۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

ماندن یا رفتن (۴): وضعیت اجتماعی و فرهنگ عمومی



یک توضیح

با توجه به بعضی از نظراتی که طی چند ماه گذشته از دوستان دریافت کرده‌ام، به‌نظرم توضیح مختصر و مجدد دلایل نوشتن این مجموعه لازم است، هرچند مفصلش را در قسمت اول نوشته‌ام. هدف اصلی به اشتراک گذاشتن این تجربیات با دوستان دیگر است که به هر دلیلی ممکن است علاقمند به شنیدن آن باشند. البته من هم در مقابل از نظرات دوستان استفاده کرده‌ام و خواهم کرد ولی قرار نیست از طریق این وبلاگ، من یا کس دیگری، به نتیجه‌ای در مورد شخصی خودمان برسیم. تصمیم شخصی من برای ماندن یا رفتن، اصولا نباید برای دیگران خیلی هم اهمیتی داشته باشد. به‌علاوه خیلی پارامترهای بیش‌ازحد شخصی در این تصمیم دخیل‌اند که در نوشته‌های این‌جا مطرح نمی‌شود، چون عمومیتی ندارد که به درد بقیه بخورد. همان‌طور که در قسمت اول نوشته‌ام: « تلاش دارم تجربیاتم را قبل از نهایی شدن این تصمیم، مکتوب کنم. آدم‌ها معمولا بعد از گرفتن تصمیم‌های بزرگ از این دست، نگاهشان جانبدارانه می‌شود». بنابراین این نوشته‌ها به‌هیچ وجه توصیه‌ای در جهت ماندن یا رفتن نیست.

طبق روالی که در ابتدا مطرح شد، این قسمت به مشاهدات در مورد وضعیت اجتماعی و فرهنگی می‌پردازد.


«واریانس» بالای رفتار آدم‌ها


دعوای خیابانی، عکس از جام‌جم، برگرفته از این مطلب دویچه‌وله
به‌نظرم برجسته‌ترین موضوع در مورد وضعیت اجتماعی، تنوع زیاد در رفتار آدم‌ها یا همان «واریانس» بالاست که در قسمت دوم (وضعیت حرفه‌ای) هم به آن اشاره کردم. آدم‌هایی که از معاشرت با آن‌ها لذت ببریم زیاد پیدا می‌شوند. لزوما هم منظورم دوستان قدیمی یا اقوام نیست. حتی شاید در یک تاکسی و یا دیگر برخوردهای زورمره‌ی معمولی، به چنین آدم‌هایی برخورد کنید. من این تجربه را خیلی در این‌جا در کانادا نداشته‌ام. البته شاید فاصله‌ی پیش‌زمینه‌ی فرهنگی من از فرهنگ عامه‌ی اینجا در این‌مورد بی‌تاثیر نباشد ولی اصولا آدم‌ها اینجا به راحتی با دیگران ارتباط برقرار نمی‌کنند و اصطلاحا کمی سردترند. در عین‌حال، در مدت چند ماه زندگی در ایران، رفتارهای مشمئزکننده هم فراوان دیدم که شاید به اندازه همه‌ی این سیزده سال در کانادا ندیده باشم. فقط برای ذکر چند مثال، نمونه‌های زیر قابل توجه است: پرده‌ی اول: در تاکسی صندلی جلو نشسته‌ام. راننده تاکسی و ماشین کناری هر دو در تلاش برای پیشی گرفتن از دیگری به‌هم برخورد مختصری می‌کنند. وسط شلوغی راننده پیاده می‌شود و کلی بدوبیراه حواله‌ی آن دیگری می‌کند، سوار می‌شود و با افتخار می‌گوید که «حال طرف را گرفتم»، تازه مدعی است حرف بدی هم نزده! کاسه‌ی صبرم که لبریز شد، فقط یکی از فحش‌ها را که شنیدم به ایشان یادآوری کردم تا لااقل اندکی شرمنده باشد.
پرده‌ی دوم: سر خط، راننده‌های خطی با یک مسافرکش عبوری حرفشان شده. بعد از کمی جروبحث، راننده‌ی خطی شروع می‌کند به کتک زدن راننده‌ی مسافرکش که سن پدرش را دارد. مسافران نشسته‌اند و تماشا می‌کنند (و بعد از مدتی هم پیاده می‌شوند و می‌روند سوار ماشین دیگری شوند). جلو می‌روم که لااقل کار به جای باریک نکشد. راننده‌ی پیر به‌وضوح برافروخته است و ظاهرا مشکل شنوایی هم دارد. سعی می‌کنم از او دلجویی کنم. بعد به سراغ راننده‌ی جوان می‌روم و اعتراض که چرا طرف را کتک زدی؟ خیلی راحت می‌گوید که «آخه هر چی بهش می‌گم نمی‌فهمه!»
پرده‌ی سوم: باید فرم مربوط به کاری را در یک سازمان دولتی پر کنم. تلفن زده‌ام و پرسیده‌ام، گفته‌اند تا ساعت سه‌ونیم بعدازظهر هستیم. با ماشین در ترافیک تهران راه افتاده‌ام خودم را ساعت سه رسانده‌ام آنجا. نگهبان می‌گوید برق رفته و همه رفته‌اند! یکی دو بار که اعتراض می‌کنم و می‌پرسم «چرا تلفنی به من گفته‌اند تا سه‌ونیم هستیم، به علاوه من فقط یک فرم می‌خواهم»، جوری برخورد می‌کند که انگار زبان فارسی نمی‌فهمم!
خلاصه‌اش همان است که واریانس رفتار آدم‌ها خیلی بالاتر از کاناداست. در کانادا هم آدم‌ها خیلی متنوع‌اند ولی تا حد خوبی در حوزه‌ی عمومی یادگرفته‌اند که چطور با هم کنار بیایند و با مسالمت و با قبول تفاوت‌هایشان کنار هم زندگی کنند.


معنویت و معنای زندگی

این سوال که اصولا برای چه زندگی می‌کنیم و هدف از این‌همه غوغا چیست، خیلی بزرگ‌تر از آن است که در یک پاراگراف به آن بپردازم. ولی بدون وارد شدن در جزییات، محدود گرفتن این زندگی به همین تجربه‌ی مادی، نه تنها پایه و اساس محکمی ندارد، به‌نظرم زندگی را خیلی خالی از معنا هم می‌کند. به‌گمانم نوعی از «معنویت» و باور به بعدی فراتر از دنیای ملموس، تجربه‌ی زندگی را خیلی شورانگیزتر می‌کند. هرچند این معنویت با اعتقاد و عمل به ادیان رسمی یکی نیست (و شاید گاهی متضاد هم باشد) ولی به‌هرحال تجربه‌ی چنین معنویتی در ایران ساده‌تر است. دلیل اصلیش هم باز تا حدودی آدم‌ها هستند، شاید به این دلیل که در ایران آدم‌ها بیش‌تر به چرایی و هدف غایی زندگی فکر می‌کنند، شاید هم این‌که این حوزه انگار در غرب حالت تابو به‌خود گرفته و در محاوره‌های روزمره نباید به آن اشاره‌ای کرد. البته صحبت در این حوزه‌ها در ایران هم محدودیت‌های خودش را دارد که در پاراگراف بعدی به آن پرداخته‌ام. امیدوارم از سخن بالا این سوءبرداشت نشود که تبلیغات مذهبی حکومتی در ایران به تقویت معنویت منجر شده. برعکس، متاسفانه این تبلیغات، که در قسمت قبل کمی به آن اشاره کردم، شاید اثر معکوس در جامعه گذاشته.


دورویی و خودسانسوری، میوه‌ی تلخ بختک اسلام فقاهتی

روی دیگر بحث بالا در مورد معنویت و معنای زندگی، این است که در ایران گروهی گمان می‌کنند که پاسخ کامل و قطعی این سوال‌ها را می‌دانند، راه رسیدن به آن را هم (در حد جزییاتی مثل «نحوه‌ی ورود به مستراح») می‌دانند، و به‌علاوه اگر قدرتش را داشته باشند، این راه‌وروش زندگی را هم در جامعه اجباری خواهند کرد. به‌نظر من، از بدترین نتایج قدرت گرفتن اسلام فقاهتی، دورویی اجباری آدم‌هاست. مثال‌های روشنش از نحوه‌ی لباس پوشیدن و مانند آن که بدیهی‌ست ولی جنبه‌های مختلف آن خیلی فراتر از این ظواهر است و گاهی خیلی بارز هم نیست. مثلا در دانشگاه بخشی از امتیازهای لازم برای ارتقا و قرارداد دائم، امتیازهای «فرهنگی» است (مثل شرکت در کلاس‌های عقیدتی یا گوش دادن به چرندیات نمایندگان حکومتی)، نه تنها خیلی از اساتید، شرکت در این بازی را قبول کرده‌اند (هرچند با نارضایتی)، بلکه حتی در صحبت‌های معمولی در دانشگاه، مثلا سر میز غذا، چنان دست‌به‌عصایند که نکند حرفی بزنند که بعدا در زمان ارتقا برایشان دردسر شود. بدیهی‌ست این وضعیت محدود به دانشگاه هم نیست. نمونه اول: همکار عزیزی که هیچ قرابتی هم با حکومت ندارد، سر میز غذا وقتی در مورد هزینه‌های نجومی به اصطلاح «حرم مطهر» خمینی صحبت می‌کرد، آن‌چنان غیر مستقیم حرف می‌زد که برایم سوال پیش آمد. در پاسخ من، دقیقا به همین موضوع ارتقا و قرادادهای رسمی دانشگاه اشاره می‌کرد. نمونه‌ی دوم: رفته‌ام برای گرفتن گذرنامه، در فرم‌ها، مثل خیلی جاهای دیگر، هم از «دین» پرسیده است هم «مذهب»، من هم مثل همه‌ی جاهای دیگر هر دو را نوشته‌ام «اسلام». اطلاعات فرم را که وارد کرده، خودش دومی را تغییر داده به «شیعه‌ی اثنی‌عشری» بعد فرم پرینت شده را به من نشان می‌دهد که ایرادی نداشته باشد. می‌گویم، مذهب را این ننوشته‌ام، نوشته‌ام اسلام، می‌گوید این مذهب نیست، فقط مجازی از بین گزینه‌های اثنی‌عشری، زیدی، سنی، و.... انتخاب کنی. می‌گویم هیچ‌کدام از این‌ها نیستم، می‌گوید نکند از فردا به فکر شنود تلفنت هستی؟! منظورم از بیان این مثال‌ها نقد این موارد خاص نیست، مقصود اصلی تبیین عمق خودسانسوری‌ست که ترس از عقوبت‌های حکومتی در آدم‌ها ایجاد کرده.


فساد اقتصادی و دیگر شاخص‌های اخلاق عمومی

به دلایل مختلف، به کارهای صنتعی در کنار دانشگاه یا حتی خارج از دانشگاه توجه داشته‌ام. به همین دلیل در سال‌های گذشته کم‌وبیش اگر فرصتی دست داده، سعی کرده‌ام تجربیات دوستانی که در ایران درگیر کارهای صنعتی‌اند را بشنوم. یکی از مواردی که ترجیع‌بند خیلی از این تجربه‌هاست، فساد اداری و به‌خصوص عادی شدن رشوه است. این البته برای خیلی از ما شاید خبر جدیدی نباشد ولی هم حجم و هم گستردگی این رشوه دادن‌ها فراتر از تصور اولیه‌ی من بوده. مثلا یک نمونه‌ی کاملا رایج وقتی‌ست که به‌عنوان پیمان‌کار با مامور خرید (یا واسطه، یا رابط، یا هرچه که اسمش را بگذارید) از یک سازمان دولتی طرفید و مامور خرید در قبال «کمک» به عقد قرارداد، علنا از شما طلب درصد قابل توجهی از مبلغ قرارداد را می‌کند. درصدها و مبالغ هم عجیب بالاست، حتی ممکن است آن مامور خودش پیشنهاد بدهد که مبلغ قرارداد را ۱۰ درصد بیش‌تر کنید و آن ۱۰ درصد را به او بدهید. مثال‌های مشخصی که از فساد اقتصادی در ذهن دارم زیاد است ولی بیانش نوشته را خیلی طولانی خواهد کرد. نمونه‌ی اول: با دوستی قدیمی که سال‌ها درگیر کار جدی صنعتی است و به سلامت اخلاقیش کاملا واقفم، در همین مورد صحبت می‌کردم. می‌گفت از ده‌ها قراردادی که این سال‌ها داشته (به گمانم عموما با کارفرماهای دولتی) شاید تنها در یکی دو مورد، مامور خرید رشوه‌ای طلب نکرده و صراحتا می‌گفت که بدون کسب رضایت این اشخاص عقد چنین قراردادهایی ناممکن است. تازه این دوستم می‌گفت حداقل وجدانم از این نظر آسوده است که هر کاری برعهده گرفته‌ایم، تحویل داده‌ایم، خیلی‌های دیگر قراردادهای کلان دولتی می‌بندد، در قبالش هم خیلی کاری تحویل نمی‌دهند!
نمونه‌ی دوم: دوستی که صاحب کسب‌وکار خصوصی خودش است، در مناقصه‌ای برای یک پروژه‌ی بزرگ دولتی شرکت کرده. شرکت رقیب با او تماس گرفته و پیشنهاد کرده در ازای مبلغی بیش از صدهزار یورو از مناقصه کنار خواهد کشید. دوستم امتناع کرده، شرکت رقیب هم در پاسخ، با کارفرمای دولتی تماس گرفته و با ادعاهای «خط ولایت» و «سرباز نظام» بودنشان عملا کارفرما را تهدید کرده که حواسشان باشد پروژه را به چه کسی دارند می‌دهند.
نمونه‌ی سوم: دوستی یک پروژه‌ی دولتی را تقریبا گرفته ولی مبلغ درخواستیش بیش از مقداری‌ست که کارفرما مجاز به پرداخت است. کارفرما هم می‌داند که مبلغ قرارداد باید بیش‌تر باشد، خودش پیشنهاد داده که درست است که ما برای این «نرم‌افزار» نمی‌توانیم بیش از این بپردازیم ولی بودجه‌ی «سخت‌افزار» فراوان داریم. شما یک بند تهیه‌ی سرور هم به قرارداد اضافه کنید و از آن طریق سرورها را با چند برابر قیمتی که برایتان تمام می‌شود به ما بفروشید.
بزرگ‌ترین درد در این مورد به‌نظرم این است که قبح رشوه (و انواع دیگر فساد اداری) تا حد زیادی از بین رفته و به یک تجربه‌ی نسبتا معمولی تبدیل شده است. رشوه به مامور مالیات، رشوه به پلیس، رشوه به کارمند دولت برای انجام سریع‌تر کار ما خارج از نوبت و ...

نقشه‌ی «شاخص احساس فساد» (Corruption Perceptions Index) در سال ۲۰۱۴، برگرفته از این عکس ویکی‌پدیا. نقشه‌ی تعاملی اصلی از وبگاه شفافیت بین‌الملل در اینجا قابل مشاهده است. برای توضیحات بیش‌تر، به متن نگاه کنید.


