۱۳۹۶ خرداد ۲۰, شنبه

چرا شیعه نیستم؛ فصل اول: حرکت از انتها به ابتدا



طرح موضوع و تصویر کلی مطالب این مجموعه


تصویری از ورودی «سرداب مقدس» که به عقیده برخی محل مخفی شدن یا غیبت امام دوازدهم شیعیان است. برگرفته از ویکی‌شیعه
خلاصه‌ی موضوع همان یک جمله‌ی عنوان است: در این مجموعه من تلاش خواهم کرد دلایلم را برای ترک مذهب تشیع توضیح دهم. انگیزه‌ی نوشتن این مجموعه را به‌طور مفصل در آخرین فصل خواهم نوشت ولی خلاصه‌ی آن چنین است که من در مکاتب و جلسات مذهبی با تفکر غالب و غلیظ‌ شیعی بزرگ شده‌ام و از قبل از دوران بلوغ تا حدود یک دهه بعد از آن، دلبستگی عمیق به این مکتب داشته‌ام. علاقه و دلبستگی‌ای که من را به جلسات منظم مذهبی می‌کشاند، در دوران اختناق صدام حسین به عراق و زیارت مکان‌های مقدس شیعیان برد (تا آنجا که به‌طور اختصاصی موفق به «زیارت سرداب مقدس» شوم)، و شاید مهم‌تر از هرچیز یک جامعه‌ای دور من ساخته بود که همه چیز در آن پاسخ‌های مشخص داشت و بخش بزرگی از روابط من با انسان‌های دیگر در آن شکل گرفته بود.

از بیش از ده سال پیش، بعضی از اعتقادات بنیادین این مکتب، به‌خصوص در مورد نقش و جایگاه «امام»، برای من سوالات جدی ایجاد کرده بود و شروع کردم به مطالعه‌ی عمیق‌تر در مورد ریشه‌ی بعضی از این اعتقادات، تا این‌که بعد از چند سال به این نتیجه رسیدم که نه تنها این مذهبی مبتنی بر حق و حقیقت نیست، بلکه اعتقاد به آن مضرات بزرگ فردی و اجتماعی دارد. وقتی از تشیع در این نوشته صحبت می‌شود، بیش‌تر منظور نوع دوازده امامی (اثنی‌عشری) آن است هرچند همان‌طور که در قسمت‌های آینده توضیح خواهم داد، بعضی از دلایل رد، قابل اعمال به اعتقادات همه‌ی فرقه‌های شیعی‌ست. گاهی نیز از لفظ «امامیه» استفاده خواهد شد که باز منظور شیعه‌ی دوازده امامی است، هرچند در متون دیگر ممکن است این لفظ به معنای گسترده‌تری به‌کار رفته باشد (به‌عنوان نمونه، نگاه کنید به فرقه‌های امامیه ) هرچند مسیری که طی کرده‌ام، پر از تشویش و نگرانی بوده ولی هنوز هم یادآوری آن، شور و شعفی در من برمی‌انگیزد که کم‌تر تلاش و موفقیتی در زندگی با آن برابری می‌کند.

از چند سال پیش تصمیم گرفتم، دلایلم را مستدل‌تر بنویسم تا شاید هم دیگران بتوانند در مورد آن نظر بدهند و هم این‌که خیلی‌های دیگر که مثل من در این سرگشتگی گرفتارند، راه کوتاه‌تری برای ترک این‌گونه اعتقادات داشته باشند. با این حال، علاقه‌مند بودم که این مجموعه با نام واقعی خودم منتشر شود نه به‌شکل ناشناس یا با نام مستعاری که قبلا در این وب‌نوشت استفاده می‌شد. همان‌طور که در توضیح کنار صفحه مشاهده می‌شود، از این به‌بعد نام اصلی من، «بشیر سجاد»، برروی این وب‌نوشت و مطالب آن خواهد بود، بنابراین آن محدویت هم برطرف شد.

