاریخ هم که نگاه کنیم، «گذار به آزادی و حکومت مردم»، بدون پرداخت هزینه و تنها با تکیه بر سازوکارهایی که حکومت استبدادی تعیین می‌کند، تقریبا غیرممکن بوده است. شاید هر کشور پیش‌رو در زمینه‌ی دموکراسی و آزادی سیاسی را که انتخاب کنیم، به‌راحتی بتوان هزینه‌های هنگفت تاریخی که آن ملت برای رسیدن به وضعیت فعلی پرداخته را پیدا کرد. مثلا در بریتانیا قرن‌ها بعد از تشکیل مجلس فئودال، تنازع بین شاه و مجلس وجود داشت تا با جنگ‌های داخلی قرن هفدهم و نهایتا «انقلاب باشکوه» مجلس و حوزه‌ی اقتدار شاه تقریبا به شکلی درآمد که بتوان آن را «مشروطه‌ی سلطنتی» نامید.


صداوسیما و رسانه‌های حکومتی

گزارشی از حملات هلی‌کوپتر‌های ارتش سوریه با بمب‌های بشکه‌ای در حلب
(گزارش «شبکه‌ی ۴» بریتانیا، خرداد ۱۳۹۴)
زندگی و فعالیت سیاسی در ایران، متاسفانه نیازمند توجه به رسانه‌های حکومتی، از جمله صداوسیماست، به دلیل وسعت تاثیر آن‌ در جامعه و نبود رسانه‌های مستقل قابل رقابت با آن. می‌گویم «متاسفانه» به این دلیل که در خیلی از موارد، اخبار این رسانه‌ها به حدی از وقاحت و ریاکاری می‌رسد که دنبال کردن آن اعصاب پولادین می‌خواهد. به‌عنوان مثال، در مدتی که در ایران بودم، هم درگیری‌های خونین سوریه در جریان بود، هم یمن. در هر دو مورد هم گزارش‌های فراوان از حمله هواپیماها به شهروندان وجود دارد. اخبار صداوسیما پر بود از گزارش‌های «مظلومیت یمن» ولی تقریبا هیچ خبری از بمب‌های بشکه‌ای رژیم اسد و حمله به مدرسه‌ها و کودکان سوریه وجود نداشت. به‌علاوه، روند سال‌های دور گزارش پیوسته‌ی «صلابت ایران» و «حقارت دشمنان ایران» کماکان ادامه داشت. از مثال‌های مرتبط با این موضوع، گزارش‌های روزانه‌ی صداوسیما از کشتی ارسال کمک به یمن و ادعای این بود که کشتی مستقیما به یمن خواهد رفت و هیچ کشوری هم نمی‌تواند آن را بازرسی کند. حتی گزارشگر از روی عرشه کشتی‌ ایرانی، ناوهای آمریکایی را در نزدیکی نشان می‌داد با ادعای این‌که هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. روز آخر هم ناگهان کشتی از جیبوتی سردرآورد بدون سروصدای خیلی زیاد و مثلا پاسخ به این پرسش که این همه صلابتی که بیش از یک هفته به‌خورد مردم داده شد، یک دفعه کجا رفت؟

به‌هرحال انتظار خیلی زیادی هم از صداوسیما نداشتم و شاید به دلیل همین انتظار پایین، بعضی از برنامه‌ها و شکستن بعضی از تابوها در آن‌ها برایم جالب بود. مثلا شبی برنامه‌ای بود در مورد طلاق و این‌که بعد از طلاق چه رفتارهایی باید کرد که هزینه‌ی این اتفاق در زندگی دو طرف و فرزندان و نزدیکان آنان کم‌تر شود که به‌نظر جالب و منطقی بود و از کلیشه‌های مربوط به بسنده کردن به مذمت طلاق و چشم بستن بر آن به‌عنوان یک مشکل اجتماعی، گذر کرده بود.


اینترنت، رسانه‌های غیرحکومتی و ماهواره

از رسانه‌های حکومتی که بگذریم، رسانه‌های غیر دولتی داخلی، تحت فشار فراوان حکومت به ورطه‌ی خودسانسوری افتاده‌اند. البته کماکان تنوع روزنامه‌ها و اخباری که پوشش می‌دهند قابل توجه است و توقف جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی، لذت بخش. ولی به‌عنوان کسی که دوران اصلاحات را از نزدیک دیده، قطعا وضعیت آزادی رسانه‌ها از اواخر دهه‌ی هفتاد کم‌تر است. نزدیک به سالگرد مرگ رهبر سابق انقلاب، تمام روزنامه‌ها، از هر جناحی، پراند از مقاله‌های تجلیل و تعریف از او، دریغ از یک گزارش با اندکی انتقاد از رهبری او. وضعیت رهبر فعلی هم که روشن است، نه تنها سر سوزن انتقادی وجود ندارد، حتی به‌نظرم، اجتناب از پوشش اخبار او هم برای روزنامه‌ها غیرممکن است و انگار تحت دستورالعملی موظفند که گزارش دیدارها و سخنانش را در صفحه‌ی اول پوشش دهند.

وضعیت اینترنت هم بدون استفاده از فیلترشکن واقعا اسف‌بار است. برای گذر از فیلتر اینترنت، ظاهرا استفاده از وی‌پی‌ان (VPN) مرسوم و دسترسی به آن نسبتا ساده است. من در مدتی که در ایران بودم از تور و سایفون استفاده می‌کردم. البته اغلب این ابزارهای ضد فیلتر به‌نوعی به رمزنگاری ارتباطات و به‌طور خاص اس‌اس‌ال (SSL) وابسته‌اند و گاهی ترافیک اس‌اس‌ال به خارج از ایران با اختلال‌های عمدی مواجه می‌شود. به‌عنوان نمونه، این لینک مربوط به یک مورد در سال ۱۳۹۰ است، ولی به‌نظرم این مشکل کماکان ادامه دارد هر چند نه به شدت مواردی که سروصدایش به رسانه‌ها می‌رسد. در این میان، نکته‌ی مثبت، افزایش سرعت دسترسی به اینترنت و شیوع خدمات مبتنی بر اینترنت است، مانند انواع سامانه‌های فروش اینترنتی، خدمات بانکی، بخشی از خدمات دولتی و غیره، که خودبه‌خود، میزان نفوذ اینترنت را در کشور خیلی بیش‌تر کرده است. خدمات نسل سوم (3G) تلفن‌های همراه هم با قیمت‌های نازل (در مقایسه با کانادا) رو به افزایش است.

بزرگ‌ترین استثنا در میان سانسور رسانه‌ها، شبکه‌های ماهواره‌ای است. در شهر‌های بزرگ، مثل تهران و اصفهان، دسترسی به ماهواره خیلی بیش‌تر از سیزده سال پیش است. به‌علاوه کیفیت شبکه‌های ماهواره‌ای (از نقطه‌نظر موضوع این نوشته) به‌نظرم خیلی به‌تر از قبل است. به‌عنوان مثال، دیدن و شنیدن اخبار بی‌بی‌سی فارسی رایج است و به‌جز در مواردی که به پای هسته‌ی اصلی قدرت می‌پیچد، مثل مستند «خط و نشان رهبر» که در زمان پخش آن ارسال پارازیت برای اختلال شبکه بی‌بی‌سی فارسی تشدید شد و متعاقب آن چند نفر داخل ایران دستگیر شدند. دیدن این قطعه فیلم مفید است برای درک حال و هوای جامعه‌ای که حاکمیتش آرزوی کنترل همه‌ی روزنه‌های اطلاعاتی‌ را دارد. برنامه‌های آن بدون پارازیت قابل مشاهده و پی‌گیری است.