برای نوشتن این قسمت، و برای پرهیز از کلی‌گویی، کنجکاو شدم که کمی دقیق‌تر به موضوع فساد اقتصادی و دولتی نگاه کنم. در این میان به آمار سازمان شفافیت بین‌الملل رسیدم. نقشه‌ی روبه‌رو، پراکندگی «شاخص احساس فساد» (Corruption Perceptions Index) را نشان می‌دهد که اطلاعات بیش‌تر در مورد آن را می‌توانید در این‌جا یا توضیح مختصر و نتایجش را در این صفحه‌ی ویکی‌پدیا ببینید. از دید این شاخص، ایران در سال ۲۰۱۴ در بین ۱۷۵ کشور، در رتبه ۱۳۶ قرار می‌گیرد در کنار کشورهایی مثل پاکستان با رتبه‌ی ۱۲۶، و اوکراین ۱۴۲ (کانادا ۱۰ و آمریکا ۱۷ است). برای این‌که شهود به‌تری نسبت به این شاخص پیدا کنیم، می‌توان آن را در کنار شاخص به‌تری از همین موسسه گذاشت. این شاخص را «فشارسنج فساد جهانی» ترجمه کرده‌ام (Global Corruption Barometer) که اطلاعات مفصل در مورد آن اینجا موجود است. ویژگی جالب این شاخص این است که مستقیما از هزار نفر در کشورهای شرکت کننده در مورد فساد اقتصادی سوال شده. مثلا این سوال مشخص که آیا در یک سال گذشته رشوه پرداخت کرده‌اند یا نه. خلاصه نتایج این تجربه‌سنجی را می‌توانید در این مطلب ویکی‌پدیا ببینید. متاسفانه ایران در بین حدودا صد کشوری که در سال ۲۰۱۳ در این بررسی بوده‌اند نیست ولی اگر به شاخص قبلی برگردیم و به کشورهای مشابه ایران مثل پاکستان و اوکراین مراجعه کنیم به رقمی بیش از ۳۰ درصد می‌رسیم. یعنی در این کشورها، حدود یک سوم از پاسخ‌دهندگان در یک سال گذشته رشوه داده‌اند. به‌نظرم رقم تکان‌دهنده‌ایست.

البته شاخص‌های اخلاقی دیگر هم که به حوزه‌ی عمومی مربوط می‌شود، تعریفی ندارند. یادمان نرود که بالاترین مقام اجرایی کشور جلوی ده‌ها میلیون نفر علنا دروغ می‌گفت و خیلی‌ها آن را تعبیر به «زرنگی‌» می‌کردند! بگذریم ... این که چرا شاخص‌های اخلاق عمومی ما پایین است، بحث مفصلی‌ست و من سعی کردم در متن از آن پرهیز کنم، صرفا مشاهداتم را نوشته‌ام چون به‌نظرم برای کسی که به‌فکر کار صنعتی با رعایت ضوابط اخلاقی‌ست، مهم است. برای توجه به پیچیدگی «چرایی» این بحث، به‌عنوان یک نمونه، بحث مالیات را در نظر بگیرید. به‌نظر من در یک حکومت دموکراتیک، می‌توان استدلال کرد که مالیات «حق‌الناس» است و عدم پرداخت آن، پایمال کردن حقوق دیگران. در ایران چنین استدلالی به این سادگی نیست. نه نحوه‌ی هزینه‌ی درآمدهای دولت آن‌قدر شفاف است، نه قوانین مالیاتی و نحوه‌ی تصویب آن. یک نتیجه‌اش این است که استفاده از دو دفتر دخل‌وخرج، یکی واقعی و یکی برای اداره‌ی مالیات، معمول شود. طبیعی است که مامور مالیات هم این را می‌داند و بنابراین برای راضی کردن ایشان هم اندکی باید هزینه کرد! به‌علاوه ضمانت اجرایی قوانین هم بسیار مهم است. در همین کانادا، برای من چندین بار پیش آمده که فروشنده یا ارائه کننده‌ی خدمات، پیشنهاد داده مبلغ مالیات فروش را نپردازم و درعوض رسید هم نگیرم (چون با صدور رسید، دیگر جرات عدم پرداخت مالیات مربوطه را نخواهد داشت). من البته این پیشنهادها را رد کرده‌ام ولی منظورم توجه به پیچیدگی بحث «چرایی ضعف اخلاقی» ماست.


محصولات فرهنگی


آهنگ «ساقی می‌خواران» از گروه دنگ‌شو
در مورد فضای سانسور حاکم بر رسانه‌ها، مجلات، و کتاب‌ها در قسمت آینده خواهم نوشت ولی با همه‌ی این محدودیت‌ها، هنوز هم در مجموع محصولات فرهنگی مکتوب که داخل کشور تولید می‌شود برای من جذابیت بیش‌تری از غرب دارد. می‌دانم که این موضوع به علائق و سلایق شخصی خیلی وابسته است ولی به‌هرحال در تمام مدت چند ماهی که در ایران بودم، تورق مجله‌های روی پیش‌خوان دکه‌ها، یا قدم زدنی جلوی دانشگاه تهران و بررسی کتاب‌ها، جزء سرگرمی‌های لذت‌بخش بود. کیفیت هم به‌نظرم بد نبود، هم مجلات و هم کتاب‌ها. همین‌که تصادفا از دست‌فروشی کتابی بخری که جذابیتش بیش‌تر باشد از کتابی که با وسواس انتخاب کرده‌ای و در حال خواندنی، تجربه‌ی شیرینی است که سال‌هاست از آن محروم بوده‌ام.


نماهنگ «اینجا شهر من نیست» از گروه پالت
محصولات فرهنگی دیگر مانند موسیقی هم به‌نظرم پیش‌رفت قابل ملاحظه‌ای داشته. هنرمندان جوان زیادی هستند که جرات آزمون انواع متفاوت موسیقی را به‌خود می‌دهند و اتفاقا با استقبال قابل توجه جامعه هم مواجه می‌شوند. مثلا کارهای گروه دنگ شو را از قبل دیده بودم و به‌نظرم جالب بود. گروه‌های مشابه و جدید دیگری هم بودند که در ایران با آن‌ها آشنا شدم، مثل پالت . این نماهنگی که این‌جا گذاشته‌ام، یکی از کارهای این گروه به‌عنوان نمونه است. جذابیت کار این گروه‌ها، هم نوع‌آوری بین موسیقی سنتی و پاپ دهه‌های گذشته است و هم توجه به متن و ابتکارهای شعری. خلاصه این‌که اگر به فرهنگ آن «خانواده‌ی بزرگ» علاقمندید، به‌ترین محصولاتش در همان داخل کشور و با انواع محدودیت‌ها تولید می‌شود.

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ آبان ۱۰, یکشنبه

ماندن یا رفتن (۳): شرایط خانوادگی



مسائل خانوادگی و انگیزه‌های بازگشت

این قسمت کمی خلاصه شده چون خیلی از تجربه‌ها بیش از حد شخصی‌ست. دلیل تاخیر نوشتن این قسمت، درگیری‌های فوق‌برنامه چند هفته‌ی گذشته‌ام بود، از جمله آسیب‌دیدگی در فوتبال، انتخابات کانادا و یکی دو مورد دیگر. کم‌کم داشتم شک می‌کردم که مشکل از امثال ماست که به‌هرگوشه‌ی عالم پناه می‌بریم، بعضی از واپس‌گراترین جریان‌های محافظه‌کاری همان‌جا قدرت می‌گیرند! خوشبختانه مردم کانادا در انتخابات اخیر نشان دادند که اندیشه‌های ضدلیبرالی و از جمله اسلام‌هراسی‌های این جریان سابق حاکم خیلی خریداری ندارد. بحث در این مورد را بعضی از خبرنگاران کانادایی به خوبی مطرح کرده‌اند، به عنوان نمونه نگاه کنید به این نوشته از نیل مک‌دونالد. رسانه‌های آزاد که قدرت حاکم را به چالش می‌کشند انصافا نعمتی‌ست. در این مورد در قسمت‌های بعدی مربوط به شرایط اجتماعی و سیاسی ایران بیش‌تر خواهم نوشت ولی درگیر شدن مجدد در سیاست داخلی کانادا و از نزدیک دنبال کردن آن در چند ماه گذشته، درحالی‌که به موضوع بازگشت به ایران هم فراوان فکر می‌کنم، تلنگر جالبی بود.


بررسی مسائل خانوادگی درمیان انگیزه‌های بازگشت (که بخشی از پست قبلی بود) هم مهم است، ولی در قسمت قبل به آن زیاد نپرداختم چون در مورد خاص من، انگیزه‌های اصلی بازگشت چیزهای دیگری‌ست. ولی چند دسته از دوستان را دیده‌ام که از بازگشت راضی بوده‌اند به دلیل همین انگیزه‌های خانوادگی قوی. از جمله مهم‌ترین آن هم بودن در کنار یا نزدیکی پدر و مادر در دورانی است که شاید بیش از هرزمان دیگر به فرزندان نیاز دارند، یا شاید فرزندان به بودن در کنارشان نیاز دارند! به قول کسی گفته بود «می‌خواهم پیر شدن پدر و مادر را از نزدیک ببینم» (نقل به مضمون). می‌توان با یک برچسب «شعار» از کنار چنین حرف‌هایی گذشت، ولی اگر این بنیادی‌ترین روابط انسانی شعار باشد، نمی‌دانم چه چیزی در زندگی شعار نیست. فرضم در این نوشته والدینی است که، مثل عموم پدر و مادرها، زحمت زیادی برای فرزندان کشیده‌اند، بنابراین با موارد نادر والدین بیمار یا بی‌مسئولیت کاری ندارم. در عین حال، پرورش فرزندان در محیط ایران هم برای بعضی آدم‌ها جزء انگیزه‌های مهم بازگشت است. اگر کسی به فکر بازگشت باشد، حتی اگر این مسائل در حد انگیزه نباشد، ولی اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد که در این نوشته به گوشه‌هایی از آن پرداخته‌ام.


پدر و مادر

به‌گمانم بودن در کنار پدر و مادر در دوران پیری از معدود مواقعی در زندگی است که فرزند می‌تواند گوشه‌ای از حقی که آن‌ها بر گردنش دارند را ادا کند. باید تصریح کنم که هرکس در مقام پدر یا مادر وظیفه دارد تلاش فراوان برای رشد درست و موفقیت فرزند کند و از این نظر هیچ مسئولیتی متوجه فرزند نیست. به‌هرحال، این پدرومادر بوده‌اند که تصمیم گرفته‌اند فرزندی به این عالم بیاورند و فرزند در این تصمیم نقشی نداشته. ولی در کنار این، وقتی خود را در مقام فرزند قرار دهیم، چطور می‌توانیم از آن همه زحمات و شب بیداری‌هایی که والدینمان به پای ما کشیده‌اند بگذریم؟ یکی از حسرت‌های خیلی از دوستانی که زندگی دائم در خارج از ایران را انتخاب می‌کنند، از دست دادن همین فرصت است و از این نظر، این عامل یکی از مولفه‌های مثبت بازگشت است. با بعضی از دوستان بازگشته که صحبت کرده‌ام، همین عامل به عنوان یکی از مهم‌ترین دلایلی بود که در مجموع از تصمیم خود راضی بودند، هر چند شاید از خیلی از مسائل دیگر شاکی و ناراضی بودند.


فرزندان

موضوع فرزندان و تربیت آن‌ها در ایران یا غرب، خیلی پیچیده‌تر از موضوع پدر و مادر است. البته این خیلی به مجموعه‌ی ارزش‌هایی بستگی دارد که شما تصمیم دارید به فرزندتان منتقل کنید. مثلا اگر ارزش‌های مذهبی معمول در ایران و به‌طور خاص برداشت فقهی و کلامی شیعه‌ی اثنی‌عشری برایتان مهم باشد، احتمالا ایران فضای خیلی مناسب‌تری از غرب دارد. ولی به نظر من، آن برداشت خاص، یکی از نیازهایش عدم پرسش‌گری هم در زمینه‌ی فقه و هم در زمینه‌ی اصول بنیادین آن مذهب است، وگرنه خیلی زود عدم تطابق آن با ارزش‌های اخلاقی دنیای نوین مشخص می‌شود (در زمینه‌ی خاص فقه می‌توانید به نوشته‌های در زمینه‌ی «احکام و تقلید» در همین بلاگ مراجعه کنید: لینک قسمت اول و لینک قسمت دوم ). ولی برعکس، اگر این قرائت دینی، برایتان ناپسند و غیراخلاقی‌ست، چالش جدیدی به چالش‌های تربیت فرزند افزوده خواهد شد، از این نظر که شما مدام در مقابل آموزه‌های تبلیغ شده در مدرسه و جامعه قرار خواهید گرفت. این تقابل برای کودکی که شخصیتش هنوز شکل نگرفته، می‌تواند تبدیل به مشکلی بزرگ شود. خودمان را لحظه‌ای در جای آن کودک تصور کنیم که جامعه و در راس آن مدرسه و رسانه‌های حکومتی، یک نوع برداشت دینی را تبلیغ می‌کند و والدین در خانه، نوعی دیگر را. در این میان حق با کیست؟ به‌علاوه اگر حوزه‌ی دین را کنار بگذاریم، در مورد همه‌ی مسائل دیگر، مثلا ارزش‌های اخلاقی، از کجا معلوم آن‌چه در جامعه تبلیغ می‌شود درست باشد؟ یا حتی آن‌چه پدر یا مادر می‌گویند، مبنای صدقش کجاست؟‌ (همه‌ی این سوال‌ها از دید فرزند است.) البته روشن است که از سنی به بعد، پرسش‌گری و به چالش کشیدن نرم‌ها باید به فرزند آموزش داده شود، ولی برای کودک خیلی کم سن‌وسال، چنین شک و تردیدی احتمالا مناسب نیست.



عکس مراسم «شیرخوارگان حسینی» برگرفته از این خبر ایسنا
برداشت خاص از دین، تبلیغ گاهاً تهوع آور آن، اجبارهای مذهبی، و در مقابلش عکس‌العمل منفی بعضی از افراد به این‌ها، نوشته‌ای جداگانه می‌طلبد. احیانا ممکن است بعضی‌ مدعی شوند که جامعه‌ی ایران خیلی عوض شده و وضعیت مانند ده-بیست سال پیش نیست. من البته مخالفتی با این ادعا ندارم، مثال خیلی ساده‌ و عیانش هم نوع پوشش مردم است که اگر چند سالی به ایران سفر نکرده باشید، تفاوت را کاملا احساس خواهید کرد. ولی در طرف مقابل اگر تصور کنیم که نتیجه‌ی این تغییرات، کم شدن آن تبلیغ حکومتی است، به‌نظرم در اشتباهیم. دین به‌طور عام و تشیع دوازده‌امامی به‌طور خاص، یکی از مهم‌ترین ابزارهای سیاسی حکومت است. طرفه این‌که بعضی از به‌اصطلاح روشن‌فکران «ملی‌گرا» هم هرچند شاید خیلی میانه‌ای هم با دین نداشته باشند ولی تشیع را به‌عنوان وسیله‌ی مناسب برای رسیدن به مقاصد ملی‌گرایانه‌شان، تقدیس می‌کنند. اتفاقا یکی از استفاده‌های حکومت هم همین مقاصد ملی‌گرایانه است. کافیست در همان مثال «پوشش»، به اخبار برخوردهای پلیس در تابستان توجهی کنید یا به حساسیت‌های حکومتی روی پوشش ورزشکاران و بازیگران زن. یا در همین دوره‌های به اصطلاح «عزاداری» نگاه کنید به ابداعات جدید، که من هیچ وقت قبل از خروج از ایران حتی اسمش را هم نشنیده بودم، مثل مراسم «شیرخوارگان حسینی» و خیلی مثال‌های دیگر. توجه کنید که این‌ها مثال‌های شاذ از روستاهای دورافتاده کشور نیست! نگاهی بیاندازید به خبر زیر عکس بالا. در مورد همین بحث عزاداری، کافیست بپرسید که پیامبر برای کدام یک از شهدای صدر اسلام سالگرد عزاداری برپا کرد؟ به علاوه پیام حسین مبنای اصلیش تسلیم نشدن در مقابل زور، آن هم از نوع حکومتی بود، حال در این همه مراسمتان جایگاه این پیام کجاست؟ سنت «گریستن یا تظاهر به گریستن» را از کجا آورده‌اید؟ این سوال‌ها در اغلب موارد با پرخاشگری و تندی پاسخ داده می‌شود، نه فقط از طرف حاکمیت، بلکه از سوی قشر بزرگی از مردم عادی که لزوما طرفدار حکومت نیستند. می‌توانیم هزاران کیلومتر دورتر از ایران مدعی شویم که جامعه‌ی ایران ضدمذهبی شده، ولی به گمانم واقعیت چنین نیست و اگر چنین هم باشد، مطمئن نیستم این «ضدیت» با مذهب، که بیش‌تر از روی لجاجت در مقابل حکومت است، لزوما اتفاق خوبی است.