در این مجموعه، من خلاف آن‌چه معمول بحث‌های کلامی و مجادلات فرقه‌ای است، حرکتم به‌تعبیری از انتها به ابتدا خواهد بود: این‌که بحث رهبری بعد از پیامبر «حق» چه کسی بود، فلان آیه قرآن در شأن کیست، یا این‌که فلان صحابه‌ی پیامبر چنان کرد و چنین، در قسمت‌های بعدی این مجموعه پوشش داده خواهد شد. ولی مهم‌تر این است که اعتقاد به باورهای عجیب و غریب در مورد ویژگی‌ها و حقوق امام چه تاثیری در وضعیت فعلی ما دارد؟ قدرت اقتصادی بزرگی که خمس، سهم امام، نذورات برای قبر امام و مانند آن ایجاد کرده، دردست کیست و اصولا چطور ایجاد شد؟ اعتقاد به غیبت ۱۱۰۰ ساله‌ی فرزند حسن‌بن‌علی چه مبنایی دارد و نفع و ضرر آن چیست؟ اعتقاد به این‌که کودکی ۷-۸ ساله باید رهبر کل مسلمانان باشد، از کجا آمده و چقدر معقول است؟ این سوالات، بحث فصل اول این نوشته خواهد بود.

آخرین نکته‌ی مقدمه این است که بحث من درون دینی است ولی بیش‌تر حول این است که چه‌چیز نادرست و غیرواقعی است و کم‌تر به این‌ می‌پردازد که چه‌چیز درست و واقعی است. به‌بیان دیگر بحث، سلبی است نه ایجابی و در این‌کار تعمدی وجود دارد. به‌علاوه قصد من به‌هیچ‌وجه توهین به کسی نیست، ولی تحلیل و بررسی من تا حد ممکن زمینی و تاریخی است، نه مقدس و مملو از خبرهای غیبی و مبتنی بر نوعی «توهم تاریخی». منظورم از «توهم تاریخی» خواندن تاریخ براساس یک جهان‌بینی و ایدئولوژی خاص است، یعنی فهم تاریخ به‌شکلی که با آن دیدگاه خاص سازگار باشد نه لزوما به قصد درک و کشف حقایق تاریخی. به‌عنوان مثال، خیلی از شیعیان معتقدند امامانشان از علم غیب برخوردارند. در برخورد با یک گزارش تاریخی که در آن امامی سوالی پرسیده باشد، مثلا اسم کسی را نداند یا نام محلی، آن گزارش یا رد می‌شود یا با روش‌های مختلف توجیه می‌شود. مثلا این‌که امام در این‌جا «تقیه» کرده، یا خواسته دیگران را متوجه موضوعی کند و ... این را من «توهم تاریخی» نامیده‌ام و تلاش بسیار خواهم کرد که خود دچار آن نشوم. در مثال بالا، نگاه حقیقت‌جویانه و غیرمغرضانه به چنین گزارش‌های تاریخی، به‌سادگی می‌پذیرد که آن امام هم مانند هر انسان دیگری، مطلبی را نمی‌دانسته و پرسیده. من سعی در پی‌گیری همین روش ساده خواهم داشت و در خیلی از موارد حتی از بیان دیدگاه مبتنی بر «توهم تاریخی» اجتناب خواهم کرد. اگر نمی‌توانید هیچ نقدی به انسان‌هایی که فرازمینی‌شان کرده‌اید تحمل کنید، این مجموعه برای شما نیست؛ ولی خوب است یک‌بار با خود خلوت کنید و ازخود بپرسید، این اعتقادات محکم و خدشه‌ناپذیرتان چقدر از روی آگاهی است و چقدر از پدر و مادر و جامعه به شما رسیده؟ به‌عنوان آزمون این اعتقادات، می‌توانیم از خودمان بپرسیم اگر در جامعه‌ای غیر از این متولد شده و رشد کرده بودیم، با چه احتمالی به چنین باورهایی معتقد بودیم؟ اگر این احتمال نزدیک به صفر است، از خود بپرسیم فرق ما با همه‌ی کسانی که در طول تاریخ، متعصبانه راه و روش و اعتقادات پیشینیانشان را طی کردند چیست؟ و اگر به شواهد قرآنی علاقمندیم، بپرسیم فرق ما با آن‌ها که می‌گفتند قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ یا قَالُوا بَلْ وَجَدْنَا آبَاءَنَا كَذَٰلِكَ يَفْعَلُونَ جیست؟ در مورد منابع و روش بررسی‌های تاریخی نگاه کنید به بخش کتاب‌نامه در انتها. خیلی از پانوشت‌ها ارجاعی به این منابع دارد که تنها با ذکر نام مختصر کتاب مشخص شده‌اند و جزییات بیش‌تر در کتاب‌نامه است. خیلی از منابع هم برروی اینترنت به‌شکل آزاد قابل دسترسی است که لینک مربوط به آن‌ها در کتاب‌نامه ذکر شده است.