رابطه‌ی دین و سیاست

«...فرق اساسى حكومت اسلامى با حكومت‌هاى مشروطه سلطنتى و جمهورى در همين است: در اين‌كه نمايندگان مردم، يا شاه، در اين گونه رژيم‌ها به قانونگذارى می‌پردازند؛ در صورتى كه قدرت مقننه و اختيار تشريع در اسلام به خداوند متعال اختصاص يافته‌است. شارع مقدس اسلام يگانه قدرت مقننه است. هيچ كس حق قانونگذارى ندارد؛ و هيچ قانونى جز حكم شارع را نمی‌توان به مورد اجرا گذاشت. به همين سبب، در حكومت اسلامى به جاى مجلس قانونگذارى، كه يكى از سه دسته حكومت‌كنندگان را تشكيل می‌دهد، مجلس برنامه‌‏ريزى وجود دارد كه براى وزارتخانه‌‏هاى مختلف در پرتو احكام اسلام برنامه ترتيب می‌دهد؛ و با اين برنامه‌‏ها كيفيت انجام خدمات عمومى را در سراسر كشور تعيين می‌كند...»
برگرفته از کتاب «ولایت فقیه» (برگردان از مجموعه‌ی بحث‌های خمینی در نجف تحت عنوان «حکومت اسلامی») بخش «طرز حکومت اسلامی»
تصویر از ویکی‌پدیا
برای هر دین و متن دینی، امکان برداشت‌های مختلف و گاهی متضاد، وجود دارد. اسلام هم از این نظر مستثنی نیست. می‌توان مسلمان بود و تکثرگرا، به عقاید دیگران احترام گذاشت و صدایشان را خفه نکرد و هم می‌توان هر صدای مخالفی را خاموش کرد و مثلا حتی نحوه‌ی لباس پوشیدن مردم را جزء مهم‌ترین دغدغه‌های حکومت دانست. به گمان من، یکی از مهم‌ترین موانع ایجاد تغییر اساسی در امور حاکمیتی کشور، مذهب تشیع و قرائت خاصی از آن است که در جامعه رواج داده می‌شود (و من نامش را «تشیع فقاهتی» می‌گذارم). بیان دلایل مفصل این ادعا نوشته‌ی جداگانه‌ای می‌طلبد، ولی از همان دوران قبل از مشروطه که نگاه کنیم، حتی بخش قابل توجهی از آن دسته از مجتهدینی که در زمره‌ی طرفداران مشروطه به حساب می‌آیند، برداشتی از فقاهت و تشیع دارند که به هیچ وجه با آرمان یک مجلس مردمی سازگار نبوده و نیست (روحانیون مخالف مشروطه که جای خود دارند). به بیان دیگر اصولا بخش‌های عمده‌ای از زندگی اجتماعی و سیاسی وجود دارد که تشیع فقاهتی آن‌ها را حوزه‌ی بی‌منازع خودش می‌داند و به‌هیچ وجه معتقد به قانون‌گذاری یا تصدی در آن بخش‌ها توسط یک مجلس و حکومت عرفی، بدون نظارت فقیه، نیست. به‌عنوان نمونه، چند سال پیش مجلس فرمایشی شورا، قانونی تصویب کرد در مورد قوانین ارث زن از زمین. عکس‌العمل جعفر سبحانی به آن و نامه‌ای که رییس مجلس نوشت جالب بود و تا حد زیادی منظور من از ادعای فوق را نشان می‌دهد. ایشان نوشته است: «حضور همه نمایندگان، مصدّع می‌شود در اخبار شنیدیم كه درباره ارث زن از زمین، قانونی به تصویب نمایندگان رسیده است. اینجانب در مصوّبه و محتوای قانون، سخنی نمی‌گویم، ولي نظر شریف نمایندگان را به نكته‌ای دیگر جلب می‌كنم و آن اين‌كه قانونگذاری دو مرحله دارد: تبیین حكم شرع از كتاب و سنت، و این برعهده فقیهان اسلام است. تصویب قوانینی در مسائل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در حدود قوانین شرع، كه این وظیفه نمایندگان است. تحدید ارث زوجه از مسائل شرعی است كه باید در آن، فقیهان اسلام نظر دهند، آنگاه مجلس برای اجرای اين حكم، برنامه‌ريزی كند. همان طوری كه تفکیک قوای سه‌گانه از اصول اساسي ما است، تفکیک این دو قلمرو نیز چنین است و آنچه كه بر عهده مراجع تقليد گذارده شده، غیر از وظیفه‌ای است كه بر عهده نمایندگان است.» این نقل قول را مقایسه کنید با آن‌چه از خمینی از درس حکومت اسلامیش در بالا نوشته‌ام. البته برای این‌که سوءتفاهمی پیش نیاید که مجلس فرمایشی تغییری در این برداشت ایجاد کرده، خوب است پاسخ رییس مجلس را هم بخوانید با این عنوان: «مجلس عین فتوای رهبر معظم انقلاب را به صورت قانون تصویب کرده است.» این موضوع کشف خارق‌العاده‌ی من نیست و خیلی از نیروها و فعالان سیاسی به آن واقفند ولی حداقل در داخل ایران، تلاش زیادی برای به چالش کشیدن این برداشت از دین وجود ندارد. می‌دانم که هزینه‌ی طرح چنین انتقاد‌هایی بالاست ولی لااقل می‌توان به آتش این فرقه‌گرایی و فقاهت ندمید. بعضی از کنش‌گرانی که اسم ملی را روی خود می‌گذارند، طرفدار توسعه‌ی شیعه‌گری به‌عنوان یک عنصر ملی‌اند مشابه همان ابزاری که صفویه از آن بهره برد. به‌خصوص بعد از قدرت گرفتن داعش و اوج گرفتن اختلافات با عربستان و ترکیه بر سر بحران‌های منطقه، این نوع حمایت از تشیع بیش‌تر هم شده است. این پدیده به‌نظرم برجسته‌تر از سیزده سال پیش شده است.

هدررفتن سرمایه گفتمان اجتماعی

هر جامعه‌ای، ظرفیت مشخصی برای بحث حول مسائل اجتماعی و ایجاد تغییر در آن‌ها دارد. در هر دوره‌ی زمانی، موضوع یا موضوع‌هایی توجه اصلی نیروهای فعال جامعه را به خود جلب می‌کند و انگیزه‌ی تغییر و اصلاح ایجاد می‌کند. به بیان دیگر برای مشکلاتی که حل آن بسیج اجتماعی می‌طلبد، نمی‌توان در یک زمان به همه‌ی آن‌ها پرداخت چون ظرفیت توجه آحاد ملت محدود است. این‌گونه مشکلات، توجه تعداد زیادی از مردم را می‌طلبد و ایجاد حرکتی فراگیر را که من به آن گفتمان اجتماعی می‌گویم. یکی از مشاهداتم در ایران هدررفتن این سرمایه‌ی محدود گفتمان اجتماعی، حول مسائل عجیب و مصنوعی بود. صرفا برای نمونه، حضور زنان در ورزشگاه و برخورد با پوشیدن چکمه‌های بلند زنانه دو مثال است. این‌ها را صرفا به‌عنوان نمونه بیان کردم: مسابقات والیبال قبلا ظاهرا با حضور خانم‌ها برگزار می‌شد و بعد ناگهان، حاکمیت تصمیم گرفته بود که چنین حضوری به صلاح نیست. در بهار گذشته، یکی از بحث‌های داغ این بود که خانم‌ها باید امکان حضور در ورزشگاه را داشته باشند یا نه. یا به یاد دارم که چند سال پیش، حساسیت زیادی ایجاد شده بود روی پوشیدن چکمه‌های بلند زنانه، تا جایی که فرمانده نیروی انتظامی مدعی بود با پوشیدن آن برخورد خواهد شد. آن زمان، بین موافقان و مخالفان سروصدای زیادی ایجاد شد. در زمستان گذشته که ایران بودم یک مشاهده این بود که پوشیدن این چکمه‌ها، هم فراوان بود، هم کسی ظاهرا کاری به آن نداشت. در خیلی از موارد هم سروصداهای کاذب که می‌خوابد، به‌نظر می‌رسد که این وسط فقط بخشی از همان سرمایه گفتمان اجتماعی بر سر یک مسئله‌ی ساده و خودساخته هدر رفته است. در بعضی موارد، به گمانم، حتی حاکمیت در ایجاد و مشتعل کردن آتش موضوعات بی‌اهمیت، دقیقا برای هدر دادن همین سرمایه‌ی اجتماعی تلاش می‌کند. ماجرای آن خواننده‌ی جوان که از دنیا رفت و آن همه شلوغ‌بازی رسانه‌های رسمی و فراگیر، شاید از همین دست بود.


نگاه به تصویر کلی

به‌دلیل حساسیتی که در حوزه‌ی سیاست و رسانه‌ها داشته‌ام، مشاهداتم فراوان است ولی احتمالا از حوصله‌ی یک پست وبلاگی خیلی فراتر باشد. مثلا به این موضوعات اصلا نپرداختم:
  • اقلیت‌ها و حقی که از آنان ضایع می‌شود (نه تنها توسط دولت)
  • قوی‌تر شدن سیاست‌های «روسیه محور» حاکمیت که انسان را به یاد تاریخ دوران محمد‌علی شاه می‌اندازد
  • وضعیت زندانیان سیاسی و بی‌تفاوتی نسبی جامعه نسبت به آن‌ها
  • عافیت‌طلبی انسان‌ها یا شاید ناامیدی‌شان از ایجاد هر تغییر قابل توجه
و خیلی مسائل مهم دیگر. به‌هرحال، تصویر کلی، به‌عقیده من، چندان امیدبخش نیست. وضعیت سیاسی جامعه به یک بمب ساعتی می‌ماند که خیلی از آدم‌ها یا صدای تیک‌تیک آن را نمی‌شنوند یا نمی‌خواهند بشنوند. آن «چسبندگی» به قدرت که در بالا به آن اشاره کردم، در کشور شدیدتر از سیزده سال قبل شده و احتمالا وقایع مربوط به انتخابات سال ۱۳۸۸ در این تشدید نقش زیادی داشته است. به‌گمانم در جامعه همچنان امید به گذشتن نسبتا مسالمت‌آمیز از دوره‌ی گذار وجود دارد ولی گروه‌های تاثیرگذار سیاسی یا تارومار شده‌اند یا برنامه‌ی خیلی مشخصی برای این گذار ندارند و صرفا امیدوارند که خیلی از اتفاقات محتمل ناگوار نیفتد! به‌هرحال زنده‌بودنی که در آن آزاد نباشی و تلاشی هم برای رسیدن به آزادی نداشته باشی، خیلی ارزش زندگی کردن ندارد.