مقصودم از بیان این مثال‌ها، چالش‌های روزمره‌ایست که به‌خصوص در مورد تربیت فرزند در ایران با آن روبه‌رو هستیم. به وضوح هیچ جامعه‌ای از نظر ارزش‌هایی که تبلیغ می‌کند یا در مدرسه آموزش می‌دهد، ایده‌آل نیست چون ایده‌آل هر دو نفری با هم فرق می‌کند. ولی انصافا، قریب به اتفاق ارزش‌هایی که این‌جا در کانادا به بچه‌ها القا می‌شود، با اغلب نظام‌های اخلاقی سازگار است. مدارس عمومی (نه مذهبی) اصولا کاری به حیطه‌ی دین ندارند. به نظر من، این موضوع کار انتقال ارزش‌های مذهبی را برای پدر و مادر، به شکلی که خودشان می‌پسندند، راحت‌تر می‌کند. شما می‌توانید در مورد اغلب ناهنجاری‌های جامعه یا حکومت با فرزندتان صحبت کنید بدون این‌که چیزی از آن با دین گره بخورد. در نوشتن این سطرها، وقایع دهه شصت و «مفسدین فی‌الارض» اعدام شده‌ را به‌یاد می‌آورم یا وقایع ۱۳۸۸ که گلوله‌ی جنگی در خیابان‌ها شلیک می‌شد و صدایی از اغلب مدعیان «مرجعیت» دین درنمی‌آمد ولی توصیه به غیر فعال‌کردن آب‌سرد‌کن‌های مترو در ماه رمضان، مصداق امربه‌معروف و نهی از منکر بود (لینک خبر). انصافا قبولاندن این موضوع به فرزند مشکل است، که برداشتی از چنین دینی می‌تواند با ارزش‌های اخلاقی مدرن سازگار باشد. ارزش‌ها هم بیش‌تر حول عدالت، برابری و البته ارزش و احترام هر انسانی به‌صرف انسان بودنش است. بعضی از دوستان مدعی‌اند که لیبرالیسم و فردگرایی تبدیل به دین این جامعه شده و از این نظر تفاوتی چندان با ایران ندارد. به‌نظرم این قیاس کاملا غلطی است. خیلی از این ارزش‌هایی که دوستان با یک برچسب «لیبرال» تقبیحش می‌کنند، ارزش‌های اخلاقی‌ست که هر گرایش دینی مدعی اخلاق‌گرایی کم‌وبیش در خودش دارد، جالب آن‌که برای خیلی از این ارزش‌ها انگار اگر «حدیثی» از بزرگان دین بیابی، مشکل خیلی راحت‌تر حل می‌شود و برچسب «لیبرال» ناگهان از بین می‌رود ولی استدلال عقلی خیلی کارگشا نیست!


در کنار مسائل بالا، اخلاق عمومی جامعه هم مشکل دیگریست. در این مورد در قسمت‌های آینده مربوط به وضعیت اجتماعی بیش‌تر خواهم نوشت ولی از دیدگاه تربیت فرزندان، این‌که مثلا دروغ، غیبت، نزاع و فحاشی، اختلاف طبقاتی یا ضدارزش‌های دیگر، در یک جامعه چقدر رایج است، تاثیری مستقیم روی چالش‌های تربیت فرزند دارد. البته باز تاکید کنم که جامعه‌ای مثل کانادا هم مشکلات و چالش‌های خودش را دارد ولی در مجموع به‌نظرم القای ارزش‌های اخلاقی عمومی (نه شخصی) به فرزندان، در ایران کمی مشکل‌تر است و آموزش آزاد اندیشی در حوزه‌ی دین، خیلی مشکل‌تر.


بعد دیگر مربوط به فرزندان، در ادامه‌ی بحث شرایط اقتصادی پست قبلی‌ست. اصولا دلیل اصلی دغدغه‌های اقتصادی، رفاه خانواده است. شاید بتوان مدعی شد که در ایران، پیدا کردن آموزش رایگان (یا نسبتا ارزان) با کیفیت بالا خیلی مشکل است، لااقل باور عمومی چنین است. عموم والدینی که توانایی مالی دارند، فرزندان را به مدارس غیردولتی می‌فرستند و شهریه‌ی این مدارس هم خیلی متغیر است. در صحبت با بعضی از دوستان در ایران، این نوع فشار اقتصادی و البته روحی را در صحبت‌هایشان می‌شد احساس کرد.


مزایا و معایب «قبیله‌ها»

به‌وضوح، در ایران خانواده‌ها بزرگ‌ترند، به این معنی که رفت‌وآمد با خویشاوندان دورتر از درجه‌ی اول (یا حتی درجه اول)، خیلی بیش از غرب مرسوم است. این موضوع هم مزایا و معایب خودش را دارد. در غرب، به‌خصوص برای خانواده‌های مهاجرین، این احتمال کاملا وجود دارد که فرزندان در تنهایی و با احساس بی‌ریشگی بزرگ شوند. نه پدربزرگ و مادربزرگی، نه پسر عمو و خاله‌ای، نه رفت‌وآمدهای خانوادگی و ... این مشکل در ایران تقریبا وجود ندارد (با فرض این‌که خانواده‌ی شما عمدتا ساکن ایران‌اند) و این به‌نظرم عامل مثبتی است. البته این سکه روی دیگری هم دارد که چندان مثبت نیست و آن هم نوعی اجبار در خیلی از این روابط فامیلی است که من نامش را زندگی قبیله‌ای می‌گذارم. مثلا گاهی «باید» به پسرخاله‌ای که چندان هم قرابت فکری با او ندارید، سری بزنید. البته می‌توان با این «باید»ها مقابله کرد ولی باز نیاز به سنت‌شکنی و کمی تحمل دارد که انرژی خودش را می‌طلبد. به‌علاوه خیلی از آدم‌ها خود را مجاز (یا حتی موظف) به نوعی سرکشی به زندگی شخصی بقیه‌ی افراد «قبیله‌» می‌دانند. شاید خیلی از این سرکشی‌ها و پرس‌وجو کردن‌ها هم با نیت واقعا خیر باشد ولی خوب در بعضی از موارد می‌تواند آزاردهنده شود و نوعی احساس فضولی را به انسان منتقل کند.


در خارج از ایران، به‌خصوص اگر ساکن شهری با جمعیت ایرانی قابل توجه باشید، می‌توانید جنبه‌ی مثبت آن فضای خانوادگی را تا حدودی شبیه‌سازی کنید. مزیت این شبیه‌سازی هم این است که برای رفت‌وآمد بیش‌تر، دوستانی را انتخاب می‌کنید که از نظر فکری نزدیکی بیش‌تری با آن‌ها دارید. البته شاید این روابط استحکام برادری و خواهری را نداشته باشد (منظورم به شکل عمومی است وگرنه مثال‌های خاص خلاف این ادعا کم نیست) ولی به‌هرحال، با کمی تلاش، این روابط می‌تواند آن حس بی‌ریشگی در فرزندان را تعدیل کند و کیفیت زندگی اجتماعی والدین را هم بهبود دهد. توجه کنید که البته افراط در این نوع روابط می‌تواند شما را به‌نوعی از جامعه غیرایرانی (اکثریت) بیش از حد جدا کند، که این مشکل در مهاجرین نسل اول برجسته است.


پانوشت‌ها

۱۳۹۴ مهر ۱۲, یکشنبه

ماندن یا رفتن (۲): انگیزه‌های بازگشت و وضعیت حرفه‌ای



انگیزه‌های بازگشت

در قسمت اول این مجموعه هدف از نوشتن این تجربه‌ها را توضیح دادم. از جمله این‌که، موضوع بازگشت به ایران در ذهن خیلی از ایرانیان مقیم خارج از ایران کماکان مطرح است، حداقل در هم‌نسلان و دوستان من که زیاد است. به‌نظرم مهم‌ترین قسمت این تصمیم، تعیین کردن اهداف و اولویت‌هایی است که از بازگشت داریم. تنوع هدف‌ها هم خیلی زیاد است، خلاصه‌ای از آن‌چه من دیده‌ام چنین است:
  • خدمت به «وطن» و اعتلای «ایران»
  • نزدیک بودن به خانواده
  • بزرگ شدن فرزند در محیط ایران
  • برتری فرهنگی یا مذهبی جامعه‌ی ایران نسبت به غرب
  • موقعیت‌های شغلی به‌تر از آن‌چه در غرب یافته‌ایم
و احتمالا موارد دیگری که فراموش کرده‌ام. قوت و ضعف هر یک از این انگیزه‌ها می‌تواند تاثیری کلیدی در تصمیم نهایی داشته باشد. به‌عنوان نمونه، چند نفر از دوستانی که پس از تحصیل و زندگی در غرب به ایران بازگشته بودند، هدف اصلی از بازگشت را خانواده و مثلا نزدیک بودن به پدر و مادر بیان می‌کردند. تا حد خوبی هم به اهدافشان رسیده بودند و از بازگشت به ایران هم نسبتا راضی بودند، هرچند در زمینه‌ی حرفه‌ای یا اجتماعی ممکن بود از خیلی جهات ناراضی باشند. منظورم تاکید بر این موضوع است که اولویت هدف‌ها تاثیر کلیدی در این تصمیم دارد. برای من، دلیل اصلی شاید دقیقا در هیچ‌یک از این قالب‌ها قرار نگیرید، هرچند مورد اول و تا حدودی دوم به انگیزه‌های من نزدیک است. سه مورد آخر که بیش‌تر برای من جنبه‌ی منفی دارد که دلایل آن، در پایان این مجموعه از نوشته‌ها روشن‌تر خواهد شد.

در مورد خدمت به «ایران»، من البته تقدسی برای مرزهای قراردادی بین کشورها قائل نیستم و به‌نظرم خدمت به انسان‌هاست که مهم است، وگرنه بین آبادان و بصره، یا زاهدان و هرات تفاوت بنیادینی نیست. بنابراین نگاه من به این خدمت، به هیچ عنوان از روی ناسیونالیسم و موارد مانند آن نیست. بی‌تعارف، این به‌اصطلاح «وطن‌پرستی» بعضی از ما ایرانیان، تا حدی یک بیماری اجتماعی شده است که دست‌کمی از نژادپرستی خفیف ندارد. برخورد با افغان‌ها، اعراب نمونه‌هایی از این عارضه است. از بعد برتری مذهبی هم قطعا نیست، چراکه حتی اگر فرض کنیم اسلام دین خوبی است، قرائتی که در ایران از اسلام رایج است، برایم قابل دفاع نیست. مثالی که من معمولا با آن ماهیت این «خدمت» را توضیح می‌دهم، مثال یک خانواده است که پدر آن خانواده به اعتیاد خانمان‌سوزی دچار شده که در حال نابودی همه چیز در آن خانه است. شما اگر در چنین خانواده‌ای باشید، احتمالا اولین هدفتان، نجات خودتان از آن وضعیت اسف‌بار است. ولی اگر خودتان با تحصیل و یا یافتن یک شغل مناسب، از آن فضا خارج شدید، آیا می‌توانید نسبت به خواهر و برادر کوچک‌ترتان در آن خانه بی‌تفاوت شوید؟ اگر پاسخ منفی است، حس من نسبت به خدمت و وطنی که مورد نظرم است، از همان جنس احساسی است که آن خواهر یا برادر بزرگ‌تر نسبت به آن خانواده‌ی افیون‌زده دارد. طبیعی است که میزان قوت این احساس شاید کم‌تر از خواهر و برادر واقعی باشد ولی «جنس و ماهیت» آن یکی‌ست. اگر متوجه این ماهیت نشویم، احتمالا بقیه حرف‌های این نوشته بی‌معنی می‌شود. در ادامه به این مثال «خانواده‌ی بزرگ» باز اشاره خواهم کرد. استدلالی که معمولا توسط خیلی از دوستان در مقابل بازگشت مطرح می‌شود این است که حتی برای خدمت به وطن (با همان تعریف خانواده‌ی بزرگ) لازم نیست که به‌شکل فیزیکی داخل کشور باشیم. این حرف البته درست است ولی اگر انصاف به‌خرج دهیم و کمی به دوروبرمان نگاه کنیم احتمالا به شکل آماری هم بتوان استدلال کرد که احتمال چنین خدمتی از خارج از کشور خیلی کم‌تر است. آدم‌ها معمولا این‌جا گرفتاری کاری خود را دارند که عموما ربطی به ایران ندارد. می‌ماند چند ساعت اوقات فراغت و آخر هفته که شاید، بعضی وقت‌ها، تلاشی برای وطن در آن مقدور باشد و احتمالا کمک‌های مالی. این‌که این نوع تلاش‌ها و کمک‌ها چقدر مفید و تاثیرگذار است (در مقایسه با کسی که بازگشته و عمده‌ی تلاش حرفه‌ای‌اش در راستای کشور است) جای شک فراوان دارد.

از طرف دیگر، نزدیک بودن به خانواده و به‌خصوص پدر و مادر هم برایم مهم است. اصولا در تمام دوران زندگی، فرصت‌هایی که فرزند امکان ادای دین نسبت به والدین پیدا کند، بسیار کم است و شاید تنها استثنای قابل توجه آن، سنین پیری باشد. به‌هرحال چون این انگیزه برای من در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد و تمرکز این پست هم موارد حرفه‌ای‌ست فعلا از روی این بحث می‌گذرم.

چرا دانشگاه؟

به نظر من برای خدمت به کشور (از همان نوع «خانواده‌ی بزرگ»)، نه ضروری است که به ایران بازگردیم و نه لزوما در صورت بازگشت، دانشگاه به‌ترین جا برای چنین خدمتی‌ست. ولی چرا من دانشگاه را انتخاب کرده‌ام؟ پاسخ به این هم باز برمی‌گردد به انگیزه‌ها و اهداف. اولا به‌نظرم تربیت نیروی انسانی متخصص یکی از مهم‌ترین نیازهای کشور است و اتفاقا اساتیدی که دید صنعتی داشته باشند می‌توانند در این زمینه مفید باشند. ولی شاید از این مهم‌تر، یکی از بزرگ‌ترین انگیزه‌های من برای بازگشت، تاثیرگذاری در روند سیاسی و اجتماعی جامعه است، در حد و اندازه‌ی خودم و شاید هم بسیار کم. خیلی ساده بگویم، زندگی در شرایط خفقان سیاسی و اجتماعی ایران، برایم تنها در صورتی قابل تحمل است که برای تغییر آن فضا تلاش کنم و لااقل دل‌خوش باشم که بی‌تفاوت نیستم. شاید شما هم مثل خیلی از دوستان بر این عقیده باشید که ایجاد چنین تغییراتی وظیفه و مسئولیت ما به عنوان قشر متخصص نیست که در این‌صورت اختلاف عقیده‌ی بنیادینی با هم داریم. شاید زندگی مرحوم بازرگان مثال خوبی باشد. در جایی خوانده یا شنیده بودم که پس از مدتی تلاش‌های تخصصی، به این نتیجه رسیده بود که ریشه‌ی مشکلات ما در جای دیگریست که با کار مهندسی حل نخواهد شد. متاسفانه، وضعیت ما بعد از گذشت بیش از نیم‌قرن از آن زمان، هنوز چنین است. به‌هرحال صحبت مفصل در این مورد فراتر از این نوشته است. ولی اشاره به آن کردم که به این‌جا برسم که دانشگاه بستر بسیار مفیدی برای تلاش در جهت تغییرات از نوعی که گفتم است و من هم به دلیل همین انگیزه‌ها، تقریبا تردیدی در انتخاب دانشگاه به عنوان محل حرفه‌ی اصلی نداشتم، هرچند از صنعت و کار صنعتی خیلی خوشم می‌آید.