زمینه‌ی تاریخی امامان شیعه در قرن دوم هجری

از زمان جنگ داخلی مسلمانان بعد از قتل خلیفه‌ی سوم (سال ۳۵ هجری)، که نهایتا به کشته‌شدن علی‌بن‌ابی‌طالب (سال ۴۰) و بعدا غلبه‌ی معاویه‌بن‌ابی‌سفیان بر حسن‌بن‌علی ختم شد، فرزندان هاشم (جد پیامبر) در دوره‌های مختلف دست به قیام علیه حکومت امویان زدند. برجسته‌ترین این قیام‌ها، حرکت حسین‌بن‌علی، بعد از درگذشت معاویه، از مدینه به مکه و بعد به عراق بود که به واقعه‌ی خونین کربلا منجر شد (سال ۶۰ و ۶۱). در مورد این واقعه در قسمت‌های آینده مفصل‌تر بحث خواهد شد. به‌طور خلاصه، حسین‌بن‌علی برای اجتناب از بیعت با یزیدبن‌معاویه، که جانشینی او خلاف قرارداد صلح معاویه و حسن بود، از مدینه خارج شد (رجب سال ۶۰) و بعد از چند ماه سکونت در مکه، در پاسخ دعوت اهالی کوفه عازم عراق شد (ذی‌الحجه ۶۰) و نهایتا در محرم سال ۶۱ در صحرای کربلا کشته شد. یکی از تاریخ‌های اولیه برای وقایع این دوران روایت ابومخنف است که تا حدودی حفظ شده و از جمله تاریخ طبری و ارشاد مفید از آن نقل کرده‌اند. مطلب بالا از ویکی‌پدیا ارجاعی هم دارد به ترجمه‌ی انگلیسی آن‌چه از مقتل‌الحسین ابومخنف به‌جا مانده .