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ دی ۴, جمعه

جلسه‌ی نقد کتاب: «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟»



خلاصه‌ی کتاب


طرح روی جلد کتاب
گروه فرهنگی پرتو، محلی‌ست برای فعالیت‌های دانش‌جویان ایرانی دانشگاه واترلو. از جمله‌ی این فعالیت‌ها برگزاری جلسات نقد کتاب است که به‌نظرم بیش از ده سال از شروع آن می‌گذرد و قبلا هم در این بلاگ در مورد آن نوشته‌ام. به‌تازگی کتاب «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟» نوشته‌ی کاظم علمداری را در یکی از این جلسات ارائه کردم. فایل صوتی مربوط به ارائه و خلاصه‌ی موضوع را این‌جا، بر روی گوگل درایو، گذاشته‌ام (و از روی ساندکلاد هم در ادامه همین نوشته قابل دسترسی است). بحث‌های بعد از ارائه و نکاتی که دوستان مطرح کردند هم جالب بود ولی متاسفانه کیفیت صدای بعضی از دوستان خیلی مناسب نیست. به‌هرحال فایل مربوط به قسمت بحث هم این‌جا به‌شکل جداگانه قابل دسترسی است.

بررسی دلایل عقب‌ماندگی ایران، مستقیم یا غیرمستقیم، موضوع نوشته‌های گوناگونی بوده است. این کتاب هم به‌ ریشه‌یابی دلایل این عقب‌ماندگی می‌پردازد و طبیعتا سرتاسر کتاب پر است از بررسی وقایع تاریخی برای رد یا تایید نظرات مختلف. نویسنده که دکترای جامعه‌شناسی را از دانشگاه ایلینویز گرفته، معتقد است که جبر جغرافیایی و به‌طور خاص جمعی بودن عوامل تولید (مانند آب برای کشاورزی)، تا حد زیادی منجر به مرکزیت قدرت در ایران و سرزمین‌های دوروبر آن شده. از نتایج این مرکزیت این است که طبقه فئودال به معنای اروپایی آن، هیچ‌گاه در ایران شکل نگرفت و در ادامه طبقه‌ی سرمایه‌دار (بورژوا) هم آن‌چنان قدرتمند نشد. به‌ویژه حکومت‌هایی که خود را نماینده و پشتیبان طبقه سرمایه‌دار بدانند، تشکیل نشد و در نتیجه‌ی آن، خردگرایی و پیشتازی علم بدون محدودیت، در ایران هیچ‌گاه به‌شکل گسترده اتفاق نیفتاد. نویسنده در بخش‌هایی از کتاب به تاثیر یکی بودن نهاد دین و حکومت در ایران پیش و پس از اسلام می‌پردازد.

در توضیح چگونگی پیش‌رفت تمدن غرب در دوران معاصر، و چرایی عدم وقوع چنان توسعه‌ای در ایران، نظرات نویسنده را می‌توان به این شکل خلاصه کرد:
  • دلایل عقب‌ماندگی یک قوم یا کشور، باید غیرنژادی باشد. به‌علاوه، وضعیت اقلیمی و محیطی خارج از کنترل انسان است و احتمالا در سرنوشت او موثر است.
  • تهاجم اقوام مختلف مانند اعراب، ترکان یا مغولان، هرچند در کندی یا تندی توسعه موثر است، ولی نمی‌تواند دلیل اصلی عقب‌ماندگی ایران باشد، چرا که مشابه چنین تهاجم‌هایی در اروپا هم سابقه داشته. به‌علاوه وضعیت اروپا و ایران، از نظر توسعه‌یافتگی، در اوایل قرن شانزدهم مشابه است.
  • فئودالیسم اروپایی، نوعی از پراکندگی و عدم تمرکز قدرت را در اروپا موجب شد. چنین طبقه‌ای، با این مشخصه‌ی خاص، هیچ‌گاه در ایران شکل نگرفت. یک دلیل اصلی این موضوع هم نیاز به قدرت مرکزی برای استفاده از لوازم تولید و به‌طور خاص آب برای کشاورزی بود.
  • در هر دو تمدن اسلامی و مسیحی (یا اروپایی) دین در کنار حاکمیت قرار گرفت ولی در مورد اسلام این همراهی از همان ابتدای شکل‌گیری دین وجود داشت، درحالی‌که در مسیحیت بعد از چندین قرن چنین شد. در هر دو حالت هم وحدت دین و دولت، عاملی بازدارنده در مقابل نوگرایی بود. در غرب نهایتا جدایی این دو نهاد اتفاق افتاد ولی در ایران چنین اتفاقی هنوز نیافتاده است.
  • ظهور سرمایه‌داری و طبقه‌ی سرمایه‌دار، در بستر فئودالیسم اروپایی ممکن شد.
  • پیشرفت علمی اروپا در چند قرن گذشته، عمدتا برای پاسخ به نیاز اقتصادی و عطش تولید بیش‌تر نظام سرمایه‌داری بوده است. این نوع پیشرفت علم با پیشرفت علوم قرن‌های دوم تا پنجم هجری، در سرزمین‌های اسلامی، تفاوت بنیادین دارد. به‌طور خاص حرکت معتزله را حتی اگر بتوان حرکتی خردگرا دانست، حداکثرش در چارچوب دین و در پشتیبانی دین بود. خردگرایی بعد از رنسانس در اروپا، به‌ویژه در دوران انقلاب صنعتی به بعد، کاملا در خدمت تولید بود.
در قسمت‌های مختلف کتاب، نویسنده به نقد نظرات رقیب هم می‌پردازد، از جمله در بستر توضیح همین تفاوت خردگرایی، به نقد نظریه‌ی صادق زیباکلام در کتاب «ما چگونه ما شدیم؟» می‌پردازد. زیباکلام، عموما «خاموشی چراغ علم» را دلیل اصلی افول ایران و دیگر جوامع اسلامی از قرن پنجم به بعد می‌داند. تجلی این افول هم برتری اهالی حدیث و ضدیت آن‌ها با عقل‌گرایی است. علمداری با رد این ادعا، استدلال می‌کند که اولا عقل‌گرایی اسلامی در قرون ابتدایی هجری و خردگرایی اروپای بعد از رنسانس، تفاوت بنیادین داشته‌اند، به‌علاوه، رابطه‌ی توسعه‌ی علوم و رشد اقتصادی معکوس آن چیزیست که زیباکلام درک کرده است.


چند نکته از موارد نقد کتاب


بخش بحث آزاد جلسه‌ی کتاب
کیفیت صدای بعضی از حاضران متاسفانه خیلی خوب نیست.
به‌نظرم کتاب از نظر پرهیز از پاسخ‌های کلیشه‌ای به سوال چرایی عقب‌ماندگی ایران، قابل ستایش است. نویسنده‌ تلاش می‌کند وقایع مختلف را در چارچوب تئوری کلی کتاب توضیح دهد و در این راستا تا حدودی هم موفق است. البته نظریه‌ی نویسنده تا حد زیادی تحت تاثیر تفکرات مارکس و انگلس است و نکاتی از این نظریه، بعضا بدون استدلال کافی، پذیرفته فرض می‌شود. مثلا این سوال ساده کاملا پاسخ داده نمی‌شود که اگر دلیل اصلی عدم شکل‌گیری فئودالیسم در ایران نیاز به قدرت مرکزی برای دسترسی به آب بود، چرا در خیلی از جاهای دیگر در شرق، که دسترسی به آب خیلی ساده‌تر بود، فئودالیسم و بعد از آن سرمایه‌داری شکل نگرفت؟

به‌علاوه، در توضیح رابطه‌ی تحولات حوزه‌ی دین و توسعه‌ی اقتصادی و علمی، نویسنده تا حدودی معتقد است که تغییرات و توسعه‌ی اقتصادی دلیل اصلی تحولات دینی و علمی بوده. حتی اگر بتوان ادعای مربوط به پیشرفت علم و تکنولوژی را با استدلال تاخر زمانی آن نسبت به توسعه‌ی اقتصادی پذیرفت، در حوزه‌ی دین حتی چنین تقدم و تاخری هم جای سوال دارد. این نظریه‌ی رقیب که تحولات حوزه‌ی دین، منجر به فردگرایی بیش‌تر، مرکزیت انسان و حق آزادی او، و در نتیجه رشد سرمایه‌داری و علوم شد، تا حد زیادی در کتاب بدون پاسخ می‌ماند.

از نظر نوع نگارش هم، بعضی جاها استدلال‌ها بیش از حد تکرار شده است و خواندن کتاب را ممکن است کسل‌کننده کند. به‌هرحال به‌نظرم، کتاب برای هرکس که دغدغه‌ی عنوان کتاب را داشته باشد، قطعا ارزش یک‌بار خواندن را دارد. ناگفته پیداست که صحبت‌های من در این جلسه‌ی کتاب، به‌خصوص در بخش بحث آزاد بعد از ارائه، خالی از خطا نیست، به‌ویژه در ذکر جزییات بعضی از وقایع تاریخی.

ویرایش ۲۵ دسامبر: امکان گوش کردن به بخش بحث آزاد به شکل مستقیم از ساندکلاد اضافه شد، به‌علاوه‌ی چند ویرایش جزیی.