حالا اگر اهداف بالا و زیرمجموعه‌ی خاصی را که گفتم در نظر بگیریم، به‌نظرم بعضی از موارد مثبت و منفی به این شرح است:

دانش‌جویان

در نیم‌سال تحصیلی گذشته، دو درس ارائه کردم، یکی در مقطع کارشناسی با یک کلاس ۶۰-۷۰ نفری (طراحی الگوریتم) و یک درس ارشد با کلاسی کوچک (الگوریتم‌های بیوانفورماتیک). تدریس و سروکله زدن با دانش‌جویان برای بعضی دل‌چسب و برای بعضی کسل‌کننده است. قبل از رفتن به ایران در زمستان گذشته، مطمئن نبودم که در کدام‌یک از دو دسته‌ قرار دارم، به‌خصوص که سال‌ها در صنعت فعال بوده‌ام و حتی پروژه‌ی دوران دکترایم یک کار کاملا صنعتی در یک شرکت نرم‌افزاری بود. از نکات خیلی مثبت تجربه‌ی ترم گذشته، درک این موضوع از نزدیک بود که هنوز از تدریس و آموزش لذت می‌برم و شاید از آن مهم‌تر، ارتباط با دانش‌جویان برایم لذت‌بخش است. واقعا این بخش از تجربه فراتر از انتظارم بود و به‌نظرم یک دلیل اصلی آن همان موضوع «خانواده‌ی بزرگ» است. به‌خصوص در مقطع لیسانس قبلا این دغدغه را داشتم که چه معنایی دارد که کسی از غرب به ایران بازگردد و دانشجو تربیت کند و عمده‌ی دانشجویان خوب به غرب مهاجرت کنند؟! این دغدغه هنوز هم وجود دارد ولی مشاهدات زیر تلطیف‌کننده‌ی این دغدغه است:
  • اولا همه به خارج از ایران مهاجرت نمی‌کنند، حتی در بین دانش‌جویان خوب در یک دانشگاه خوب مثل تهران. درصد قابل توجهی می‌مانند و آینده‌ی صنعت نرم‌افزار کشور به دست آن‌ها خواهد بود.
  • حتی برای آن دسته که مهاجرت دائم (یا موقت) می‌کنند، اگر به دید عضوی از همان «خانواده‌ی بزرگ» نگاه کنیم، باز شاید خیلی جای تاسف نباشد. من سعی می‌کنم به این جنبه نگاه کنم که شاید تاثیر مثبت هرچند اندکی در زندگی یک «انسان» داشته‌ام و این حس آرامش بخشی‌ست که به زندگی معنا می‌دهد. به‌علاوه شاید این تاثیر احتمال بازگشت این استعداد‌ها را بیش‌تر کند. به‌نظرم، برای دانش‌جویان توانا، واقعا وضعیت ایده‌آل (از دید کشور) این است که برای تحصیلات تکمیلی به یکی از دانشگاه‌های درجه‌ی یک دنیا بروند و البته بعد از آن بازگردند (و البته می‌دانیم که متاسفانه این بخش آخر معمولا محقق نمی‌شود).
  • نهایتا این‌که تصمیم ماندن در ایران یا رفتن، یک موضوع خیلی روشن و بدیهی در بین دانش‌جویان نیست. حداقل در دانشگاه تهران این‌گونه نبود، شاید جایی مثل شریف وضعیت دیگری داشته باشد. به‌علاوه، این تصمیم در خلا اتخاذ نمی‌شود و اگر مثلا اساتید خوبی در دانشگاه باشند، خیلی از دانش‌جویان شاید ماندن در دانشگاه‌های خوب ایران را به تحصیلات تکمیلی در یک دانشگاه دست دوم آمریکای شمالی ترجیح دهند.
به‌هرحال من از تجربه آموزش در ترم گذشته، به‌خصوص در سطح کارشناسی، لذت بردم. تاکید کنم که کیفیت نسبتا بالای دانشجویان و از آن مهم‌تر انگیزه‌ی آن‌ها برای به‌تر شدن و یادگرفتن، خیلی در مثبت بودن این تجربه تاثیر داشته. به‌علاوه خیلی از این دوستان، مشتاق مشارکت در فعالیت‌های فوق‌برنامه (از نوعی که قبلا اشاره کردم) بودند. بجاست یادی از این دوستان بکنم:

جلسه‌ی آخر کلاس الگوریتم، دانشگاه تهران، بهار ۱۳۹۴


در مورد بحث دانش‌جویان، قسمت نگران‌کننده در بخش تحصیلات تکمیلی است. اولا وضعیت تحقیق متاسفانه بیش از حد حالت کمی به‌خود گرفته و شمردن تعداد مقاله‌ها برای بحث ارتقا و غیره، معمول است. حتی اگر از این مشکل بگذریم و هدفمان کار تحقیقی با کیفیت باشد، وجود دانش‌جویان با کیفیت در مقاطع تکمیلی، به‌خصوص دکترا، بسیار مهم است. فعلا انتظار عمومی از دانش‌جویان دکترا این است که تمام وقت در دانشگاه باشند و حقوقی هم دریافت نکنند، هرچند بعضی اساتید ممکن است از پرژه‌هایی که دارند، حقوق کمی به دانش‌جویانشان پرداخت کنند ولی این موضوع نه ضروری است و نه کاملا معمول و میزان پرداخت هم معمولا پایین است. نتیجه‌ی این وضعیت این است که دانش‌جویان مستعد و علاقمند به دکترا یا از کشور مهاجرت می‌کنند یا اگر دوره‌ی دکترا را شروع کنند، کم‌وبیش درگیر کار بیرون هم می‌شوند (به دلایل قابل درک اقتصادی) و طبیعتا کیفیت کارشان خیلی پایین می‌آید.

وضعیت اقتصادی

شاید مهم‌ترین دغدغه‌ای که برای اساتید جوان وجود داشته باشد، وضعیت اقتصادی و معیشتی‌ست. حقوق پایه‌ی یک استادیار جدید، ماهیانه حدود ۳ میلیون تومان است (اندکی کم‌تر یا بیش‌تر)، یعنی حدود ماهیانه هزار دلار (با قیمت فعلی دلار). وضعیت اقتصادی کشور و قیمت‌ها را اگر درنظر بگیریم، زندگی با چنین حقوقی در تهران، حتی با فرض درآمد دو نفر در خانواده، مشکل است. با یک حقوق و بدون مسکن که شاید نزدیک به خط فقر باشد، چون عمده‌ی هزینه‌ها دست‌کمی از آمریکای شمالی ندارد. مثلا قیمت مسکن در تهران بیش از شهر فعلی ماست، یا حتی با شهرهایی مثل تورنتو شاید قابل مقایسه باشد. به‌علاوه هزینه‌های مدرسه‌ی فرزندان و بهداشت هم قابل توجه و بیش از کاناداست. به‌قول دوستی که با مزاح می‌گفت، در کشورهای پیش‌رفته، معمولا آموزش و بهداشت، آخرین زمینه‌هایی‌ست که ممکن است خصوصی بشود، ولی در کشور ما موج خصوصی‌سازی از مدرسه و بهداشت شروع شد! ولی از شوخی گذشته، به‌طور خاص هزینه‌ی مدرسه‌های خصوصی و نیمه‌خصوصی قابل توجه است و کیفیت مدارس دولتی هم خیلی خوب نیست، حداقل تصور عمومی چنین است، درست یا غلطش را تحقیق نکرده‌ام. مشکل عمده‌ی دیگر در مورد حقوق دانشگاه، وابسته بودن شدید آن به تصمیم‌های دولتی است. یعنی تغییر آن لزوما متناسب با وضعیت اقتصادی کشور نیست. به‌عنوان مثال، در طول چند سال گذشته که من به حقوق اساتید توجه کرده‌ام، قدرت خرید اساتید اگر کم‌تر نشده باشد، احتمالا بیش‌تر هم نشده. به‌طور خاص تورم افسار گسیخته‌ی سال‌های ۹۰ تا ۹۳، قیمت‌ها را تقریبا دوونیم برابر کرده و به‌نظرم حقوق پایه اساتید در این مدت کمی بیش از دو برابر شده باشد و البته عمده‌ی رشد آن هم ظاهرا بعد از شروع دولت جدید بوده است: یکی از مشکلات عمده‌ی دانشگاه‌ها و احتمالا نهادهای دولتی دیگر، نبود شفافیت در زمینه‌های مالی و مسئولیت‌هاست. مثلا من با وجود این‌که از چند سال پیش برای استخدام اقدام کرده بودم و مراحل نهایی تصمیم‌گیری آن هم حدود یک سال پیش به پایان رسیده بود، ولی تا اواخر بهار نمی‌دانستم که حقوق پرداختی من بالاخره چقدر خواهد بود! به‌نظرم برای جایی مثل دانشگاه خیلی غیرحرفه‌ای است که شرایط استخدام با توصیف دقیق حقوق و مسئولیت‌ها تقریبا هیچ‌گاه به شکل تجمیع شده در اختیار اساتید جدید قرار نمی‌گیرد. واقعیتش کمی به‌نظرم مسخره است که از شما درخواست شود برگه‌های درخواست استخدامی پرکنید که در آن حقوق شما ذکر نشده!

نرخ تورم و رشد قیمت شاخص ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۳، منبع بانک مرکزی ایران


در کنار این وضعیت، موقعیت فعلی شغلی نسبتا مناسب من، حتی با استاندارهای کانادا، براساس آمار توزیع درآمد در کانادا حقوق خانوادگی ما جزء ۱۰ درصد بالای جمعیت قرار می‌گیرد. کمکی به بهبود این مقایسه‌ نمی‌کند. البته بدیهی‌ست که برای بازگشت از خیلی از چیزها باید گذشت ولی به‌نظر من حداقلی از کیفیت زندگی و وضعیت اقتصادی ضروری است. من در زندگی هم شرایط سخت اقتصادی را تجربه کرده‌ام هم گشایش خیلی زیاد را. به‌نظر من، اگر آدم‌ها حواسشان به خودشان باشد، می‌توانند کیفیت زندگی خود را در حدی حفظ کنند که بعد از داشتن مقدار متوسطی از درآمد، فکر کردن به پول از زندگی شخصی‌شان حذف شود. یعنی این نظریه که هرچه درآمد شما بیش‌تر شود سطح زندگی شما و مخارج آن هم بالاتر می‌رود لزوما درست نیست. رسیدن به این وضعیت که در آن پول تا حد قابل توجهی از زندگی حذف شده (یعنی همیشه به مقدار معقول مورد نیاز موجود باشد) پسندیده است، یعنی حتی از نظر اخلاقی انسان را در وضعیت برتری قرار می‌دهد. نیاز اقتصادی، به‌خصوص وقتی بحث فرزندان هم مطرح است، معمولا در درجه‌ی اول اهمیت قرار می‌گیرد و چنین وضعیتی ما را از خیلی از اهدافی که برای آن‌ها به کشور برمی‌گردیم، باز می‌دارد. به‌هرحال توصیه‌ام به دوستان با وضعیت مشابه این است که اگر به فکر بازگشتید،‌ قبل از آن، وضعیت مسکن خود در ایران را تقریبا نهایی کنید، یا پس‌انداز کافی برای آن داشته باشید. هزینه‌ی مسکن اگر حذف شود، احتمالا بتوان با درآمد استادیار در ایران زندگی کرد. لازم به یادآوریست که به حقوق پایه موارد دیگری هم اضافه می‌شود. به‌علاوه مشارکت در کارهای صنعتی هم، حداقل در حد مشاوره، نسبتا معمول است. البته توجه کنید که شما موظفید ۴۰ ساعت در هفته برای دانشگاه وقت بگذارید و شاید برای مسئولیت‌هایی که به آن اشاره خواهم کرد این زمان لازم هم باشد. بنابراین فعالیت‌های درآمدزای خارج از دانشگاه، اضافه بر ۴۰ ساعت فوق باید باشد.

فعالیت‌ها و انتظارات حرفه‌ای

انتظاراتی که از اساتید در دانشگاه وجود دارد، خیلی متفاوت از دانشگاه‌های غرب نیست. شاید بار آموزشی کمی بیش‌تر باشد، مثلا به‌گمانم انتظار چنین بود که اساتیدی که مسئولیت‌های اجرایی ندارند، هر ترم لااقل دو درس ارائه کنند (پانوشت مربوط به حقوق را ببینید چون من هنوز هم از این جزییات مطمئن نیستم!) وجود دستیاران آموزشی (حل‌تمرین) برای کلاس‌های بزرگ ضروری‌ست و خیلی از دانش‌جویان برای کسب تجربه یا حتی گرفتن توصیه‌نامه به‌تر در آینده، داوطلب همکاری‌اند هرچند دانشگاه فقط به تعداد محدود و در حد خیلی کمی حقوق پرداخت خواهد کرد. در زمینه‌ی تحقیق هم، انتشار حداقل سالی دو مقاله در سال‌های اولیه برای ارتقاء لازم است. البته قوانینی وجود دارد که براساس تعداد نویسنده‌ها و ترتیب اسم‌ها امتیاز مقاله‌ها کم و زیاد می‌شود. به‌هرحال همان‌طور که اشاره کردم، حداقل روی کاغذ و طبق نظام امتیازدهی، نگاه به تحقیق خیلی حالت کمی دارد. البته دانشگاه‌های خوب و کمیته‌های ارتقاء آن‌ها، ظاهرا بیش‌تر به این سمت رفته‌اند که کیفیت مقاله‌های منتشر شده را هم تا حد خوبی ارزیابی کنند که به‌نظرم تغییر خیلی مثبتی است.

درکنار فعالیت آموزشی و تحقیقی، تعدادی از مسئولیت‌های اجرایی، مثل ریاست گروه‌ها، عضویت در کمیته‌های دانشگاه، معاونت‌ها و غیره، در بین اساتید در چرخش است. به‌علاوه یک انتظار نانوشته‌ای هم وجود دارد که شما پروژه‌های صنعتی داخل دانشگاه بیاورید. اگر علاقمند به کارهای تحقیق و پیاده‌سازی Research and Development صنعتی باشید، انجام این پروژه‌ها می‌تواند لذت‌بخش باشد. به‌علاوه نحوه‌ی هزینه‌ی بودجه‌ی این پروژه‌ها تقریبا به‌شکل کامل در اختیار استاد مجری‌ست البته بعد از این‌که دانشگاه سربار خود را کسر می‌کند. کارفرمای پروژه‌های صنعتی، عموما نهادهای دولتی‌اند. شرکت‌های خصوصی یا منابع قابل توجه برای پروژه‌های بزرگ دانشگاهی ندارند، یا به دانشگاه اعتماد ندارند، یا اصولا نیازهای تحقیقاتی قابل توجه ندارند. به‌هرحال، مثل خیلی از جاهای دیگر که دولت کارفرماست، در این پروژه‌ها هم به‌نظرم شفافیت کامل در مورد نحوه‌ی انتخاب مجریان پروژه و حجم مالی پروژه‌ها وجود ندارد. علاقمند به وارد شدن در مثال‌های مشخص نیستم، ولی مواردی خواهید دید که یک پروژه‌ی بسیار بزرگ به یکی از اساتید داده شده، که به‌نظر دلیل عمده‌ی آن اعتمادی‌ یا رابطه‌ای‌ست که نهادهای دولتی به آن شخص دارند.

همکاران و فضای دانشگاه

در مورد آدم‌ها، در آینده در قسمت «وضعیت اجتماعی»، بیش‌تر خواهم نوشت ولی به‌طور کلی، «واریانس» آدم‌ها به‌نظرم در ایران خیلی بیش‌تر از غرب است. منظورم از واریانس زیاد این است که در یک محیط ثابت، مثلا یک سازمان دولتی، ممکن است کارمندان خیلی کوشا و انسان‌های نیکویی ببینید که واقعا تعامل با آن‌ها لذت‌بخش است. درعین حال همان‌جا هم ممکن است کارمندانی ببینید که انگار با خودشان هم قهرند و هدفشان سنگ انداختن و دعوا کردن است. محیط دانشگاه هم از این نظر مستثنی نیست. هرچند، تحصیلات بالا تا حدودی واریانس اخلاقی اساتید را کم می‌کند ولی پای صحبت بعضی از دوستان در دانشگاه‌های دیگر که نشسته‌ام، به‌نظرم می‌رسد که کیفیت هم‌کاران در برآورده شدن انتظارات از محیط کار خیلی مهم است. خوشبختانه من از این نظر، حداقل در گروه نرم‌افزار دانشگاه تهران، خیلی راضی بودم.