بعد از حادثه‌ی کربلا، حرکت‌های مسلحانه علیه بنی‌امیه به تناوب اتفاق می‌افتد، به‌خصوص در عراق که مردم همدلی زیادی با حکومت اموی ندارند. از این حرکت‌ها، آن‌چه بیش‌تر به موضوع این نوشته مرتبط است، قیام زیدبن‌علی‌بن‌حسین (برادر محمدبن‌علی و عموی جعفربن‌محمد امامان شیعه دوازده امامی) در سال ۱۲۰ یا ۱۲۱ یا ۱۲۲ هجری است. او که از مدینه به کوفه رفته بود، بعد از چند ماه تبلیغ و بیعت با هزاران نفر، علیه حکومت اموی قیام کرد. فرقه‌ی شیعه‌ی زیدی او را امام پنجم می‌دانند و بعد از او معتقدند به امکان بیعت با هر کسی از فرزندان علی و فاطمه که انسانی برجسته باشد و علیه ظلم و برای بسط عدالت قیام کند. این قیام در مدت کوتاهی شکست خورد و زید کشته شد. برای جزییات مربوط به این قیام نگاه کنید به ترجمه‌ی تاریخ طبری، ج۱۰، ص۴۲۴۹، در بخش حوادث سال ۱۲۱، همچنین ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۱۴، ص۱۳۱ در بخش سال ۱۲۱. در ارشاد مفید هم به این حادثه اشاره شده و زمان درگذشت زید را صفر ۱۲۰ می‌داند، ترجمه‌ی ارشاد مفید، ص۵۲۲. با توجه به درگذشت محمد‌بن‌علی (امام پنجم امامیه) در سال ۱۱۴ یا ۱۱۵، امامیه معتقد به امامت جعفر‌بن‌محمد در دوران قیام زید است و قیام بدون تایید امام در نظر امامیه کاری باطل است. در مورد رابطه‌ی امامان پنجم و ششم امامیه با زید و نظر ایشان در مورد قیام او، منابع امامیه یک‌دست نیست. از طرفی از زید به نیکی یاد شده به عنوان نمونه نگاه کنید به مدخل زیدبن‌علی در ویکی‌پدیای انگلیسی یا ترجمه‌ی ارشاد مفید ص۵۲۰ که می‌گوید: «زید بن علی: حضرت معظم له پس از برادر بزرگوارش ابو جعفر از سایر برادران بزرگوارتر و دانشمندتر و مردی پارسا و پرهیزکار و فقیه و سخاوتمند و دلاور بود.» یا جعفر‌بن‌محمد به بازماندگان قیام زید، کمک مالی کرده. ترجمه‌ی ارشاد مفید ص۵۲۲. همچنین نگاه کنید به ترجمه تاریخ طبری، ج۱۰، ص۴۲۷۸ که در آن جعفربن‌محمد قیام زید را تایید می‌کند. از طرف دیگر، روایاتی از این امامان در رد زید و حرکتش نقل شده، که بعضی حکایت از اختلاف نظر فاحش زید و این امامان دارد. به‌عنوان نمونه نگاه کنید به ترجمه‌ی اصول کافی، ج۱، ص۲۴۴، روایت ۵، که در آن یکی از اصحاب امام ششم دعوت زید برای همراهی او را رد می‌کند و عملا زید را به گمراهی متهم می‌کند و بعدا جریان این بحث را با امام ششم مطرح می‌کند و مورد تحسین او قرار می‌گیرد. (متن روایت در نوشته‌ی ضمیمه‌ هم کپی شده است.) یا نگاه کنید به ترجمه‌ی اصول کافی، ج۲، ص۱۷۰، روایت ۱۶ که گزارشی است از اختلاف او با امام پنجم در مورد حرکت علیه حکومت. به‌هرحال، با توجه به سیره‌ی کلی این دو امام در پرهیز از حرکت‌های انقلابی، می‌توان تصور کرد که قیام زید نمی‌توانسته کاملا مورد تایید این دو باشد. شاهد دیگر این‌که، در فاصله‌ی مرگ امام پنجم (۱۱۴ یا ۱۱۵ هجری) تا مرگ امام ششم (۱۴۸ هجری)، دوره‌ی ضعف بنی‌امیه و پیروزی قیام بنی‌عباس علیه آنان است (سال‌های منتهی به ۱۳۲ هجری). با این‌حال، برخلاف انتظار جامعه‌ی شیعی، هیچ تحرک سیاسی قابل توجهی از سوی جعفربن‌محمد صورت نمی‌گیرد. در این رابطه و حتی منع پیروان جعفربن‌محمد از انجام تحرکات سیاسی، نگاه کنید به مکتب در فرآیند تکامل، ص ۳۶، این در حالی است که قیام محمد‌بن‌عبدالله‌بن‌حسن‌بن‌حسن‌بن‌علی، معروف به نفس زکیه (از نوادگان امام دوم شیعیان)، به‌همراه برادرش ابراهیم، در بخشی از همین دوران (بین سال‌های ۱۴۴ تا ۱۴۶ هجری) صورت می‌گیرد و بیعت شیعیان با او، به‌عنوان رقیبی برای حکومت نوپای عباسیان است ولی باز جعفربن‌محمد با این حرکت همراهی نمی‌کند. بر طبق روایتی، بزرگان بنی‌هاشم در زمان افول بنی‌امیه گرد هم جمع شدند و با محمدبن‌عبدالله‌بن‌حسن بیعت کردند و محمد مدعی بود که منصور خلیفه‌ی دوم عباسی هم در بین بیعت‌کنندگان بوده، نگاه کنید به ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۱۵، ص۱۴۷ و ترجمه‌ی تاریخ طبری، ج۱۱، ص۴۷۴۰. همچنین ارشاد مفید (ص ۵۳۵ تا ۵۳۸ ترجمه) به این اجتماع اشاره دارد و مدعی است که جعفربن‌محمد از میانه‌ی این مجلس به آن ملحق شده و با ادعای «مهدی» بودن محمدبن‌عبدالله مخالفت می‌کند. ادعا شده که جعفر در این جلسه پیش‌بینی می‌کند که خلافت به سفاح، منصور و عباسیان می‌رسد و نه به فرزندان عبدالله‌بن‌حسن. (شهیدی در تاریخ تحلیلی اسلام، ص ۲۸۳ و ۲۸۴، هم این روایت را از ارشاد مفید نقل کرده.)