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ مهر ۱۲, یکشنبه

ماندن یا رفتن (۲): انگیزه‌های بازگشت و وضعیت حرفه‌ای



انگیزه‌های بازگشت

در قسمت اول این مجموعه هدف از نوشتن این تجربه‌ها را توضیح دادم. از جمله این‌که، موضوع بازگشت به ایران در ذهن خیلی از ایرانیان مقیم خارج از ایران کماکان مطرح است، حداقل در هم‌نسلان و دوستان من که زیاد است. به‌نظرم مهم‌ترین قسمت این تصمیم، تعیین کردن اهداف و اولویت‌هایی است که از بازگشت داریم. تنوع هدف‌ها هم خیلی زیاد است، خلاصه‌ای از آن‌چه من دیده‌ام چنین است:
  • خدمت به «وطن» و اعتلای «ایران»
  • نزدیک بودن به خانواده
  • بزرگ شدن فرزند در محیط ایران
  • برتری فرهنگی یا مذهبی جامعه‌ی ایران نسبت به غرب
  • موقعیت‌های شغلی به‌تر از آن‌چه در غرب یافته‌ایم
و احتمالا موارد دیگری که فراموش کرده‌ام. قوت و ضعف هر یک از این انگیزه‌ها می‌تواند تاثیری کلیدی در تصمیم نهایی داشته باشد. به‌عنوان نمونه، چند نفر از دوستانی که پس از تحصیل و زندگی در غرب به ایران بازگشته بودند، هدف اصلی از بازگشت را خانواده و مثلا نزدیک بودن به پدر و مادر بیان می‌کردند. تا حد خوبی هم به اهدافشان رسیده بودند و از بازگشت به ایران هم نسبتا راضی بودند، هرچند در زمینه‌ی حرفه‌ای یا اجتماعی ممکن بود از خیلی جهات ناراضی باشند. منظورم تاکید بر این موضوع است که اولویت هدف‌ها تاثیر کلیدی در این تصمیم دارد. برای من، دلیل اصلی شاید دقیقا در هیچ‌یک از این قالب‌ها قرار نگیرید، هرچند مورد اول و تا حدودی دوم به انگیزه‌های من نزدیک است. سه مورد آخر که بیش‌تر برای من جنبه‌ی منفی دارد که دلایل آن، در پایان این مجموعه از نوشته‌ها روشن‌تر خواهد شد.

در مورد خدمت به «ایران»، من البته تقدسی برای مرزهای قراردادی بین کشورها قائل نیستم و به‌نظرم خدمت به انسان‌هاست که مهم است، وگرنه بین آبادان و بصره، یا زاهدان و هرات تفاوت بنیادینی نیست. بنابراین نگاه من به این خدمت، به هیچ عنوان از روی ناسیونالیسم و موارد مانند آن نیست. بی‌تعارف، این به‌اصطلاح «وطن‌پرستی» بعضی از ما ایرانیان، تا حدی یک بیماری اجتماعی شده است که دست‌کمی از نژادپرستی خفیف ندارد. برخورد با افغان‌ها، اعراب نمونه‌هایی از این عارضه است. از بعد برتری مذهبی هم قطعا نیست، چراکه حتی اگر فرض کنیم اسلام دین خوبی است، قرائتی که در ایران از اسلام رایج است، برایم قابل دفاع نیست. مثالی که من معمولا با آن ماهیت این «خدمت» را توضیح می‌دهم، مثال یک خانواده است که پدر آن خانواده به اعتیاد خانمان‌سوزی دچار شده که در حال نابودی همه چیز در آن خانه است. شما اگر در چنین خانواده‌ای باشید، احتمالا اولین هدفتان، نجات خودتان از آن وضعیت اسف‌بار است. ولی اگر خودتان با تحصیل و یا یافتن یک شغل مناسب، از آن فضا خارج شدید، آیا می‌توانید نسبت به خواهر و برادر کوچک‌ترتان در آن خانه بی‌تفاوت شوید؟ اگر پاسخ منفی است، حس من نسبت به خدمت و وطنی که مورد نظرم است، از همان جنس احساسی است که آن خواهر یا برادر بزرگ‌تر نسبت به آن خانواده‌ی افیون‌زده دارد. طبیعی است که میزان قوت این احساس شاید کم‌تر از خواهر و برادر واقعی باشد ولی «جنس و ماهیت» آن یکی‌ست. اگر متوجه این ماهیت نشویم، احتمالا بقیه حرف‌های این نوشته بی‌معنی می‌شود. در ادامه به این مثال «خانواده‌ی بزرگ» باز اشاره خواهم کرد. استدلالی که معمولا توسط خیلی از دوستان در مقابل بازگشت مطرح می‌شود این است که حتی برای خدمت به وطن (با همان تعریف خانواده‌ی بزرگ) لازم نیست که به‌شکل فیزیکی داخل کشور باشیم. این حرف البته درست است ولی اگر انصاف به‌خرج دهیم و کمی به دوروبرمان نگاه کنیم احتمالا به شکل آماری هم بتوان استدلال کرد که احتمال چنین خدمتی از خارج از کشور خیلی کم‌تر است. آدم‌ها معمولا این‌جا گرفتاری کاری خود را دارند که عموما ربطی به ایران ندارد. می‌ماند چند ساعت اوقات فراغت و آخر هفته که شاید، بعضی وقت‌ها، تلاشی برای وطن در آن مقدور باشد و احتمالا کمک‌های مالی. این‌که این نوع تلاش‌ها و کمک‌ها چقدر مفید و تاثیرگذار است (در مقایسه با کسی که بازگشته و عمده‌ی تلاش حرفه‌ای‌اش در راستای کشور است) جای شک فراوان دارد.

از طرف دیگر، نزدیک بودن به خانواده و به‌خصوص پدر و مادر هم برایم مهم است. اصولا در تمام دوران زندگی، فرصت‌هایی که فرزند امکان ادای دین نسبت به والدین پیدا کند، بسیار کم است و شاید تنها استثنای قابل توجه آن، سنین پیری باشد. به‌هرحال چون این انگیزه برای من در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد و تمرکز این پست هم موارد حرفه‌ای‌ست فعلا از روی این بحث می‌گذرم.

چرا دانشگاه؟

به نظر من برای خدمت به کشور (از همان نوع «خانواده‌ی بزرگ»)، نه ضروری است که به ایران بازگردیم و نه لزوما در صورت بازگشت، دانشگاه به‌ترین جا برای چنین خدمتی‌ست. ولی چرا من دانشگاه را انتخاب کرده‌ام؟ پاسخ به این هم باز برمی‌گردد به انگیزه‌ها و اهداف. اولا به‌نظرم تربیت نیروی انسانی متخصص یکی از مهم‌ترین نیازهای کشور است و اتفاقا اساتیدی که دید صنعتی داشته باشند می‌توانند در این زمینه مفید باشند. ولی شاید از این مهم‌تر، یکی از بزرگ‌ترین انگیزه‌های من برای بازگشت، تاثیرگذاری در روند سیاسی و اجتماعی جامعه است، در حد و اندازه‌ی خودم و شاید هم بسیار کم. خیلی ساده بگویم، زندگی در شرایط خفقان سیاسی و اجتماعی ایران، برایم تنها در صورتی قابل تحمل است که برای تغییر آن فضا تلاش کنم و لااقل دل‌خوش باشم که بی‌تفاوت نیستم. شاید شما هم مثل خیلی از دوستان بر این عقیده باشید که ایجاد چنین تغییراتی وظیفه و مسئولیت ما به عنوان قشر متخصص نیست که در این‌صورت اختلاف عقیده‌ی بنیادینی با هم داریم. شاید زندگی مرحوم بازرگان مثال خوبی باشد. در جایی خوانده یا شنیده بودم که پس از مدتی تلاش‌های تخصصی، به این نتیجه رسیده بود که ریشه‌ی مشکلات ما در جای دیگریست که با کار مهندسی حل نخواهد شد. متاسفانه، وضعیت ما بعد از گذشت بیش از نیم‌قرن از آن زمان، هنوز چنین است. به‌هرحال صحبت مفصل در این مورد فراتر از این نوشته است. ولی اشاره به آن کردم که به این‌جا برسم که دانشگاه بستر بسیار مفیدی برای تلاش در جهت تغییرات از نوعی که گفتم است و من هم به دلیل همین انگیزه‌ها، تقریبا تردیدی در انتخاب دانشگاه به عنوان محل حرفه‌ی اصلی نداشتم، هرچند از صنعت و کار صنعتی خیلی خوشم می‌آید.