هر چند آماده شدن اتاق من چند ماه طول کشید ولی ظاهرا فرصت کافی برای تمیز کردن میزی که به‌عنوان نردبان استفاده شده وجود نداشته!
توجه کنید که حتی در محیط دانشگاه و حتی با فرض کیفیت بالای اخلاقی اساتید هم‌گروه، شما با سامانه‌ی اداری دانشگاه هم در تعامل خواهید بود. در این سامانه هم همان موضوع «واریانس بالا» کاملا قابل احساس است. بیان جزییات و مثال‌های آن، حتی برای همین تجربه‌ی کوتاه من فراتر از این نوشته است، فقط به این نمونه بسنده کنم که تقریبا تمام مدتی که مشغول تدریس بودم، اتاقی به عنوان دفتر کار نداشتم و مقیم اتاق یکی از دوستان عزیز همکار بودم. نهایتا که اواخر ترم اتاق ما (من و یکی از دوستان همکار) آماده شد، سری به اتاق زدم تا کمی از وسایلم را منتقل کنم، تصویر روبه‌رو از میز این اتاق، احتمالا گویای خیلی از مسائل باشد. توجه کنید که علی قول همکاران، شروع کار من از چند ماه قبل به دانشکده اطلاع داده شده بود و مثال‌های مشابه تجربه‌ی من فراوان است.

فضای همکاری صنعتی

یکی از مهم‌ترین پارامترهای مثبت در ایران، نیاز فراوان به تخصص و کار در زمینه‌ی نرم‌افزار است. هرچند من در این مدت خیلی به‌دنبال ارتباط با صنعت نرفتم ولی در چند مورد ارتباطی که در حد مشاوره و سمینار آموزشی داشتم، هم فضای کار به‌نظرم گسترده رسید و هم کیفیت آن. انصافا هم کارهای خوبی انجام شده. البته چند مشکل بنیادی هم وجود دارد، مثلا این‌که باز متولی خیلی از پروژه‌های کلان دولت است و نحوه‌ی گرفتن چنین کارهایی خیلی شفاف و سالم نیست. عارضه‌ای که با اطمینان و با اعتماد به تواتر نقل‌ها می‌توان از آن سخن گفت، عادی شدن رشوه و احتمال بالای پرداخت آن در اغلب پروژه‌های دولتی است. یعنی شخص یا اشخاصی که برای گرفتن یک پروژه‌ی بزرگ، طرف شما در یک سازمان دولتی‌اند، عموما انتظار دارند که درصدی از پروژه به عنوان «پاداش» یا «هدیه» یا هر کلمه‌ی زیبای دیگری که به‌جای زشتی «رشوه» بگذارید، به آن‌ها پرداخت شود. این هم مصیبتی اجتماعی است که شاید در آینده در مورد آن بیش‌تر نوشتم.

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ شهریور ۲۲, یکشنبه

ماندن یا رفتن؟ مسئله این است!



زمینه‌ی مسئله‌ی بازگشت به ایران

در طی یک‌سالی که از آخرین نوشته‌ی این وبلاگ گذشته، زندگی نسبتا پرماجرایی داشته‌ام که عمده‌ی آن برمی‌گردد به تصمیم بازگشت یا عدم بازگشت به ایران. ایده‌ی بازگشت به ایران برای زندگی دائم، از همان حدود سیزده سال پیش که برای ادامه‌ی تحصیل از کشور خارج شدم، برایم مطرح بوده، هرچند امید به وقوع آن در دوره‌های مختلف ممکن است کم‌رنگ‌تر یا پررنگ‌تر شده باشد. با توجه به وضعیت شخصی و خانوادگی، ضروری‌ست که کم‌کم پاسخی قطعی برای این پرسش بیابم و ماجراها و تجربیات یک سال گذشته در همین راستا بود، از جمله، یک ترم تدریس در گروه نرم‌افزار دانشگاه تهران. با توجه به این‌که خیلی از دوستان هم دغدغه‌های مشابه در مورد کمک یا حتی بازگشت به ایران دارند و بارها در این مدت مورد پرسش قرار گرفته‌ام که «بالاخره نظرت چیست؟»، تصمیم گرفتم بعضی از این تجربه‌ها را به شکل دقیق‌تری بنویسم.

جدی‌ترین تلاش من برای بازگشت، از چند سال پیش آغاز شد که با بعضی از دانشگاه‌های کشور تماس گرفتم. ماجرای چگونگی طی شدن این پروسه خارج از حوصله و هدف این مجموعه است. آن‌چه مهم است این است که چند ماهی در ایران زندگی و کار کردم، از نزدیک شرایط را تجربه کردم و به‌نظرم الان خیلی به‌تر از یک سال پیش می‌توانم مزایا و معایب هر دو طرف تصمیم «ماندن یا رفتن» را بررسی کنم.

نمایی از شمال تهران از روی پل طبیعت، بهمن ۱۳۹۳




هدف و چگونگی نوشتن تجربه‌ها

قبل از هرچیز باید تاکید کنم که هنوز تصمیم قطعی برای بازگشت به ایران (یا ادامه زندگی در خارج از آن) نگرفته‌ام. اتفاقا تلاش دارم تجربیاتم را قبل از نهایی شدن این تصمیم ،مکتوب کنم. آدم‌ها معمولا بعد از گرفتن تصمیم‌های بزرگ از این دست، نگاهشان جانبدارانه می‌شود و کاملا منصفانه باقی نمی‌ماند. شاید نگاه کاملا منصفانه در این موارد بی‌معنا باشد چون هریک از ما پیش‌زمینه‌هایی داریم که با هم متفاوت است و گاهی یک قضاوت از یک واقعه برای یک نفر منصفانه و برای کس دیگری جانبدارانه به‌نظر می‌رسد. به‌هرحال تلاش من این است که برای سوال اصلی بازگشت یا عدم‌بازگشت توصیه یا قضاوتی نداشته باشم و تا آنجا که ممکن است، مشاهدات و قضاوتم در مورد مسائل کوچک‌تر را بنویسم. هدفم بیش‌تر بیان مشاهدات و قضاوت در مورد مسائل کوچک‌تریست که احیانا برای گرفتن تصمیم اصلی مفید است. طبیعی است که هرجا قضاوتی می‌کنم در مقایسه‌ با وضعیت فعلی خودم و از نظر شغلی و زندگی در یکی از شهرهای کوچک (و البته دوست‌داشتنی) کاناداست، دوستان دیگر مقیم خارج از ایران یا حتی آمریکای شمالی، ممکن است تجربه‌ی خیلی متفاوتی داشته باشند. امیدواری من این است که این نوشته‌ها، به‌غیر از خودم، برای دوستان دیگر با وضعیت مشابه مفید باشد. در عین حال امیدوارم لابه‌لای مشاهدات و مقایسه‌ها، هم برای دوستانی که در ایران زندگی می‌کنند و هم آن‌ها که تصمیمشان برای ادامه زندگی در خارج از ایران قطعی است، کماکان مطالب مفیدی پیدا شود.

تجربیاتم را در دسته‌های زیر خواهم نوشت:
  • انگیزه‌های بازگشت و مقایسه‌ی وضعیت حرفه‌ای دو طرف
  • شرایط خانوادگی
  • وضعیت اجتماعی و رفتارهای عمومی
  • حوزه‌ی سیاست و رسانه
  • کیفیت زندگی و مسائل محیطی و شهری
  • چشم‌انداز آینده
سعی می‌کنم برای هریک از این موضوع‌ها، پستی جداگانه (با فاصله‌های چند هفته‌ای) بنویسم.


دعوت به مشارکت

تصمیم‌های از این دست به‌وضوح تاثیر عمیقی در زندگی دارد. در این سال‌ها از نظرات و تجربیات دوستان زیادی که دغدغه‌های مشابه داشته‌اند استفاده کرده‌ام. خیلی خوشحال خواهم شد اگر دوستان دیگر هم از تجربیاتشان در قسمت نظرات بنویسند. البته سابقه‌ی پست‌های قبلی این وبلاگ نشان داده که دوستان نوشتن نظرات در شبکه‌های اجتماعی رابه بخش نظرات وبلاگ ترجیح می‌دهند. آن نظرات هم قطعا مفید است ولی لزوما برای همه‌ی خوانندگان وبلاگ قابل مشاهده نیست. می‌دانم که خیلی از نوشته‌ها ناقص و از دریچه‌ی کوچک تجربه‌ی شخصی‌ام خواهد بود. پس هرجا می‌توانید در بحث مشارکت کنید و از مشاهدات خودتان بنویسید.

پانوشت‌ها

۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

فلسطین: نقشه‌ها و پناهندگان - Palestine: Maps and Refugees



زمینه
Background

در گیرودار نزاع اخیر اسراییل و غزه، موضوع‌های تاریخی مربوط به این درگیری چندین بار در جمع‌های دوروبر من مطرح شد. از جمله تغییرات نقشه و جمعیت ساکن فلسطین. من از چند سال‌ پیش به تحقیق در مورد تاریخچه‌ی این مناقشه علاقه‌مند شده‌ام (به دلایلی که در پایان نوشته‌ام) و نکاتی برای طرح داشتم (یکی از اولین کارهای منسجم نوشتاریم را در این‌جا می‌توان دید). بحث و نظراتی که با دوستان و همکاران مطرح شد، بهانه‌ای شد برای این نوشته. به طور خاص، نقشه‌ی تغییرات مرزهای فلسطین در یک تصویر تبلیغاتی را هسته‌ی اصلی این نوشته قرار داده‌ام. برای اولین بار در این بلاگ، نیمی از متن را به انگلیسی نوشته‌ام چون مخاطبان این نوشته لزوما فارسی‌زبان نیستند (نیمه‌ی انگلیسی ترجمه دقیق بخش فارسی نیست). تلاش کرده‌ام مختصر و تا حد امکان مستند بنویسم.
During the latest conflict between Israel and Gaza, the historical background of these conflicts came up a few times in circles around me. In particular, the changes in the map and demographics of the region was a common topic. Since a few years ago, I have been interested in understanding the roots of the Arab-Israeli conflict (for reasons explained at the end). One of my first written works is published here (in Persian). The recent discussions was the motivation for this article. I have shaped the article around a picture of changes in Palestine borders in an ad. I have tried to keep this short and with adequate references for further reading.



نقشه
The map

نقشه‌ی مورد بحث چیزی شبیه به مثال زیر است که در آن تغییرات مرزهای اسراییل و فلسطین در طول زمان نشان داده شده. این نقشه و موارد مشابه آن برای انتقال سریع موضوع در یک آگهی تبلیغاتی استفاده شده. قسمت‌های زردرنگ، قبل از تشکیل اسراییل (۱۹۴۶) مناطق یهودی‌نشین را نشان می‌دهد و بعد از آن سرزمین «دولت یهودی». در پایین نقشه‌ها هم اشاره‌ای وجود دارد به جمعیت پناهندگان فلسطینی. من در هر یک از بخش‌های بعدی این نوشته، مورادی راجع به هر یک از این چهار نقشه و مسئله‌ی آوارگان ذکر کرده‌ام.
The map in question is something like the one below which shows the changes in the borders of Israel and Palestine over the years. Maps like this are used to quickly convey the subject in an ad. There is also a reference to the number of Palestinian refugees at the bottom. In the following sections, I have mentioned a few points about each of these four maps and the issue of refugees.

نقشه برگرفته از این خبر وبگاه ربل .
The map is taken from this piece on rabble.ca .



طرح تقسیم ۱۹۴۷ و وضعیت قبل از آن (۱۳۲۶ شمسی)
َUN partition plan of 1947 and before

در ابتدای قرن بیستم، سرزمین فلسطین (و اسراییل امروزی) قسمتی از امپراطوری عثمانی بود. طبق داده‌های آماری موجود، ترکیب جمعیتی این ناحیه در این زمان عمدتا عرب مسلمان بوده و جمعیت یهودی آن کم‌تر از ۱۰ درصد بوده است. برای خلاصه‌ای از داده‌های آماری نگاه کنید به این مطلب ویکی‌پدیا. در اواخر قرن نوزدهم، عمدتا در واکنش به یهودستیزی در اروپا، جنبش صهیونیسم با هدف ایجاد وطنی ملی برای قوم یهود ایجاد شد. این جنبش، فلسطین را با توجه به ارتباط تاریخی قوم یهود با این منطقه، به عنوان سرزمین موعود برای تشکیل این کشور تعیین کرد و از آن زمان مهاجرت یهودیان به فلسطین افزایش یافت. این مهاجرت، به خصوص با شکست عثمانی در جنگ جهانی اول و تصرف فلسطین به دست انگلستان، سرعتی مضاعف یافت به‌طوری‌که جمعیت یهودی این منطقه به یک سوم کل جمعیت در زمان خروج انگلستان از این منطقه در ۱۹۴۸ رسید. برای اطلاعات دقیق‌تر در مورد آمار مهاجرت در دوره‌ی قیمومیت بریتانیا، نگاه کنید به این مطلب ویکی‌پدیا. شاید مهم‌ترین سند نقش موثر بریتانیا در تشکیل کشوری یهودی در فلسطین، بیانیه‌ی بلفور باشد که در آن وزیر امورخارجه‌ی بریتانیا برای تشکیل «وطنی ملی برای قوم یهود» در فلسطین قول همکاری می‌دهد، در حالی‌که جمعیت یهودی فلسطین در ۱۹۱۷ چیزی در حدود ۱۰ درصد کل جمعیت است. اگر چه منصفانه است یادآوری کنیم که بعضی از سکان‌داران آینده سیاست خارجی بریتانیا دیدگاهی متفاوت داشتند. ریچی اون‌دیل، ریشه‌های جنگ‌های اعراب و اسراییل، ترجمه‌ی ارسطو آذری، انتشارات امیركبیر، ١٣۷۶. به‌طور خاص صفحه‌ی ۹۱ و ۹۲ قسمت‌هایی از یادداشت‌های جورج کرزن وزیر امورخارجه‌ی بریتانیا در ۱۹۲۰ را به این شرح نقل می‌کند (با اندکی تصحیح ترجمه):
«صهیونیست‌ها در جست‌وجوی برپایی دولتی یهودی هستند و در همان حال می‌خواهند تا اعراب عاطل و باطل، هیزم‌کش و آبکش [چاه] صهیونیست‌ها باشند.»
«و همین‌طور خیلی از بریتانیایی‌های همراه با جنبش صهیونیسم.»
«این نظر من نیست. من می‌خواهم تا به اعراب فرصتی داده شود. من به به برپایی دولتی عبرانی اعتقاد ندارم.»
«در این‌جا سرزمینی وجود دارد که بیش از ۵۸۰،۰۰۰ عرب و چیزی حدود ۳۰،۰۰۰ تا ۶۰،۰۰۰ سکنه یهودی دارد (که به هیچ‌وجه همه‌ی آن‌ها صهیونیست نیستند). آن‌ها [یهودیان] اکنون براساس قوانین موجه خودمختاری اموراتشان را می‌گذرانند. اما دیری نمی‌پاید که دست به دامان جامعه ملل خواهند شد؛ و آن‌گاه ما اسناد و قطعنامه‌هایی را به امضا خواهیم رساند که در هر واژه و هر جمله و عبارت آن عطر و بوی دولتی یهودی به‌وضوح آشکار خواهد بود. و در این میان اعراب بخت‌برگشته تنها اجازه خواهند داشت تا به عنوان ملتی غیر یهود از سوراخ کلیدی، فقط نظاره‌گر اطاق دربسته‌ای باشند که در آن سرنوشت ملتشان را رقم می‌زنند.»