بعضی از وقایع مهم مربوط به علویان و عباسیان در قرن دوم هجری. محور عمودی زمان است و مستطیل‌ها دوره‌ی خلافت یا امامت را نشان می‌دهند.
بعد از مرگ جعفربن محمد، در مورد فرزندان او، سه موضوع تاریخی قابل توجه است. اول این‌که انتظار عمومی در بین پیروان جعفر این بود که امام بعد از او، پسر ارشد او اسماعیل خواهد بود ولی اسماعیل قبل از پدر از دنیا رفت. بعضی از پیروان جعفر به عدم مرگ اسماعیل یا ادامه‌ی امامت در فرزندان اسماعیل معتقد شدند که فرقه‌ی شیعه‌ی اسماعیلیه را تشکیل می‌دهند. انتظار امامت اسماعیل، به‌قدری فراگیر بود، که مفهوم پیچیده‌ی «بدا» در این دوره وارد کلام شیعه شد. این مفهوم ظاهرا در ابتدا توسط کیسانیه به معنی تغییر در تصمیم الهی ابدا شده بود، ولی شیعیان معتقدند که در مورد امامت اسماعیل (و همین‌طور بعدها در مورد جانشینی امام دهم ایشان) تغییری در تصمیم الهی صورت نگرفته، بلکه عموم شیعیان انتظار و برداشت اشتباهی از تصمیم الهی داشته‌اند و با مرگ اسماعیل به این اشتباه پی برده‌اند. نفس استفاده از چنین استدلال‌های پیچیده‌ای نشان می‌دهد که انتظار امامت اسماعیل تا چه حد در جامعه‌ی پیروان جعفربن‌محمد فراگیر بوده است.

دومین نکته قابل تامل این است که سردرگمی شیعیان در موضوع جانشینی بعد از جعفربن‌محمد، به موضوع اسماعیل محدود نبود. بعد از مرگ جعفر، اکثریت جامعه‌ی شیعی حول پسر بزرگ‌تر او، عبدالله جمع شدند. مکتب در فرآیند تکامل، ص۱۲۱. همچنین نگاه کنید به ترجمه ارشاد مفید، ص۵۶۴ که ماجرای وارد شدن دو تن از پیروان برجسته‌ی جعفربن‌محمد به مدینه را روایت می‌کند، در زمانی که نمی‌دانند امام بعد از جعفر کیست: «هشام‌بن‌سالم گفته، پس از رحلت حضرت صادق، من و محمد‌بن‌نعمان معروف به صاحب الطاق در مدینه بودیم، دیدیم مردم گرد عبد اللَّه درآمده و او را پس از درگذشت پدرش امام می‌دانند.» ولی عبدالله چند ماه بعد بدون این‌که فرزندی از خود به‌جا بگذارد از دنیا رفت که این خود مشکلی برای امامیه بود. بعضی کماکان به امامت او معتقد ماندند و بعد از او موسی‌بن‌جعفر را امام خواندند که به «فطحیه» معروفند. بعضی هم مدعی شدند که تصمیم بر پیروی از عبدالله از ابتدا اشتباه بوده و امام بعد از جعفر، فرزند کوچک‌تر او یعنی موسی است.

سومین نکته‌ی حائز اهمیت بعد از مرگ جعفر، تفاوت مشی سیاسی فرزندش موسی بود. موسی که ۳۵ سال بعد از مرگ پدرش زندگی کرد، شبکه‌ی وکالتی در نقاط مختلف بلاد اسلام ایجاد کرد برای جمع‌آوری کمک‌های مالی شیعیان و ازجمله مالیات جدید خمس بر منفعت کسب که مفصل‌تر در ادامه در مورد آن بحث خواهد شد. چنین تشکیلاتی در کنار مشی متفاوت او در قبال حکومت عباسیان و دیدگاه دیگران نسبت به او، احتمالا مهم‌ترین دلایل زندانی شدن او در دوره‌ی خلافت هارون‌الرشید باشد. او در سال ۱۸۳ در زندانی در بغداد درگذشت. نگاه کنید به مکتب در فرآیند تکامل ص۴۱. یکی از موارد مشخصی که برای بیمناک شدن هارون نسبت به موسی و نهایتا زندانی شدنش ذکر شده، این است که در سفری به مدینه، وقتی هارون، برای مباهات، نسبت خود با پیامبر را در کنار قبر او بیان کرد (با عبارت «درود بر تو اي پسر عم») موسی در همان موقع گفت «درود بر تو ای پدر بزرگوار». (ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۱۶، ص۱۰۵، همچنین ترجمه‌ی ارشاد مفید، ص ۵۷۸ به این حادثه اشاره دارد.) اصولا یک نگرانی شاخه‌ی عباسی بنی‌هاشم نسبت به شاخه‌ی علوی، همین قرابت بیش‌تر ایشان به پیامبر است و این ادعا که ایشان بر خلافت محق‌ترند از عباسیان. همچنین موسی ظاهرا در دوران مهدی عباسی (که بعد از مرگ منصور از ۱۵۸ تا ۱۶۹ هجری خلیفه بود) زندانی شده بود و با تعهد این‌که علیه مهدی قیام و شورش نمی‌کند، آزاد می‌شود (ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۱۶، ص۳۰؛ همچنین ترجمه‌ی اصول‌کافی، ج۲، ص۳۸۷ به ماجرای این زندان و آزاد شدن پس از آن اشاره دارد، بدون ذکر موضوع تعهد). ظاهرا هارون هم به موضوع احتمال شورش موسی در زمان دستگیری او اشاره می‌کند (ترجمه‌ی ارشاد مفید، ص۵۸۲).