حالا اگر اهداف بالا و زیرمجموعه‌ی خاصی را که گفتم در نظر بگیریم، به‌نظرم بعضی از موارد مثبت و منفی به این شرح است:

دانش‌جویان

در نیم‌سال تحصیلی گذشته، دو درس ارائه کردم، یکی در مقطع کارشناسی با یک کلاس ۶۰-۷۰ نفری (طراحی الگوریتم) و یک درس ارشد با کلاسی کوچک (الگوریتم‌های بیوانفورماتیک). تدریس و سروکله زدن با دانش‌جویان برای بعضی دل‌چسب و برای بعضی کسل‌کننده است. قبل از رفتن به ایران در زمستان گذشته، مطمئن نبودم که در کدام‌یک از دو دسته‌ قرار دارم، به‌خصوص که سال‌ها در صنعت فعال بوده‌ام و حتی پروژه‌ی دوران دکترایم یک کار کاملا صنعتی در یک شرکت نرم‌افزاری بود. از نکات خیلی مثبت تجربه‌ی ترم گذشته، درک این موضوع از نزدیک بود که هنوز از تدریس و آموزش لذت می‌برم و شاید از آن مهم‌تر، ارتباط با دانش‌جویان برایم لذت‌بخش است. واقعا این بخش از تجربه فراتر از انتظارم بود و به‌نظرم یک دلیل اصلی آن همان موضوع «خانواده‌ی بزرگ» است. به‌خصوص در مقطع لیسانس قبلا این دغدغه را داشتم که چه معنایی دارد که کسی از غرب به ایران بازگردد و دانشجو تربیت کند و عمده‌ی دانشجویان خوب به غرب مهاجرت کنند؟! این دغدغه هنوز هم وجود دارد ولی مشاهدات زیر تلطیف‌کننده‌ی این دغدغه است:
  • اولا همه به خارج از ایران مهاجرت نمی‌کنند، حتی در بین دانش‌جویان خوب در یک دانشگاه خوب مثل تهران. درصد قابل توجهی می‌مانند و آینده‌ی صنعت نرم‌افزار کشور به دست آن‌ها خواهد بود.
  • حتی برای آن دسته که مهاجرت دائم (یا موقت) می‌کنند، اگر به دید عضوی از همان «خانواده‌ی بزرگ» نگاه کنیم، باز شاید خیلی جای تاسف نباشد. من سعی می‌کنم به این جنبه نگاه کنم که شاید تاثیر مثبت هرچند اندکی در زندگی یک «انسان» داشته‌ام و این حس آرامش بخشی‌ست که به زندگی معنا می‌دهد. به‌علاوه شاید این تاثیر احتمال بازگشت این استعداد‌ها را بیش‌تر کند. به‌نظرم، برای دانش‌جویان توانا، واقعا وضعیت ایده‌آل (از دید کشور) این است که برای تحصیلات تکمیلی به یکی از دانشگاه‌های درجه‌ی یک دنیا بروند و البته بعد از آن بازگردند (و البته می‌دانیم که متاسفانه این بخش آخر معمولا محقق نمی‌شود).
  • نهایتا این‌که تصمیم ماندن در ایران یا رفتن، یک موضوع خیلی روشن و بدیهی در بین دانش‌جویان نیست. حداقل در دانشگاه تهران این‌گونه نبود، شاید جایی مثل شریف وضعیت دیگری داشته باشد. به‌علاوه، این تصمیم در خلا اتخاذ نمی‌شود و اگر مثلا اساتید خوبی در دانشگاه باشند، خیلی از دانش‌جویان شاید ماندن در دانشگاه‌های خوب ایران را به تحصیلات تکمیلی در یک دانشگاه دست دوم آمریکای شمالی ترجیح دهند.
به‌هرحال من از تجربه آموزش در ترم گذشته، به‌خصوص در سطح کارشناسی، لذت بردم. تاکید کنم که کیفیت نسبتا بالای دانشجویان و از آن مهم‌تر انگیزه‌ی آن‌ها برای به‌تر شدن و یادگرفتن، خیلی در مثبت بودن این تجربه تاثیر داشته. به‌علاوه خیلی از این دوستان، مشتاق مشارکت در فعالیت‌های فوق‌برنامه (از نوعی که قبلا اشاره کردم) بودند. بجاست یادی از این دوستان بکنم:

جلسه‌ی آخر کلاس الگوریتم، دانشگاه تهران، بهار ۱۳۹۴


در مورد بحث دانش‌جویان، قسمت نگران‌کننده در بخش تحصیلات تکمیلی است. اولا وضعیت تحقیق متاسفانه بیش از حد حالت کمی به‌خود گرفته و شمردن تعداد مقاله‌ها برای بحث ارتقا و غیره، معمول است. حتی اگر از این مشکل بگذریم و هدفمان کار تحقیقی با کیفیت باشد، وجود دانش‌جویان با کیفیت در مقاطع تکمیلی، به‌خصوص دکترا، بسیار مهم است. فعلا انتظار عمومی از دانش‌جویان دکترا این است که تمام وقت در دانشگاه باشند و حقوقی هم دریافت نکنند، هرچند بعضی اساتید ممکن است از پرژه‌هایی که دارند، حقوق کمی به دانش‌جویانشان پرداخت کنند ولی این موضوع نه ضروری است و نه کاملا معمول و میزان پرداخت هم معمولا پایین است. نتیجه‌ی این وضعیت این است که دانش‌جویان مستعد و علاقمند به دکترا یا از کشور مهاجرت می‌کنند یا اگر دوره‌ی دکترا را شروع کنند، کم‌وبیش درگیر کار بیرون هم می‌شوند (به دلایل قابل درک اقتصادی) و طبیعتا کیفیت کارشان خیلی پایین می‌آید.

وضعیت اقتصادی

شاید مهم‌ترین دغدغه‌ای که برای اساتید جوان وجود داشته باشد، وضعیت اقتصادی و معیشتی‌ست. حقوق پایه‌ی یک استادیار جدید، ماهیانه حدود ۳ میلیون تومان است (اندکی کم‌تر یا بیش‌تر)، یعنی حدود ماهیانه هزار دلار (با قیمت فعلی دلار). وضعیت اقتصادی کشور و قیمت‌ها را اگر درنظر بگیریم، زندگی با چنین حقوقی در تهران، حتی با فرض درآمد دو نفر در خانواده، مشکل است. با یک حقوق و بدون مسکن که شاید نزدیک به خط فقر باشد، چون عمده‌ی هزینه‌ها دست‌کمی از آمریکای شمالی ندارد. مثلا قیمت مسکن در تهران بیش از شهر فعلی ماست، یا حتی با شهرهایی مثل تورنتو شاید قابل مقایسه باشد. به‌علاوه هزینه‌های مدرسه‌ی فرزندان و بهداشت هم قابل توجه و بیش از کاناداست. به‌قول دوستی که با مزاح می‌گفت، در کشورهای پیش‌رفته، معمولا آموزش و بهداشت، آخرین زمینه‌هایی‌ست که ممکن است خصوصی بشود، ولی در کشور ما موج خصوصی‌سازی از مدرسه و بهداشت شروع شد! ولی از شوخی گذشته، به‌طور خاص هزینه‌ی مدرسه‌های خصوصی و نیمه‌خصوصی قابل توجه است و کیفیت مدارس دولتی هم خیلی خوب نیست، حداقل تصور عمومی چنین است، درست یا غلطش را تحقیق نکرده‌ام. مشکل عمده‌ی دیگر در مورد حقوق دانشگاه، وابسته بودن شدید آن به تصمیم‌های دولتی است. یعنی تغییر آن لزوما متناسب با وضعیت اقتصادی کشور نیست. به‌عنوان مثال، در طول چند سال گذشته که من به حقوق اساتید توجه کرده‌ام، قدرت خرید اساتید اگر کم‌تر نشده باشد، احتمالا بیش‌تر هم نشده. به‌طور خاص تورم افسار گسیخته‌ی سال‌های ۹۰ تا ۹۳، قیمت‌ها را تقریبا دوونیم برابر کرده و به‌نظرم حقوق پایه اساتید در این مدت کمی بیش از دو برابر شده باشد و البته عمده‌ی رشد آن هم ظاهرا بعد از شروع دولت جدید بوده است: یکی از مشکلات عمده‌ی دانشگاه‌ها و احتمالا نهادهای دولتی دیگر، نبود شفافیت در زمینه‌های مالی و مسئولیت‌هاست. مثلا من با وجود این‌که از چند سال پیش برای استخدام اقدام کرده بودم و مراحل نهایی تصمیم‌گیری آن هم حدود یک سال پیش به پایان رسیده بود، ولی تا اواخر بهار نمی‌دانستم که حقوق پرداختی من بالاخره چقدر خواهد بود! به‌نظرم برای جایی مثل دانشگاه خیلی غیرحرفه‌ای است که شرایط استخدام با توصیف دقیق حقوق و مسئولیت‌ها تقریبا هیچ‌گاه به شکل تجمیع شده در اختیار اساتید جدید قرار نمی‌گیرد. واقعیتش کمی به‌نظرم مسخره است که از شما درخواست شود برگه‌های درخواست استخدامی پرکنید که در آن حقوق شما ذکر نشده!