بازگردیم به بحث نقشه‌ها. در نقشه‌ی ۱۹۴۶ (بالا)، نقاطی که با رنگ زرد نشان داده شده مناطقی‌ست که مالکیت زمین‌های آن در آن تاریخ یهودی بوده. بیش‌تر زمین‌های این مناطق به شکل خصوصی توسط یهودیان خریداری شده بود. نقشه‌ی دقیق‌تر مربوط به این زمین‌ها در شکل زیر (بالا-راست) به رنگ قرمز نشان داده شده (برای اطلاعات نقشه اینجا و اینجا راببینید). در طرح تقسیم ۱۹۴۷ سازمان ملل که در سایه‌ی درگیری‌های روزافزون اعراب و یهودیان و در آستانه‌ی خروج بریتانیا پیشنهاد شد، سرزمین فلسطین به شکلی که در نقشه‌ی زیر (بالا-چپ) قابل مشاهده است بین اعراب و یهودیان و یک ناحیه‌ی بین‌المللی دور بیت‌المقدس تقسیم شد. دو نکته در مورد این طرح تقسیم قابل توجه است:
  • جمعیت صحرای نقب (ناحیه‌ی مثلثی شکل در جنوب اسراییل) در این تاریخ بیش از ۱۰۰ هزار نفر است که تقریبا تمامی آن عشایر عربند. این منطقه در طرح تقسیم سازمان ملل به بخش یهودی اختصاص داده شده. ظاهرا یکی از دلایل این موضوع اشتباه در تخمین اولیه جمعیت عرب این منطقه است که چندی بعد توسط یکی از زیرکمیته‌های مجمع عمومی سازمان ملل تایید شده. برای اطلاعات بیش‌تر در مورد طرح تقسیم و تصحیح اطلاعات جمعیتی بعد از آن، نگاه کنید به اینجا. بخشی از نتیجه‌ی زیرکمیته‌ی دوم مجمع عمومی سازمان ملل برای بررسی موضوع ترکیب جمعیتی در این مناطق به این شرح است:
    «تخمین‌ها باید با توجه به اطلاعاتی که توسط نماینده‌ی بریتانیا در مورد جمعیت عشایر ارائه شد، تصحیح شود. براساس این اطلاعات احتمالا ۲۲ هزار نفر از این عشایر ساکن دولت عربی [در طرح تقسیم] و ۱۰۵ هزار نفر ساکن دولت یهودی خواهند بود. به نظر خواهد رسید که مجموع جمعیت در دولت یهودی پیشنهادی ۱،۰۰۸،۸۰۰ نفر خواهد شد که از این تعداد ۵۰۹،۷۸۰ نفر عرب و ۴۹۹،۰۲۰ نفر یهودی‌اند. به بیان دیگر در ابتدا اعراب اکثریت جمعیت را در دولت پیشنهادی یهودی خواهند داشت.»
    شایان ذکر است که اهمیت این منطقه بیش‌تر از جهت دسترسی به دریای سرخ است. به علاوه این منطقه دو قسمت عمده‌ی عرب نشین در طرح تقسیم را به هم پیوند می‌دهد.
  • صرف‌نظر از اشتباه مذکور در مورد جمعیت عشایر عرب در صحرای نقب، جدول جمعیتی اولیه مربوط به طرح تقسیم از جهات دیگر هم قابل توجه است. جدول آماری مربوط در شکل زیر نشان داده شده (برگرفته از اینجا ). در این طرح، جمعیت عرب در کشور یهودی ۴۵ درصد کل است در صورتی که جمعیت یهودی در کشور عربی فقط یک درصد است. این آمار درهم‌امیختگی اعراب و یهودیان در بخش پیشنهادی برای کشور یهودی را نشان می‌دهد.
In the beginning of the 20th century, Palestine (and current Israel) was part of the Ottoman empire. According to the available demographic data, the vast majority of the population in this area have been Muslim Arabs and the Jewish population was less than 10%. For a summary of the demographic data in this region, have a look at this Wikipedia article. In late 19th century and mostly as a reaction to the anti-Semitic incidents in Europe, the Zionism movement was created with the goal of establishing a national homeland for the Jewish people. This movement chose Palestine as the desired location for this homeland because of the Jewish connection to this land. The Jewish migration to Palestine started to grow from late 19th century. The immigration rate grew even faster under British mandate of Palestine after the Ottoman empire was defeated in the first World War. The Jewish population of Palestine grew to about one third of the total population by 1948 when the British left Palestine. For information on the Jewish immigration statistics under the British rule have a look at the Mandatory Palestine article in Wikipedia. Perhaps the best document showing the important role Britain played in formation of a Jewish state in Palestine is the Balfour Declaration in which the foreign minister of Britain reaffirms Britain's interest in establishing of a "national home for the Jewish people" in Palestine, while the Jewish population of Palestine in 1917 is about 10% of the total population. Although to be fair this was not the view of some of the future British foreign policy makers. Ritchie Ovendale, The Origins of the Arab Israeli Wars, Persian translation by Arastoo Azari, 1997. The Persian quotes from George Curzon notes in 1920 (the British foreign minister at the time) are from pages 91, 92. The following English version of the quotes are from here:
"The Zionists are after a Jewish State with the Arabs as hewers of wood and drawers of water."
"So are many British sympathisers with the Zionists."
"That is not my view. I want the Arabs to have a chance and I dont want a Hebrew State."
"Here is a country with 580,000 Arabs and 30,000 or is it 60,000 Jews (by no means all Zionists). Acting upon the noble principles of self-determination and ending with a splendid appeal to the League of Nations, we then proceed to draw up a document which ... is an avowed constitution for a Jewish State. Even the poor Arabs are only allowed to look through the keyhole as a non-Jewish community."


Now let's get back to the maps. In the 1946 map (above), the yellow represents areas with Jewish land ownership. Most of these lands were bought privately by Jewish people. A more accurate map of this is shown below (top-right) in which the red areas represents Jewish ownership (for more information on this map see here and here ). In 1947 as the British were preparing to leave Palestine and in light of Jewish-Arab conflicts in the area, the UN Partition plan was developed. The partition map is shown below (top-left) which divides Palestine into a Jewish, an Arab, and an international section (around Jerusalem). Two interesting points about this plan:
  • At this time, the population of the Negev desert (the triangular region in Southern Israel) is over 100 thousand people which almost entirely consists of nomadic Arabs. This region has been given to the Jewish state in the partition plan. It seems that one of the reasons for this decision has been the initial wrong estimation of the Arab population in this region. This error has been acknowledged in a UN General Assembly sub-committee tasked with this issue. For more information about the partition plan and issues about demographic estimation of the Negev desert see this. Part of the conclusion of this sub-committee is this:
    [the earlier population] "estimates must, however, be corrected in the light of the information furnished to the Sub-Committee by the representative of the United Kingdom regarding the Bedouin population. According to the statement, 22,000 Bedouins may be taken as normally residing in the areas allocated to the Arab State under the UNSCOP majority plan, and the balance of 105,000 as resident in the proposed Jewish State. It will thus be seen that the proposed Jewish State will contain a total population of 1,008,800, consisting of 509,780 Arabs and 499,020 Jews. In other words, at the outset, the Arabs will have a majority in the proposed Jewish State."
    One of the importance of the Negev desert is the access to the Red Sea. Also it connects two of the main Arab segments in the partition plan.
  • Ignoring the above error about the Bedouins, the original demographic data of the partition plan is interesting to note. The summary of the demographic data is shown in the table below (taken from here). The ratio of Arabs in the Jewish state is 45% while the ratio of the Jewish population in the Arab state is 1%. This data shows how Arab and Jewish people were mixed in the proposed Jewish state.

بالا-راست: نقشه‌ی زمین‌های با مالکیت یهودی در ۱۹۴۵ برگرفته از اینجا. بالا-چپ: طرح پیشنهادی سازمان ملل در ۱۹۴۷ برای تقسیم فلسطین به دو کشور یهودی (سبز) و عرب (زرد) برگرفته از اینجا. پایین: اطلاعات جمعیتی مربوط به طرح تقسیم، برگرفته از اینجا.
Top-right: The land owned by Jewish people in 1945 (red); from here. Top-left: The proposed UN partition plan of 1947. Green is the proposed Jewish state and yellow is the Arab one (from here ). Bottom: The demographic data of the UN partition plan; from here.



از ۱۹۴۷ تا ۱۹۶۷ (۱۳۲۶ تا ۱۳۴۶ شمسی)
From 1947 until 1967

طرح پیشنهادی سازمان ملل توسط اعراب رد شد ولی طرف یهودی آن را پذیرفت. این اختلاف نظر سرآغاز جنگی داخلی از اواخر ۱۹۴۷ شد. بریتانیا با این‌که مسئول برقراری امنیت بود، مداخله‌ی زیادی در این جنگ‌ها نمی‌کرد و خود را برای خروج از فلسطین آماده می‌کرد. با اعلام خروج بریتانیا و اعلام تشکیل کشور اسراییل توسط یهودیان مقیم فلسطین، این جنگ داخلی از مه ۱۹۴۸ و با ورود نیروهای مصر، اردن، سوریه و عراق به اولین جنگ اعراب و اسراییل تبدیل شد.

در طول جنگ، حتی قبل از ورود ارتش‌های عربی، موارد فراوانی از نابودی محل سکونت اعراب فلسطین توسط نیروهای نظامی و شبه نظامی یهودی اتفاق افتاده که ذکر همه یا حتی گزیده‌ی جامعی از آن خیلی فراتر از این نوشته است. شاید آمار نهایی به‌ترین خلاصه از آن‌چه گذشته باشد: در پایان این جنگ‌ها بیش از ۷۰۰ هزار عرب از خانه‌ی خود رانده شدند و بعد از جنگ از حق بازگشت خود محروم ماندند. در طرف دیگر این عدد حدود ۱۰ هزار یهودی است. تفاوت ۷۰ برابری البته اتفاقی نبود. اولا ترکیب جمعیتی در مناطق یهودی نشین کاملا آمیخته با اعراب بود و تشکیل «دولت یهود» در سرزمینی که حدود نیمی از جمعیت آن غیر یهودی بود غیر عملی بود. این جنگ‌ها وسیله‌ای شد برای راندن بخش قابل توجهی از جمعیت عرب. در مورد این‌که این انتقال جمعیت به چه شکل انجام شد و این‌که آیا برنامه‌ریزی شده بود یا نه، بحث فراوان شده، ولی به اختصار به‌نظرم تصویر کلی تقریبا روشن است، با توجه به موارد زیر:
  • این‌ موضوع که کشور مورد نظر جنبش صهیونیسم باید اکثریت قابل توجه یهودی داشته باشد، به نظرم از مسلمات این جنبش است. نوشته‌های به جا مانده یا حتی سخنرانی‌های عمومی رهبران صهیونیسم، شاید بهترین تصدیق این موضوع باشد. دیوید بن‌گوریون، موثرترین رهبر این جنبش در زمان تشکیل اسراییل، در یک سخنرانی در دسامبر ۱۹۴۷، به روشنی تایید می‌کند که «تنها یک کشور با حداقل ۸۰ درصد یهودی یک کشور قابل دوام و پایدار است». متن داخل گیومه ترجمه‌ی قسمتی از سخنرانی بن‌گوریون به نقل از کتاب ایلان پاپه است: Ilan Pappe, The Ethnic Cleansing of Palestine, Oxford: Oneworld Publications, 2006, p. 48. در نوشته‌های دیگر به‌جا مانده از بن‌گوریون هم به استفاده از زور برای بیرون راندن اعراب اشاره شده است. به‌طور خاص در مورد صحرای نقب که پیش‌تر به تناقض‌ ترکیب جمعیتی آن در طرح سازمان اشاره شد، بن‌گوریون در نامه‌ای به پسرش در ۱۹۳۷ تصریح می‌کند که اگر اعراب با طرح سکونت یهودیان در آن‌جا موافقت نکنند، «ما باید اعراب را اخراج کنیم و جای آن‌ها را بگیریم.» ترجمه‌ی متن کامل نامه این‌جا موجود است.
  • از همان اواخر ۱۹۴۷ و ماه‌ها قبل از شروع جنگ با دولت‌های عربی، روند سلسله‌واری آغاز می‌شود از اشغال روستاهای عربی، اعدام و بازداشت تعدادی از ساکنان، اخراج بقیه‌ی اهالی، تخریب خانه‌ها و حتی کارگذاشتن مواد منفرجه در خرابه‌ها. این الگوی شوم تنها با هدف اجبار این اعراب به خروج از سرزمین آینده‌ی اسراییل و اطمینان از عدم بازگشت ایشان سازگار است. باید توجه داشت که این روند محدود به شهرها و روستاهایی که در برابر نیروهای نظامی صهیونیست مقاومت می‌کنند محدود نیست. مثال روستای دیر یاسین شاید معروف‌ترین نمونه از روستاهایی باشد که حتی قرارداد صلح با یهودیان منطقه داشت و حتی با حضور نیروهای داوطلب عرب برای محافظت از روستا مخالفت کرد. ولی همه‌ی این تلاش‌ها کمکی به سرنوشت شوم ساکنان آن نکرد. در آوریل ۱۹۴۸ نیروهای شبه‌نظامی ایرگون و گروه اشترن با تایید فرمانده‌ی محلی هاگانا با اشغال روستا، به قتل عام ساکنان آن پرداختند. تاثیر این جنایت شرم‌آور و موارد دیگر خشونت‌های شدید، فراتر از اشغال یک روستا و اخراج ساکنان آن بود. کارکرد شاید مهم‌تر این خشونت‌ها، ایجاد فضای رعب و وحشت در بقیه‌ی ساکنان عرب این مناطق بود به‌طوری که حتی مناخیم بگین، رییس ایرگون در این زمان و یکی از نخست‌وزیران آینده‌ی اسراییل، سال‌ها بعد به این موضوع اشاره کرد. فرار ساکنان روستاها و شهرهای دیگر عرب‌نشین برای اجتناب از سرنوشت مشابه، بعد از انتشار خبر جنایت‌های این‌چنینی شدت گرفت.
  • طرح موسوم به پلن دلت که دستورعمل اجرایی هاگانا مصوب مارس ۱۹۴۸ است، به روشنی تصریح دارد که جمعیت مناطق عرب‌نشین در صورت مقاومت در مقابل نیروهای نظامی برای اشغال و کنترل نظامی، باید به خارج از منطقه‌ی یهودی در طرح تقسیم منتقل شوند. همچنین متن این طرح نشان می‌دهد که تعدد خیلی از وقایع مانند تخریب خانه‌ها، کارگذاشتن مواد منفرجه در خرابه‌ها و غیره، تصادفی نبوده و کاملا به شکل سیستماتیک مصوب بوده است. البته در عمل، بی‌طرفی کامل در درگیری‌ها و حتی داشتن قرارداد صلح هیچ تضمینی برای امنیت روستاهای عرب‌نشین نبود. ترجمه‌ی بخش‌هایی از این طرح به این شرح است (به نقل از پاپه، ص ۳۹):
    «این عملیات می‌تواند به این شکل انجام شود: یا با تخریب روستاها (با آتش زدن یا منفجر کردن آن‌ها و کارگذاشتن مین در خرابه‌ها) و به‌خصوص آن مراکز جمعیتی که کنترل پیوسته‌ی آن مشکل است؛ یا با زیاد کردن عملیات جستجو و کنترل با توجه به توصیه‌های زیر: محاصره‌ی روستاها، انجام بازرسی داخل آن‌ها. در صورت مقاوت، نیروهای مسلح باید نابود شوند و جمعیت روستا از مرزهای کشور اخراج شوند.»
  • روند ایجاد ترس و وحشت و اجبار ساکنان عرب به ترک خانه‌های خود محدود به روستاها نبود. شهرهای عرب‌نشین یا با نسبت جمعیت قابل توجه عرب هم از این روند در امان نبود. فرار اعراب از حیفا شاید مثال مناسبی برای ارائه‌ی تصویر کلی باشد. اعراب که در ابتدای ۱۹۴۸ نزدیک به نیمی از جمعیت شهر را تشکیل می‌دادند (۶۵ هزار نفر یا بیش‌تر)، تحت تاثیر خشونت‌ها از طرف نواحی یهودی شهر شروع به ترک شهر کردند. اخراج اکثریت این اعراب در آوریل ۱۹۴۸، چند هفته بعد از کشتار دیریاسین و با یک حرکت توامان ارعاب و خشونت اتفاق افتاد. خشونت‌ها علیه محله‌های عرب‌نشین که از اواخر ۱۹۴۷ آغاز شده بود در آوریل به اوج رسید. نیروهای نظامی یهودی با اطلاع از خروج زودهنگام نیروهای انگلیس، در عملیاتی هماهنگ، اندک نیروهای داوطلب «ارتش آزادی‌بخش عربی» که برای محافظت از مناطق عرب‌نشین وارد شهر شده بود را به عقب راندند. همزمان رادیو و بلندگوهای هاگانا، غیرنظامیان عرب را به خروج سریع از شهر توصیه می‌کرد. فرمانده‌ی نظامی انگلیس در دیداری با رهبران عرب شهر آن‌ها را تشویق به خروج از شهر کرد. نهایتا جمعیت بزرگ و وحشت‌زده‌ای از اعراب برای خروج از شهر، ناگهان همه‌ی زندگی خود را رها کردند و شروع به تجمع در مناطقی نزدیک بندر شدند. اعراب حتی در طول این فرار هم از حمله‌ی خمپاره‌های مسلط به این مناطق تجمع در امان نبودند. بعد از این فرار ناگهانی، اموال ایشان در اختیار ارتش و مردم یهودی منطقه قرار گرفت و تعدادی از خانه‌ها به شکل سیستماتیک ویران شد. برای شرح کامل وقایع نگاه کنید به پاپه، ص ۹۲-۹۶، همچنین شرح وقایع در ویکی‌پدیا.
  • صدها هزار نفر از اعراب‌ فلسطین، قبل از ورود ارتش‌های عربی به جنگ (در نیمه‌ی مه ۱۹۴۸) از خانه‌های خود رانده شدند، حتی قبل از تصمیم اتحادیه‌ی عرب به ورود به جنگ (در انتهای آوریل). پاپه، ص ۴۰. تنها در فاصله‌ی ابتدای مارس تا ۱۵ مه ۱۹۴۸، حدود ۲۰۰ روستای عرب نشین اشغال و ساکنان آن اخراج شدند. این موضوع قابل توجه است در مقابل افسانه‌ی فرار اعراب بعد از ورود ارتش‌های عربی به جنگ. پاپه، ص ۱۰۴. در هر حال چه آن‌ها که قبل از مه ۱۹۴۸ از خانه‌های خود رانده شدند،‌ چه آن‌ها که بعد از آن، از حقوق اولیه بازگشت محروم ماندند و این آغازی بر زندگی ایشان از همان موقع تا الان در اردوگاه‌های پناهندگان فلسطینی شد. براساس آمار سازمان ملل، در حال حاضر بازماندگان این پناهندگان به ۵ میلیون نفر می‌رسد و این همان عددی است که در زیر نقشه‌ی ابتدایی در بالا ذکر شده است.
فهرستی از بعضی شهرها و روستاهای فلسطینی نابود شده در اینجا قابل مشاهده است. برای مشاهده‌ی نقشه‌ی مفصلی از این مناطق نگاه کنید به این نقشه‌ی گروه اسراییلی ذاکرات، و نقشه‌ی زیر. در مراحل پایانی جنگ در دسامبر ۱۹۴۸، مجمع عمومی سازمان ملل در قطعنامه‌ی ۱۹۴ حق بازگشت آوارگان را مورد تاکید قرار داد، قسمتی از بند ۱۱ این قطعنامه به این شرح است:
«آوارگانی که تمایل دارند به خانه‌های خود بازگشته و در صلح با همسایگان خود زندگی کنند باید در اولین فرصت عملی اجازه بازگشت داشته باشند، و باید خسارت دارایی‌های آن‌ها که تصمیم به بازگشت ندارند و دارایی‌هایی که آسیب دیده‌اند پرداخت شود، خسارتی که طبق اصول قوانین بین‌الملل باید توسط دولت یا نهاد‌های مسئول جبران شود»
که البته هیچ‌گاه توسط اسراییل اجرا نشد.