نرخ تورم و رشد قیمت شاخص ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۳، منبع بانک مرکزی ایران


در کنار این وضعیت، موقعیت فعلی شغلی نسبتا مناسب من، حتی با استاندارهای کانادا، براساس آمار توزیع درآمد در کانادا حقوق خانوادگی ما جزء ۱۰ درصد بالای جمعیت قرار می‌گیرد. کمکی به بهبود این مقایسه‌ نمی‌کند. البته بدیهی‌ست که برای بازگشت از خیلی از چیزها باید گذشت ولی به‌نظر من حداقلی از کیفیت زندگی و وضعیت اقتصادی ضروری است. من در زندگی هم شرایط سخت اقتصادی را تجربه کرده‌ام هم گشایش خیلی زیاد را. به‌نظر من، اگر آدم‌ها حواسشان به خودشان باشد، می‌توانند کیفیت زندگی خود را در حدی حفظ کنند که بعد از داشتن مقدار متوسطی از درآمد، فکر کردن به پول از زندگی شخصی‌شان حذف شود. یعنی این نظریه که هرچه درآمد شما بیش‌تر شود سطح زندگی شما و مخارج آن هم بالاتر می‌رود لزوما درست نیست. رسیدن به این وضعیت که در آن پول تا حد قابل توجهی از زندگی حذف شده (یعنی همیشه به مقدار معقول مورد نیاز موجود باشد) پسندیده است، یعنی حتی از نظر اخلاقی انسان را در وضعیت برتری قرار می‌دهد. نیاز اقتصادی، به‌خصوص وقتی بحث فرزندان هم مطرح است، معمولا در درجه‌ی اول اهمیت قرار می‌گیرد و چنین وضعیتی ما را از خیلی از اهدافی که برای آن‌ها به کشور برمی‌گردیم، باز می‌دارد. به‌هرحال توصیه‌ام به دوستان با وضعیت مشابه این است که اگر به فکر بازگشتید،‌ قبل از آن، وضعیت مسکن خود در ایران را تقریبا نهایی کنید، یا پس‌انداز کافی برای آن داشته باشید. هزینه‌ی مسکن اگر حذف شود، احتمالا بتوان با درآمد استادیار در ایران زندگی کرد. لازم به یادآوریست که به حقوق پایه موارد دیگری هم اضافه می‌شود. به‌علاوه مشارکت در کارهای صنعتی هم، حداقل در حد مشاوره، نسبتا معمول است. البته توجه کنید که شما موظفید ۴۰ ساعت در هفته برای دانشگاه وقت بگذارید و شاید برای مسئولیت‌هایی که به آن اشاره خواهم کرد این زمان لازم هم باشد. بنابراین فعالیت‌های درآمدزای خارج از دانشگاه، اضافه بر ۴۰ ساعت فوق باید باشد.

فعالیت‌ها و انتظارات حرفه‌ای

انتظاراتی که از اساتید در دانشگاه وجود دارد، خیلی متفاوت از دانشگاه‌های غرب نیست. شاید بار آموزشی کمی بیش‌تر باشد، مثلا به‌گمانم انتظار چنین بود که اساتیدی که مسئولیت‌های اجرایی ندارند، هر ترم لااقل دو درس ارائه کنند (پانوشت مربوط به حقوق را ببینید چون من هنوز هم از این جزییات مطمئن نیستم!) وجود دستیاران آموزشی (حل‌تمرین) برای کلاس‌های بزرگ ضروری‌ست و خیلی از دانش‌جویان برای کسب تجربه یا حتی گرفتن توصیه‌نامه به‌تر در آینده، داوطلب همکاری‌اند هرچند دانشگاه فقط به تعداد محدود و در حد خیلی کمی حقوق پرداخت خواهد کرد. در زمینه‌ی تحقیق هم، انتشار حداقل سالی دو مقاله در سال‌های اولیه برای ارتقاء لازم است. البته قوانینی وجود دارد که براساس تعداد نویسنده‌ها و ترتیب اسم‌ها امتیاز مقاله‌ها کم و زیاد می‌شود. به‌هرحال همان‌طور که اشاره کردم، حداقل روی کاغذ و طبق نظام امتیازدهی، نگاه به تحقیق خیلی حالت کمی دارد. البته دانشگاه‌های خوب و کمیته‌های ارتقاء آن‌ها، ظاهرا بیش‌تر به این سمت رفته‌اند که کیفیت مقاله‌های منتشر شده را هم تا حد خوبی ارزیابی کنند که به‌نظرم تغییر خیلی مثبتی است.

درکنار فعالیت آموزشی و تحقیقی، تعدادی از مسئولیت‌های اجرایی، مثل ریاست گروه‌ها، عضویت در کمیته‌های دانشگاه، معاونت‌ها و غیره، در بین اساتید در چرخش است. به‌علاوه یک انتظار نانوشته‌ای هم وجود دارد که شما پروژه‌های صنعتی داخل دانشگاه بیاورید. اگر علاقمند به کارهای تحقیق و پیاده‌سازی Research and Development صنعتی باشید، انجام این پروژه‌ها می‌تواند لذت‌بخش باشد. به‌علاوه نحوه‌ی هزینه‌ی بودجه‌ی این پروژه‌ها تقریبا به‌شکل کامل در اختیار استاد مجری‌ست البته بعد از این‌که دانشگاه سربار خود را کسر می‌کند. کارفرمای پروژه‌های صنعتی، عموما نهادهای دولتی‌اند. شرکت‌های خصوصی یا منابع قابل توجه برای پروژه‌های بزرگ دانشگاهی ندارند، یا به دانشگاه اعتماد ندارند، یا اصولا نیازهای تحقیقاتی قابل توجه ندارند. به‌هرحال، مثل خیلی از جاهای دیگر که دولت کارفرماست، در این پروژه‌ها هم به‌نظرم شفافیت کامل در مورد نحوه‌ی انتخاب مجریان پروژه و حجم مالی پروژه‌ها وجود ندارد. علاقمند به وارد شدن در مثال‌های مشخص نیستم، ولی مواردی خواهید دید که یک پروژه‌ی بسیار بزرگ به یکی از اساتید داده شده، که به‌نظر دلیل عمده‌ی آن اعتمادی‌ یا رابطه‌ای‌ست که نهادهای دولتی به آن شخص دارند.

همکاران و فضای دانشگاه

در مورد آدم‌ها، در آینده در قسمت «وضعیت اجتماعی»، بیش‌تر خواهم نوشت ولی به‌طور کلی، «واریانس» آدم‌ها به‌نظرم در ایران خیلی بیش‌تر از غرب است. منظورم از واریانس زیاد این است که در یک محیط ثابت، مثلا یک سازمان دولتی، ممکن است کارمندان خیلی کوشا و انسان‌های نیکویی ببینید که واقعا تعامل با آن‌ها لذت‌بخش است. درعین حال همان‌جا هم ممکن است کارمندانی ببینید که انگار با خودشان هم قهرند و هدفشان سنگ انداختن و دعوا کردن است. محیط دانشگاه هم از این نظر مستثنی نیست. هرچند، تحصیلات بالا تا حدودی واریانس اخلاقی اساتید را کم می‌کند ولی پای صحبت بعضی از دوستان در دانشگاه‌های دیگر که نشسته‌ام، به‌نظرم می‌رسد که کیفیت هم‌کاران در برآورده شدن انتظارات از محیط کار خیلی مهم است. خوشبختانه من از این نظر، حداقل در گروه نرم‌افزار دانشگاه تهران، خیلی راضی بودم.


هر چند آماده شدن اتاق من چند ماه طول کشید ولی ظاهرا فرصت کافی برای تمیز کردن میزی که به‌عنوان نردبان استفاده شده وجود نداشته!
توجه کنید که حتی در محیط دانشگاه و حتی با فرض کیفیت بالای اخلاقی اساتید هم‌گروه، شما با سامانه‌ی اداری دانشگاه هم در تعامل خواهید بود. در این سامانه هم همان موضوع «واریانس بالا» کاملا قابل احساس است. بیان جزییات و مثال‌های آن، حتی برای همین تجربه‌ی کوتاه من فراتر از این نوشته است، فقط به این نمونه بسنده کنم که تقریبا تمام مدتی که مشغول تدریس بودم، اتاقی به عنوان دفتر کار نداشتم و مقیم اتاق یکی از دوستان عزیز همکار بودم. نهایتا که اواخر ترم اتاق ما (من و یکی از دوستان همکار) آماده شد، سری به اتاق زدم تا کمی از وسایلم را منتقل کنم، تصویر روبه‌رو از میز این اتاق، احتمالا گویای خیلی از مسائل باشد. توجه کنید که علی قول همکاران، شروع کار من از چند ماه قبل به دانشکده اطلاع داده شده بود و مثال‌های مشابه تجربه‌ی من فراوان است.

فضای همکاری صنعتی

یکی از مهم‌ترین پارامترهای مثبت در ایران، نیاز فراوان به تخصص و کار در زمینه‌ی نرم‌افزار است. هرچند من در این مدت خیلی به‌دنبال ارتباط با صنعت نرفتم ولی در چند مورد ارتباطی که در حد مشاوره و سمینار آموزشی داشتم، هم فضای کار به‌نظرم گسترده رسید و هم کیفیت آن. انصافا هم کارهای خوبی انجام شده. البته چند مشکل بنیادی هم وجود دارد، مثلا این‌که باز متولی خیلی از پروژه‌های کلان دولت است و نحوه‌ی گرفتن چنین کارهایی خیلی شفاف و سالم نیست. عارضه‌ای که با اطمینان و با اعتماد به تواتر نقل‌ها می‌توان از آن سخن گفت، عادی شدن رشوه و احتمال بالای پرداخت آن در اغلب پروژه‌های دولتی است. یعنی شخص یا اشخاصی که برای گرفتن یک پروژه‌ی بزرگ، طرف شما در یک سازمان دولتی‌اند، عموما انتظار دارند که درصدی از پروژه به عنوان «پاداش» یا «هدیه» یا هر کلمه‌ی زیبای دیگری که به‌جای زشتی «رشوه» بگذارید، به آن‌ها پرداخت شود. این هم مصیبتی اجتماعی است که شاید در آینده در مورد آن بیش‌تر نوشتم.

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ شهریور ۲۲, یکشنبه

ماندن یا رفتن؟ مسئله این است!



زمینه‌ی مسئله‌ی بازگشت به ایران

در طی یک‌سالی که از آخرین نوشته‌ی این وبلاگ گذشته، زندگی نسبتا پرماجرایی داشته‌ام که عمده‌ی آن برمی‌گردد به تصمیم بازگشت یا عدم بازگشت به ایران. ایده‌ی بازگشت به ایران برای زندگی دائم، از همان حدود سیزده سال پیش که برای ادامه‌ی تحصیل از کشور خارج شدم، برایم مطرح بوده، هرچند امید به وقوع آن در دوره‌های مختلف ممکن است کم‌رنگ‌تر یا پررنگ‌تر شده باشد. با توجه به وضعیت شخصی و خانوادگی، ضروری‌ست که کم‌کم پاسخی قطعی برای این پرسش بیابم و ماجراها و تجربیات یک سال گذشته در همین راستا بود، از جمله، یک ترم تدریس در گروه نرم‌افزار دانشگاه تهران. با توجه به این‌که خیلی از دوستان هم دغدغه‌های مشابه در مورد کمک یا حتی بازگشت به ایران دارند و بارها در این مدت مورد پرسش قرار گرفته‌ام که «بالاخره نظرت چیست؟»، تصمیم گرفتم بعضی از این تجربه‌ها را به شکل دقیق‌تری بنویسم.

جدی‌ترین تلاش من برای بازگشت، از چند سال پیش آغاز شد که با بعضی از دانشگاه‌های کشور تماس گرفتم. ماجرای چگونگی طی شدن این پروسه خارج از حوصله و هدف این مجموعه است. آن‌چه مهم است این است که چند ماهی در ایران زندگی و کار کردم، از نزدیک شرایط را تجربه کردم و به‌نظرم الان خیلی به‌تر از یک سال پیش می‌توانم مزایا و معایب هر دو طرف تصمیم «ماندن یا رفتن» را بررسی کنم.

نمایی از شمال تهران از روی پل طبیعت، بهمن ۱۳۹۳




هدف و چگونگی نوشتن تجربه‌ها

قبل از هرچیز باید تاکید کنم که هنوز تصمیم قطعی برای بازگشت به ایران (یا ادامه زندگی در خارج از آن) نگرفته‌ام. اتفاقا تلاش دارم تجربیاتم را قبل از نهایی شدن این تصمیم ،مکتوب کنم. آدم‌ها معمولا بعد از گرفتن تصمیم‌های بزرگ از این دست، نگاهشان جانبدارانه می‌شود و کاملا منصفانه باقی نمی‌ماند. شاید نگاه کاملا منصفانه در این موارد بی‌معنا باشد چون هریک از ما پیش‌زمینه‌هایی داریم که با هم متفاوت است و گاهی یک قضاوت از یک واقعه برای یک نفر منصفانه و برای کس دیگری جانبدارانه به‌نظر می‌رسد. به‌هرحال تلاش من این است که برای سوال اصلی بازگشت یا عدم‌بازگشت توصیه یا قضاوتی نداشته باشم و تا آنجا که ممکن است، مشاهدات و قضاوتم در مورد مسائل کوچک‌تر را بنویسم. هدفم بیش‌تر بیان مشاهدات و قضاوت در مورد مسائل کوچک‌تریست که احیانا برای گرفتن تصمیم اصلی مفید است. طبیعی است که هرجا قضاوتی می‌کنم در مقایسه‌ با وضعیت فعلی خودم و از نظر شغلی و زندگی در یکی از شهرهای کوچک (و البته دوست‌داشتنی) کاناداست، دوستان دیگر مقیم خارج از ایران یا حتی آمریکای شمالی، ممکن است تجربه‌ی خیلی متفاوتی داشته باشند. امیدواری من این است که این نوشته‌ها، به‌غیر از خودم، برای دوستان دیگر با وضعیت مشابه مفید باشد. در عین حال امیدوارم لابه‌لای مشاهدات و مقایسه‌ها، هم برای دوستانی که در ایران زندگی می‌کنند و هم آن‌ها که تصمیمشان برای ادامه زندگی در خارج از ایران قطعی است، کماکان مطالب مفیدی پیدا شود.

تجربیاتم را در دسته‌های زیر خواهم نوشت:
  • انگیزه‌های بازگشت و مقایسه‌ی وضعیت حرفه‌ای دو طرف
  • شرایط خانوادگی
  • وضعیت اجتماعی و رفتارهای عمومی
  • حوزه‌ی سیاست و رسانه
  • کیفیت زندگی و مسائل محیطی و شهری
  • چشم‌انداز آینده
سعی می‌کنم برای هریک از این موضوع‌ها، پستی جداگانه (با فاصله‌های چند هفته‌ای) بنویسم.


دعوت به مشارکت

تصمیم‌های از این دست به‌وضوح تاثیر عمیقی در زندگی دارد. در این سال‌ها از نظرات و تجربیات دوستان زیادی که دغدغه‌های مشابه داشته‌اند استفاده کرده‌ام. خیلی خوشحال خواهم شد اگر دوستان دیگر هم از تجربیاتشان در قسمت نظرات بنویسند. البته سابقه‌ی پست‌های قبلی این وبلاگ نشان داده که دوستان نوشتن نظرات در شبکه‌های اجتماعی رابه بخش نظرات وبلاگ ترجیح می‌دهند. آن نظرات هم قطعا مفید است ولی لزوما برای همه‌ی خوانندگان وبلاگ قابل مشاهده نیست. می‌دانم که خیلی از نوشته‌ها ناقص و از دریچه‌ی کوچک تجربه‌ی شخصی‌ام خواهد بود. پس هرجا می‌توانید در بحث مشارکت کنید و از مشاهدات خودتان بنویسید.

پانوشت‌ها

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

شعارهای انقلابی ما و آلودگی هوای آن‌ها


زمینه

تعطیلات آخر سال میلادی فرصتی شد برای سفر به ایران. برای خیلی از ما که با وجود سال‌ها زندگی در خارج از ایران، مسائل و اخبار کشور را دنبال می‌کنیم و هنوز دغدغه‌ی کمک و تاثیرگذاری در جریان حوادث داریم، مسافرت به ایران و دیدن و لمس مشکلات از نزدیک، تجربه‌ی ارزشمندیست. از بزرگ‌ترین مزایای این سفرها، جلوگیری از انتزاعی شدن دیدگاهمان به مسائل و تخیلی شدن تحلیل‌هایمان است. نوشته‌ی حاضر به بعضی از این ملاحظات پرداخته است.

اولویت‌ها

در همین ابتدا خوب است این را روشن کنم که تغییر فضای سیاسی حاکم بر کشور، به نظرم از جمله‌ی مهم‌ترین اولویت‌هابرای ساخت ایرانی آباد و آزاد است. برجسته‌ترین شاخص تغییر فضا هم آزادی انتقاد است. به‌نظرم خیلی مهم نیست که صاحبان اصلی قدرت عمامه داشته باشند یا کراوات، مادام که بتوان آزادانه و به شکل عمومی اعمالشان را مورد نقد قرار داد، می‌توان به آغاز حل مشکلات فراوانی امید داشت. قطعا وضعیت کشور چنین نیست و از مرداد ۱۳۳۲ هم احتمالا به جز چند ماهی پس از انقلاب، هیچ وقت چنین نبوده. این را خیلی از ما امیدواران به تغییر، چه در داخل و چه در خارج می‌دانیم و کشف جدیدی نیست. ولی مشکل اینجاست که بعد از چند سال زندگی در رفاه جوامع صنعتی، فقط همین مشکلات در خاطرمان می‌ماند و دغدغه‌های روزمره‌ی یک ایرانی را، که اغلبشان به شکل ساختاری در جوامع صنعتی حل شده، فراموش می‌کنیم. به علاوه چون آزادی نسبتا کاملی هم در این‌جا داریم، در اتخاذ مواضع انقلابی از یکدیگر پیشی می‌گیریم. احیانا شب‌ها قبل از خواب، چند اظهار نظر انقلابی هم بر روی شبکه‌های اجتماعی می‌کنیم و حتی تا آن‌جا پیش می‌رویم که دوستانمان در داخل که موضعی عمل‌گرایانه‌تر دارند را به فراموشی یا ساده‌نگری متهم می‌کنیم. البته مواظبیم که خوابمان دیر نشود چون فردا صبح باید سر کار برویم و ۸ ساعت کاری کنیم که هیچ ربطی به اقتصاد کشور ندارد و هیچ گره‌ای از مشکلات مردمی که سنگشان را به سینه می‌زنیم هم باز نخواهد کرد.