در طول جنگ، یکی از سیاست‌های اسراییل، مرتبط نگاه داشتن شهرک‌های یهودی‌نشین با بدنه‌ی اصلی اسراییل بود، به خصوص مرتبط کردن قسمت یهودی‌نشین بیت‌المقدس در مراحلی از جنگ، به خاطر حمله‌های نیروهای عرب به کاروان‌های یهودی، دشوار شد و در نهایت منجر به تخریب و تخلیه‌ی روستاهای عرب‌نشین سمت غربی آن شد (در طرح تقسیم سازمان ملل، بیت‌المقدس در میان بخش عربی و با مدیریت بین‌المللی بود). با ورود ارتش‌های عربی،‌ کرانه‌ی باختری رود اردن توسط اردن و غزه توسط مصر اشغال شد. نهایتا بعد از چندین قرارداد آتش‌بس، نیروهای دوطرف بر روی مرزی که به «خط سبز» معروف است، ترک مخاصمه کردند. نقشه‌ی زیر خط سبز را در مقایسه با طرح تقسیم سازمان ملل نشان می‌دهد. همان‌طور که اشاره شد، مهم‌ترین تغییر جمعیتی در طول جنگ، آوارگی بیش از ۷۰۰ هزار نفر از اعراب و ۱۰ هزار یهودی ساکن این مناطق بود. برای اطلاعات بیش‌تر نگاه کنید به خلاصه‌ی نتایج جنگ در ویکی‌پدیا.
The partition plan was rejected by Arabs but accepted by the Jewish side. This was the start of a civil war from late 1947 which was later transformed to the first Arab-Israeli war from May 1948. In May the British forces withdrew from Palestine, the Zionist movement declared the creation of the Israel, then Arab regular armies of Egypt, Jordan, Syrian and Iraq entered the war. Even until May, the British forces which were legally responsible for law and order did little to stop the war.

During the war, even before British withdrawal and the engagement of Arab regular armies, there are many incidents involving destruction of Arab communities (an entire village in many cases) and expelling its residents by Jewish military and paramilitary forces. Even a representative list of examples of such incidents is far beyond this article but maybe the actual numbers are the best summary of what happened: At the end over 700,000 Arabs were displaced and their right of return was denied after the war. On the other side, this number was 10,000 Jews. The 70 fold difference was not an accident of course. As mentioned before the Arab and Jewish populations were mixed in the designated Jewish state in the partition plan. Creating a "Jewish State" in an land with about half of the people being non-Jewish was not practical. These wars was a pretext to change this demographic in favour of a strong Jewish majority. There has been a lot of debates on how this population displacement happened and whether it was planned or not but I think the overall picture is pretty clear given the summary points below:
  • Having a state with a Jewish majority was a clear goal of the Zionism movement from its early stages. This is also clear from written notes and speeches of Zionist leaders. David Ben-Gurion, the most influential Zionist leader at the time of creation of Israel, in a speech in December 1947, is explicit is saying that "only a state with at least 80% Jews is a viable and stable state". The quoted text is taken from: Ilan Pappe, The Ethnic Cleansing of Palestine, Oxford: Oneworld Publications, 2006, p. 48. References to using force for expelling Arabs can be found in other notes left from Ben-Gurion. In particular for the Negev desert whose contradictory demographics in UN partition plan was mentioned before, Ben-Gurion in a letter to his son in 1937 mentions that "We must expel Arabs and take their place.". For complete English translation of the letter see here.
  • From late 1947 a pattern starts to emerge which includes invasion of Arab communities, execution of some and expelling the rest of the residents, then destroying houses and planting explosives in the debris. This pattern is only compatible with expelling these people and making sure that they will not return to their homes in future. It is noteworthy that such fates was not limited to villages who opposed Jewish military. The example of Deir Yassin is probably the most famous of such atrocities. This is a village that had a peace pact with Jews and at some point even refused to let Arab volunteer forces to enter the village to defend it. But all these efforts didn't prevent the horrible fate of the village. In April 1948, the paramilitary forces of Irgun and Stern Gang with approval of the Haganah local leader, entered the village and massacred many of its residents. The impact of this shameful crime was far beyond the village itself. The horrible news, when reached other villages and towns, convinced them to flee to avoid a similar fate. A fact that was admitted many years later by Menachem Begin, Irgun's head at the time and a future prime minister of Israel.
  • Plan Dalet which was adopted by Haganah in March 1948 was explicit that Arab communities who resist the Jewish military rule must be expelled outside the Jewish state. The text of the plan shows that the common patterns of destroying houses, planting explosives in the debris, etc. were not incidental but instead systematically adopted by higher command. Of course we know that in reality even non-aggression peace pacts did not necessarily saved villages from being destroyed. Translation of parts of the plan (from Pape, p. 39):
    "These operations can be carried out in the following manner: either by destroying villages (by setting fire to them, by blowing them up, and by planning mines in their debris) and especially of those population centres which are difficult to control continuously; or by mounting combing and control operations according to the following guidelines: encirclement of the villages, conducting a search inside them. In case of resistance, the armed forces must be wiped out and the population expelled outside the borders of the state."
  • The practice of terrorizing Arab population in the Jewish partition was not limited to villages. Several urban Arab populations centres suffered from similar fates. Expelling Arab population of Haifa is one example. In early 1948 close to half of the population of the city was Arab (65,000 or more). Facing aggressions from the Jewish sector, some of the Arab residents decided to temporarily leave the city. The majority of them were more aggressively expelled in an operation in April 1948, few weeks after Deir Yassin massacre and when the Jewish forces were informed by British commanders that the British will soon be evacuated from the city. In this operation, the small Arab Liberation Army which had entered the city to protect its Arab population was easily defeated. The Jewish military radio and loudspeakers threatening messages called on the Arab civilians to evacuate the city. The British commander in the city, advised the Arab residents to leave the city. As a result a horrified population suddenly left their homes and belongings and gathered at the port and even there they were being targeted by mortar fire maximizing the horror among the population. Their property was later looted by Jewish forces and some of their homes systematically destroyed. For details of the events see, Pape p 92-96. Also this Wikipedia article.
  • Hundreds of thousands of Arabs in Palestine were displaced before Arab regular armies entered the war in May 1947 even before Arab League's decision to get involved militarily (end of April). Pape, p. 40. Just from March until 15th of May, around 200 Arab villages was invaded and its population was expelled. This is important to note because it is contrary to the myth that the Arab population started to flee once the Arab armies entered the war. Pape, p. 104. In any case, whether they were expelled before May or after that, they were denied their right of return after the war and this was the beginning of their life in refugee camps for generations until today. These refugees are estimated to be 5 million people by the UN and this is the figure mentioned as the footnote of the first map above.
For a list of some of the Arab villages and towns depopulated during the war see here. For a detailed interactive map see this map of the Zochrot Israeli NGO, and the map below. Toward the end of the war in December 1948, the UN General Assembly resolution 194 reaffirmed the right of return for the refugees Part of Article 11 of the resolution is:
"refugees wishing to return to their homes and live at peace with their neighbours should be permitted to do so at the earliest practicable date, and that compensation should be paid for the property of those choosing not to return and for loss of or damage to property which, under principles of international law or in equity, should be made good by the Governments or authorities responsible"
which of course was never implemented by Israel.

One of the policies of Israel during the war was to keep the remote settlements inside the Arab partition connected to the main body of the Jewish section. This turned out to be somewhat difficult at times specially for Jerusalem because of Jewish convoys being ambushed by Arabs. The outcome of this was destruction of many Arab villages west of Jerusalem. The war with Arab regular armies eventually ended up in several truce agreements at a truce line known as the "Green Line". The West Bank was occupied by Jordanian forces and Gaza by Egypt. The truce line is shown in the map below relative to the UN partition plan. As mentioned before, the main demographic change during the war was the displacement of over 700,000 Arabs and 10,000 Jews. For more information see the aftermath of the war in Wikipedia.

راست: مرزهای آتش‌بس بعد از جنگ ۱۹۴۸. قسمت‌های سبز، منطقه‌ی تحت کنترل اعراب را نشان‌ می‌دهد. منطقه‌ی آبی بخش یهودی در طرح تقسیم سازمان ملل است و قسمت‌های قرمز بخش‌های عربی آن طرح را نشان می‌دهد که بعد از جنگ تحت تصرف نیروهای اسراییل قرار گرفت. نقشه برگرفته از ویکی‌پدیا. .
چپ: نقشه‌ی روستاهای عرب‌نشین در اسراییل که در طول جنگ از بین رفت (نقاط قرمز) و روستاهایی که باقی ماند (نقاط سبز). برای وضوح بیش‌تر روی نقشه کلیک کنید. نقشه برگرفته از وب‌گاه یادمان فلسطین . برای مشاهده‌ی نقشه‌ی قابل جستجو، نگاه کنید به این نقشه‌ی ذاکرات.
Right: The truce line after the war of 1948. The green shows the areas under Arab armies control. The blue is the Jewish state in the UN partition plan. The red is the area designated to the Arab state in the plan that was occupied by Jewish forces. The map is from Wikipedia.
Left: The map of Arab villages that were depopulated during the war (the red dots) and those that remained (green dots). For higher resolution click on the map. The map is from the Palestine Remembered web-site. For a detailed interactive map see this map of the Zochrot.



نقشه‌ی مناطق اشغالی در کرانه‌ی باختری
The map of occupied territory in West Bank

از بعد از ۱۹۴۹، اعراب و اسراییل در جنگ‌های دیگری هم درگیر شدند که شرح همه‌ی آن‌ها فراتر از این نوشته است. مهم‌ترین آن در ارتباط با نقشه‌ی ابتدایی در بالا، در ماه ژوئن ۱۹۶۷ اتفاق افتاد. در این جنگ که به جنگ شش روزه معروف شده است، اسراییل در یک حمله‌ی غافل‌گیر کننده، کرانه‌ی باختری رود اردن، غزه، صحرای سینا، و بلندی‌های جولان در سوریه را اشغال کرد. همه‌ی این سرزمین‌ها بر اساس قوانین بین‌المللی، سرزمین اشغالی محسوب می‌شود و هرگونه ساخت و ساز شهرک‌های یهودی‌نشین برروی آن غیر قانونی است. درخواست خروج اسراییل از این زمین‌ها از جمله‌ی مواردی است که تمام اعضای شورای امنیت در قطعنامه‌ی ۲۴۲ در سال ۱۹۶۷ به آن رای مثبت داده‌اند و طبق آن اسراییل باید از این زمین‌ها عقب‌نشینی کند. بر اساس قرارداد صلح کمپ دیوید در ۱۹۷۸، اسراییل از صحرای سینا خارج شد. ولی بقیه‌ی این سرزمین‌ها بعد از گذشت نزدیک به نیم‌قرن، کماکان تحت اشغال یا کنترل اسراییل است، چه قسمت‌هایی مانند غزه که با وجود خروج اسراییل در ۲۰۰۵، تحت محاصره‌ی زمینی و دریایی قرار دارد، چه کرانه‌ی باختری رود اردن که شهرک‌های یهودی‌نشین یا مناطق تحت کنترل ارتش اسراییل در سراسر آن پراکنده‌اند.

وضعیت کرانه‌ی باختری به طور خاص جالب توجه است. بخش‌هایی از این مناطق از اواسط دهه‌ی ۹۰ میلادی تحت کنترل تشکیلات خودگران فلسطینی است و قرار است بخشی از کشور آینده فلسطین باشد. اگر شهرک‌های یهودی‌نشین و محدوده‌های تحت کنترل ارتش را بر روی این نقشه ترسیم کنیم، این کشور فرضی فلسطینی، مجموعه‌ای از زمین‌های تکه‌پاره است که برای گذار از بخشی به بخش دیگر آن باید از ایست‌های بازرسی قدرتی اشغال‌گر عبور کرد و در مواردی ساعت‌ها معطل ماند. نقشه‌ی سازمان ملل در زیر، این مناطق تحت کنترل اسراییل را نشان می‌دهد. در این نقشه، مناطق تحت کنترل ارتش (بنفش) و شهرک‌های یهودی‌نشین (قرمز) در کرانه‌ی باختری نشان داده شده است. اگر باز گردیم به اولین نقشه در این متن، قسمت ۲۰۱۲ همین مناطق اشغالی را نشان می‌دهد. من برای تحقیق دقت آن نقشه، آن را بر روی نقشه‌ی سازمان ملل منطبق کرده‌ام و همان‌طور که مشاهده می‌شود، بخش‌های سبز تقریب خوبی از مناطق تحت کنترل فلسطینیان در کرانه‌ی باختریست.
Since 1949, there have been a few other Arab-Israeli wars. Going through the details of them all is beyond this article. One of the important ones, that is the most relevant to the topic of border changes, is the war of June 1967 which is known as the Six Day war. In a sudden attack, Israel took the Arab armies by surprise and occupied West Back, Gaza, Sinai Peninsula, and Golan Heights (in Syria). All of these are recognized as occupied territory under international law and all Jewish settlements on them are illegal. This is one of the cases that the Security Council formally and unanimously recognized as an occupation in Resolution 242 (in 1967) and called on Israel to withdraw from these territories. Under the terms of the Camp David Accord in 1978, Israel withdrew from Sinai. But the rest have been under Israeli occupation or control for about half a century. This occupation is either like West Bank in which Jewish settlements and Israel military controlled areas are spread everywhere or like in Gaza where despite Israel withdrawal in 2005, Gaza's land and sea borders are under blockade, crippling its economy.

The situation in West Bank is particularly interesting. Parts of West Bank were transformed to the Palestinian Authority in mid 1990s and is supposed to be part of the future Palestinian state. If we draw all Jewish settlements and military controlled areas connecting them on the map, what will be left as the "Palestinian state" is an area chopped into many small pieces. Going from one piece to another requires passing through checkpoints of an occupying force, sometime wasting hours. The following UN map shows the military controlled areas (purple) and Jewish settlements (red) in West Bank. To check the accuracy of the very first map in this article, I have overlaid the 2012 part of it on this UN map. As it can be seen, the green parts are a good approximation of the Palestinian controlled areas in West Bank.

راست: نقشه سازمان ملل از شهرک‌های یهودی‌نشین (قرمز) و مناطق تحت کنترل ارتش اسراییل (بنقش) در کرانه‌ی باختری رود اردن، برگرفته از ویکی‌پدیا (برای مشاهده‌ی جزییات بر روی نقشه کلیک کنید).
چپ: تطبیق قسمت ۲۰۱۲ از اولین نقشه‌ی این نوشته بر روی نقشه‌ی سازمان ملل.
Right: A UN map showing Jewish settlements (red) and areas under Israeli military control (purple) in West Bank; from Wikipedia (click on the map for better resolution).
Left: An overlay of the 2012 part of the very first map in this text (above) over the UN map.



ملاحظات پایانی
Endnotes

من گاهی در معرض این سوال قرار می‌گیرم که چرا نسبت به درگیری اسراییل و اعراب این‌قدر حساسم و برای آن وقت می‌گذارم. پاسخ ساده و اولیه‌ی من از بعد اخلاقیست. به نظر من، مردم مظلومی در سرزمین فلسطین، هزینه‌ی گزافی برای ایده‌های شدیدا ملی‌گرای جنبشی پرداخته‌اند و این مظلومیت بیش از ۶۰ سال است که ادامه دارد بدون این‌که حتی وقوع این همه ظلم به‌درستی به اطلاع بقیه‌ی مردم جهان برسد، به‌خصوص در آمریکای شمالی. ولی از این گذشته، انگیزه‌ی مهم دیگر برای من تاثیری است که این بی‌عدالتی در منطقه‌ی خاورمیانه و کشور خودمان ایران دارد. به‌خصوص پشتیبانی بعضی از قدرت‌های غربی از سیاست‌های غیرانسانی اسراییل، یکی از مهم‌ترین دلایل رشد اسلام‌گرایی بنیادگراست، چه نوع شیعی و چه نوع سنی آن.

من معتقد نیستم که مفاهیم حقوق بشر و آزادی‌های فردی در غرب فقط ابزاریست در دست دولت‌ها برای پیش‌برد منافعشان. به نظرم این ارزش‌ها واقعا در این جوامع درونی شده و در عرصه‌ی سیاست خارجی این کشورها حداقل وزنه‌ایست (هرچند قطعا در بعضی جاها استفاده کاملا ابزاری هم از آن می‌شود). مشکل این‌جاست که وقتی کشورهایی با شعارهای این‌چنینی در مقابل این همه موارد نقض حقوق‌بشر توسط اسراییل، یا خیلی منفعلند یا حتی پشتیبان سیاست‌های اسراییل، این به‌ترین هدیه به مخالفان نظام‌های دموکراتیک مبتنی بر آزادی‌های فردی و حقوق‌بشر در خاورمیانه است. نمونه‌ی برجسته‌ی آن را در کشور خودمان فراوان دیده‌ایم. این‌جاست که به‌نظرم هر فعال سیاسی که ادعای پشتیبانی از این ارزش‌ها را دارد باید موضع خود در قبال این درگیری را کاملا روشن کند. دوستانی که دشمنی با نظام سیاسی ایران آن‌ها را به شیفتگی غرب و سیاست‌های قدرت‌های غربی کشانده، خوب است تکلیف خودشان را با بندهای بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر روشن کنند، آن‌جا که حق بازگشت به وطن و ممنوعیت از بین بردن دارایی‌های دیگران به‌روشنی بیان شده. بندهای ۱۳ و ۱۷ از بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر.

براساس تجربه‌ی بیش از ۱۰ سال زندگی در آمریکای شمالی، به‌نظرم می‌رسد که نقش رسانه‌های این منطقه از زمین در بی‌اطلاعی عمومی نسبت به آن‌چه در سرزمین‌های اشغالی فلسطین می‌گذرد یکی از دلایل اصلی توانایی اسراییل در تداوم سیاست‌هایش علیه فلسطینیان و کماکان برخورداری از پشتیبانی قدرت‌های غربی است (فیلم مستند زیر، کار جالبی در توصیف این نقش رسانه‌هاست). پوشش خبری وقایع مربوط به فلسطین به شکل تاسف‌آوری وارونه شده و به‌جای این‌که حول محور اصلی اشغال‌گری قرار داشته باشد، حول خشونت‌های از روی ناامیدی طرف فلسطینی‌ست. بی‌تردی شلیک راکت به مناطق شهری غیر اخلاقی و مذموم است همان‌طور که عملیات انتحاری سال‌های پیش غیراخلاقی بود. نه تنها غیر اخلاقی بلکه حتی به گمان من به ضرر آرمان فلسطین چون چنین حرکت‌هایی صرفا ابزار تبلیغاتی در دست اسراییل را تقویت می‌کند تا جنایت‌هایش علیه جمعیت فلسطینی را توجیه کند. با این حال در نظر نگرفتن شرایط اشغال و این‌که این خشونت‌ها در چه فضایی رخ می‌دهد، خطای عمده‌ی رسانه‌های آمریکای شمالیست. ولی به همان شکل کشتن غیر نظامیان با بمب‌های با دقت بالا غیراخلاقیست. و وقتی نسبت تلفات غیرنظامی ۱۵۰۰ به ۶ است، پوشش مساوی خشونت‌ها علیه غیرنظامیان توسط «هر دو طرف» نه عادلانه است نه صادقانه. به عنوان یک مثال خاص، در یکی از جنگ‌های سال‌های گذشته، که مانند همه‌ی موارد دیگر، نسبت کشته‌های غیرنظامی در طرف عرب ده‌ها برابر طرف یهودی بود، به یاد دارم که شبی اخبار سی‌بی‌سی را نگاه می‌کردم. ابتدا قطعه‌ای ۳-۴ دقیقه‌ای بود که در آن چند نفر از شهروندان اسراییل که در اثر اصابت راکت به نزدیک خانه‌شان دچار شک شده بودند را نشان می‌داد. بعد از آن قطعه‌ای با طول مشابه بود حول محور شهروندانی که در طرف دیگر کشته شده بودند. این‌طور روایت اتفاقات به‌نظرم نه تنها تاسف‌بار بلکه تا حدی مسخره است. اگر در آمریکای شمالی زندگی می‌کنید، به آخرین باری فکر کنید که در مورد محاصره‌ی اقتصادی بیش از یک میلیون نفر گزارش جامعی شنیدید؟ یا توسعه‌ی مداوم شهرک‌های یهودی‌نشین در سرزمین‌های اشغالی، یا آزار و اذیت و محدودیت‌های روزانه‌ای که قدرتی اشغال‌گر به فلسطینیان در سرزمین خودشان تحمیل می‌کند. از کرانه‌ی باختری راکتی شلیک نمی‌شود، ولی وضعیت این بزرگترین اشغال نظامی تاریخ معاصر، هر سال با توسعه‌ی شهرک‌های یهودی‌نشین بدتر می‌شود. در طول زمانی که بر روی این نوشته کار می‌کردم، این خبر مربوط به توسعه‌ی بیش‌تر شهرک‌های یهودی‌نشین را شنیدم. بعد از آن، مانند اغلب مواقع تقبیح بین‌المللی هم به‌دنبال این خبر آمد ولی گمان من این است که باز مثل اغلب مواقع، اسراییل بدون هزینه‌ی خاصی در عرصه‌ی بین‌المللی این طرح دزدی زمین را هم به‌پیش خواهد برد.

نهایتا، بر دوستان ایرانی ساکن آمریکای شمالی پوشیده نیست که اتهام یهودستیزی ابزاری شده در دست گروه‌های طرفدار اسراییل برای ساکت کردن هر نوع تقبیح سیاست‌های اسراییل. من به شخصه دوستان یهودی دارم و از این دوستی‌ها خوشحال و بهره‌مندم. ولی در عین حال با افتخار مخالف سیاست‌های اسراییل علیه فلسطینیانم و شما را هم دعوت به این می‌کنم که مرعوب این اتهام‌های بی‌اساس یهودستیزی نشویم و هر یک از ما در حد خود برای اطلاع‌رسانی به جوامع دور و بر خود تلاش کنیم. این درگیری نیاز به راه حلی سریع دارد و هرچه طولانی‌تر شدن آن فقط به نفع تندروهای دو طرف است. خلاف آن‌چه اسراییل مدعی است که دستیابی به صلح خیلی پیچیده است، جامعه‌ی جهانی حول اصول ساده‌ی زیر تقریبا متفق‌القول است:
  • هر زمینی که اسراییل در جنگ سال ۱۹۶۷ به دست آورده (مانند کرانه‌ی باختری) سرزمین اشغالی‌ست و باید به صاحبان آن برگردانده شود. ساخت هرچه بیش‌تر شهرک‌های یهودی نشین روی این زمین‌ها، تغییری در وضعیت حقوقی آن ایجاد نمی‌کند. این از مواردیست که به‌طور دائم توسط دولت‌های مختلف تقبیح شده است. برای نمونه نگاه کنید به این گزارش آکسفام.
  • حق بازگشت آوارگان فلسطینی به محل زندگی قبلی خود نباید از آنان سلب شود، مگر این‌که یک راه‌حل عادلانه‌ی جایگزین، که مورد قبول آنان است، جایگزین آن شود. البته اولین قدم برای چنین راه‌حلی، حداقل تصدیق اخراج و آواره شدن این افراد توسط آنانیست که مسئول این آوارگی بوده‌اند.
Not being Jewish, Palestinian or Arab, I am sometime asked why I care so much about the conflict in Palestine. Well, the first and easy answer is from a moral perspective, i.e., a brutal injustice has been done to Palestinians because of an ultra nationalistic idea. This injustice continues for over 60 years without even being properly acknowledged, part of it due to the lack of the general public awareness about the issue in North America. That said, the other important motivation for me as someone from Middle East who cares a lot about the fate of these societies, is that the position of some of the Western powers and in particular United States in supporting Israel, despite its apartheid policies against Palestinians, is fuelling Islamic extremism in the Middle East. You cannot be for:
  • "Everyone has the right to leave any country, including his own, and to return to his country."
  • "No one shall be arbitrarily deprived of his property." Taken from Articles 13 and 17 of The Universal Declaration of Human Rights.
and at the same time support Israel policies toward the Palestinian population. When people in Middle East see such ironies, they start to question West's real intentions in the region and whether championing Human Rights is a tool that the Western powers apply selectively only when it is compatible with their interests. The main beneficiary of these doubts are the religious fundamentalists.

Living in North America for over 10 years, I mostly blame the mainstream media for their failure in educating the public and providing an honest coverage of the situation on the ground (see documentary below). Of course firing rockets to civilian population centres is wrong and immoral As it was suicide bombings of previous years. And not just immoral, these are in some ways counterproductive to the Palestinian cause as it creates a propaganda tool for the occupier force, justifying its brutality. That said, failing to see these desperate actions in the context of the occupation, is a big mistake of media in North America. but so is killing civilians and destroying homes with high precision bombs. And when the ratio of civilian casualties is something like 1500 to 6, spending same amount of airtime on atrocities against civilians on "both sides" has nothing to do with balanced or just coverage. As a particular example, in one of the wars of the last decade, when like any other one the number of civilian casualties on the Arab side was tens of times the Jewish side, I remember watching CBC news one night. First there was a 3-4 minutes coverage of a few Israeli residents who were frightened and in shock because of rockets landing close to their homes. Then there was a similar length piece on some obscure civilians who were actually killed on the other side. Coverage like this is tragic and to some extent comical. Think about the last time that you heard about the blockade imposed on over a million people for years; or the constant expanding of illegal Jewish settlements on occupied land; or the daily harassment and movement restrictions imposed on millions of people, in their own land, by an occupying force, for tens of years. There are no rockets coming from West Bank and yet this longest military occupation in modern history just gets worse every year by new land taken by Israel for illegal settlement expansion. As I was working on this piece, the news of new settlement expansions came out and like usual it received international condemnation but I guess, like usual, it will simply go ahead as planned without significant consequences for Israel.

Finally, I have found that pro-Israeli groups in North America are very generous in accusing people of "anti-semitism" as a tool to silence anyone objecting to Israel policies. I personally have good Jewish friends and am fond of their friendship. At the same time, I am proudly against Israel brutal policies toward Palestinians. This conflict needs a just resolution, delaying this for many more years only serves extremists on both sides. And despite Israel efforts to show that achieving peace is a very complicated issue, the international community has an almost consensus over the following fairly simple principles:
  • Any land conquered by Israel in the 1967 war (e.g., West Back) is occupied territory. Building more settlements on these lands doesn't change their status. This is actually one of the developments that is being constantly condemned by governments around the world (see this Oxfam article) while at the same time it continues regardless.
  • The Arab refugees cannot be denied of their right of return unless another just solution acceptable to them emerges. The first step for such a solution though is recognizing the expulsion that happened in 1947-48 and accepting responsibility by those who caused it.

برای توصیف چگونگی پوشش اشغال‌گری اسراییل در رسانه‌های آمریکای شمالی، فیلم «صلح، تبلیغات و سرزمین موعود» (۲۰۰۴) کار مستند جالبی است، برگرفته از یوتیوب.
This film, "Peace, Propaganda and The Promised Land" (2004), is a good documentary for how the Israeli occupation is covered in North American media; from YouTube.