عکسی از آلودگی هوای تهران برگرفته از این خبر ایسنا
در طول سفر، یکی از مسائلی که شاید بزرگ‌ترین دغدغه‌ی کوتاه مدت خیلی از دوستان بود، آلودگی خیلی زیاد هوا بود. کاملا هم طبیعی است، هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوی، به کوه‌هایی که می‌دانی خیلی دور نیست نگاه می‌کنی و هیچ نمی‌بینی. اغلب آدم‌ها هم می‌دانند که این آلودگی تاثیر مستقیم روی شیوع بیماری‌های خطرناک و حتی افزایش مرگ انسان‌ها دارد، توجه کنیم که این افزایش چیزی بیش از ۴ درصد مرگ‌ومیر تهران تخمین زده می‌شود، یعنی بیش از ۲۰۰۰ نفر در سال. روش این مقاله بر اساس نرم‌افزاریست که سازمان بهداشت جهانی تهیه کرده و به عدد ۲۱۹۴ مرگ در سال رسیده است. همچنین چندی پیش مدیر کل حفاظت محیط زیست تهران این عدد را ۲۷۰۰ نفر اعلام کرد. تازه تاثیرهای روانی این سیاهی که همه‌جا را گرفته، بماند.

حالا بیایید من و شمایی که از رفاه زندگی خارج از ایران برخورداریم، انصافا فکر کنیم که چقدر مسائلی از این جنس در تحلیل‌هایمان از اوضاع ایران موثر است. برای مردم خیلی فرقی نمی‌کند که مشکل آلودگی هوا از طریق روشی دموکراتیک حل شود یا با زور اسلحه‌ی یک دیکتاتور. خواهید گفت دیکتاتوری و اختناق در همین مشکل آلودگی هم تاثیر دارد، من هم مخالفتی ندارم ولی انصاف بدهیم که توسعه‌ی سیاسی لازمه‌ی حل مشکلات از این دست نیست. مشکل آلودگی هم صرفا یک مثال است، مشکلات بزرگ دیگری از این جنس باز هم هست، مثل ترافیک، تورم و غیره.

همراهی نه رهبری


عکس معروف همراهان خمینی در هواپیما برگرفته از صفحه‌ی حسن لاهوتی در ویکی‌پدیا. همراهان پشت سر خمینی و پسرش احمد، به ترتیب از سمت راست: ابوالحسن بنی‌صدر، صادق طباطبایی، حسن لاهوتی، صادق قطب‌زاده، مرتضی مطهری، ؟، محمد منتظری
منظورم از توجه به این نکات این نیست که خارج نشینان نباید در مورد مسائل ایران اظهارنظر کنند و یا لزوما تحلیل‌هایشان غلط است. ابدا، اگر چنین بود نفس وجود این وبلاگ نتاقضی آشکار بود. منظورم بیش‌تر این است که سعی کنیم در تحلیل‌ها و ارائه‌ی راه‌کار از دوستان داخل کشورمان جلو نزنیم. حتی اگر معتقدیم با چیزی کم‌تر از یک انقلاب در ساختار سیاسی، نمی‌توان وضعیت را به‌طور بنیادی اصلاح کرد، صبر کنیم تا داخل‌نشینانی که باید هزینه‌ی گزاف چنین تغییری را بپردازند خود به این نتیجه برسند و البته آمادگی پرداخت هزینه‌اش را هم پیدا کنند. کاری که به نظرم ما باید بکنیم، همراهی با حرکت‌های داخلی است یا اگر جایی به‌نظرمان مواضع هیچ‌یک از صداهای موثر داخلی به اندازه‌ی کافی رادیکال نیست، حداکثر سکوت پیشه کنیم. خردادماه گذشته که بحث‌های انتخاباتی داغ بود، خودم هم در چنین موضعی سرگردان شدم. بررسی عملکرد دولت جدید خارج از حوصله‌ی این نوشته است و به‌نظرم هم نکات مثبت فراوان داشته و هم منفی. ولی آن موقع به این نتیجه رسیدم که چرایی عدم شرکت در انتخابات را نباید تا پس از انتخابات منتشر کرد چون خیلی از دوستان داخلی که کاملا معتقد به تغییر اند، در تکاپو برای شرکت حداکثری تحول‌طلبان بودند.

در همین مورد شاید مرور تجربه‌ی انقلاب ۱۳۵۷ و رهبری خارج‌نشین آن بد نباشد. آن‌ها که سال‌ها خارج از ایران بودند و اتخاذ انقلابی‌ترین مواضع برایشان هزینه‌ی زیادی نداشت، به راحتی می‌گفتند «شاه باید برود». شعار خیلی ساده بود و دل‌ربا. شاید خیلی از رهبران تاثیرگذار داخلی در انقلاب هم چنین عقیده‌ای داشتند ولی خوب هزینه‌ی چنین شعارهایی در داخل خیلی زیاد بود. طبیعتا وقتی سیل انقلاب هم به راه افتاد، رهبری به دست آن‌ها افتاد که از همه «انقلابی‌تر» بودند و خوب، خارج‌نشین. نتیجه هم همان شد که به قول یکی از رهبران میانه‌روی داخلی در جامعه‌ای که به باران نیاز داشت سیل آمد. هیچ انسانی بدون خطا نیست ولی شاید خط مشی و تلاش‌های مهدی بازرگان در میان رهبران مخالف نظام سابق، یکی از قابل دفاع‌ترین‌ها باشد. این نوشته‌ی تقی رحمانی به‌نظرم خلاصه‌ی معقولی از نگاه و مواضع بازرگان قبل و بعد از انقلاب است، هرچند چندان به کاستی‌ها و اشتباهاتش نمی‌پردازد. شاید خیلی عجیب نباشد که همین انقلابیون، پس از پیروزی، در تعامل با همدیگر و مخالفانشان هم کاملا «انقلابی» رفتار کردند. تاملی در سرنوشت همراهان خمینی در عکس روبه‌رو خود گواهی بر این مدعاست. و البته مواضع خودش چند ماه پس از پیروزی که افسوس می‌خورد که کاش «انقلابی» عمل کرده بودیم، «قلم تمام مطبوعات را شکسته بودیم»، «حزب‌های فاسد را ممنوع اعلام کرده بودیم» («تمام احزاب را ممنوع اعلام می‌کردیم»)، و «چوبه‌های دار را در میدان‌های بزرگ برپا کرده بودیم». جملات داخل گیومه عینا از سخن‌رانی ۲۶ مرداد ۱۳۵۸، از «صحیفه‌ی امام خمینی» جلد ۹، صفحات ۲۸۰ تا ۲۸۴ نقل شده. همچنین ببینید همان سخن‌رانی را از «صحیفه‌ی نور» جلد ۸. در مورد تفاوت این دو کتاب هم می‌توانید این مطلب سایت جماران را ببینید. شاید اگر رهبری اصلی به دست نیروهای داخلی بود، نتیجه‌ی انقلاب می‌توانست خیلی متفاوت باشد، هرچند هیچ‌گاه نمی‌توان درستی این مدعا را اثبات کرد.

مشکلی که خودمان هستیم!

برگردیم به همان بحث مشکلات روزمره‌ی غیر سیاسی. علاقمندم این مطلب را با این اشاره ختم کنم که متاسفانه ریشه‌ی قسمت عمده‌ای از مشکلات، خود ما مردم هستیم، شاید به حکومت هم زیاد ربطی نداشته باشد. نمونه‌هایش هم فراوان است مثلا ترافیک و نحوه‌ی رانندگی. به‌خصوص عادی شدن ضایع کردن حق دیگران در جامعه، یک شاخص فرهنگی است که در نحوه‌ی رانندگی به شکل بارزی خودش را نشان می‌دهد. این احترام نگذاشتن به حق بقیه، تبعات فراوان دیگر هم دارد مثل عادی شدن رشوه، چه برای گیرنده و چه برای دهنده، یا حتی دروغ. دریغ که ادعاهای پوچ «فرهنگ بالای ایرانیان» و مانند آن گوش فلک را هم کر کرده. باز قبول دارم که فضای باز نقد و آزادی بیان در بهبود این مسائل هم می‌تواند تاثیر داشته باشد (به خصوص در مورد رشوه)، ولی باور کنید لااقل در مورد رانندگی، تلویزیون برنامه‌ها و تذکرات خوبی دارد.

من بعضی وقت‌ها از این حضیض اخلاق عمومی که گرفتارش شده‌ایم در تعجبم و نمی‌دانم هم که ریشه‌اش کجاست. یکی می‌گوید مذهب و حیل شرعیست که بعضی رزائل را توجیه کرده (نظرات مربوط به رشوه به قاضی اگر صاحب حق باشی، یا عدم حرمت مال کفار را لابد شنیده‌اید)، یکی می‌گوید از زمان حمله‌ی مغول این عادت‌ها در ایرانیان شایع شد، یکی می‌گوید معلول استبداد همیشگی‌ست، و ... به هرحال علت هرچه هست، معلول دارد پدر جامعه را در می‌آورد. به گمانم قسمت عمده‌ای از این مشکلات، که تاثیرات روانی عمومی هم دارد، ریشه‌اش خودمانیم و باز هم آن دسته از ما که در خارج از ایران زندگی می‌کنیم، به مرور زمان با این مشکلات بیگانه می‌شویم یا لااقل عمق و بزرگی آن را فراموش می‌کنیم.

پانوشت‌ها