مشی سیاسی موسی به احتمال زیاد در حرکت‌های سیاسی و گاهی مسلحانه‌ی فرزندانش موثر بوده است. معروف‌ترین این حرکت‌ها قبول ولایت‌عهدی مأمون فرزند هارون‌الرشید که در سال‌های پایانی قرن دوم هجری با برادرش امین بر سر خلافت جنگید، بر او فائق شد و تا حدود ۲۰ سال بعد از آن، خلیفه‌ی عباسی بود. توسط علی‌بن‌موسی (امام هشتم شیعیان) است (سال ۲۰۱ هجری). ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۱۶، ص۲۷۰ هرچند در کلام غالب شیعی، نوعی اجبار در قبول این مسئولیت ادعا می‌شود به‌عنوان نمونه، نگاه کنید به ترجمه‌ی ارشاد مفید، ص۶۰۱. جالب است که مأمون دختر خود را هم به عقد علی‌بن‌موسی درمی‌آورد (ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۱۶، ص۲۹۳). احتمالا در تئوری‌های مبتنی بر توهم تاریخی، این ازدواج هم از روی اجبار تحلیل می‌شود. هم‌چنین این تئوری‌ها مدعی‌اند که علی‌بن‌موسی با زهر مأمون کشته شده و درعین‌حال ایشان چون امام بوده، «عالم به غیب» هم بوده و از همه‌ی این اتفاقات خبر داشته. به‌علاوه، در کنار همه‌ی این تناقضات، ادعای دیگر این است که سیره و عمل‌کرد همه‌ی این امامان دقیقا یکی‌ست و فقط شرایطشان فرق می‌کرده؛ یعنی به‌عنوان نمونه جعفربن‌محمد و حسین‌بن‌علی هم اگر در این شرایط بودند همان‌گونه عمل می‌کردند که علی‌بن‌موسی کرد! ولی حرکت‌های دیگر برادران او در دوره‌ی درگیری‌های بین طرفداران مأمون با بقیه عباسیان، تقریبا شکی باقی نمی‌گذارد که ایشان درصدد به‌دست گرفتن قدرت‌اند. از آن‌جمله قیام ابراهیم‌بن‌موسی در مکه (سال ۲۰۰ هجری) و بعد امارت او در یمن است. ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۱۶ ص۲۵۵ و ترجمه‌ی ارشاد مفید، ص۵۸۹. این حرکت هم‌زمان می‌شود با قیام ابوالسرایا و ابن‌طباطبا (از نوادگان حسن‌بن‌علی) در کوفه. ولایت یمن، توسط ابوالسرایا به ابراهیم‌بن‌موسی داده می‌شود و ولایت فارس و اهواز هم به دو پسر دیگر موسی‌بن‌جعفر، اسماعیل و زید می‌رسد. قیام ابوالسرایا، علیه مأمون است (البته شاید بیش‌تر علیه فضل‌بن‌سهل و برادرش حسن که مشاور ارشد مأمون بود). در طرف مأمون هم، علاوه بر ولایت‌عهدی علی‌بن‌موسی، عباس دیگر فرزند موسی، در دوره‌ای امارت کوفه را در دست دارد و برای مأمون و ولایت‌عهدی برادرش تبلیغ می‌کند، هرچند از دیگر مخالفان مأمون شکست می‌خورد. ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۱۶ ص۲۸۵ و ۲۸۶. شایان ذکر است که ابراهیم‌بن‌موسی در دوره‌ای هم توسط مأمون به امارت یمن منصوب می‌شود و بعد به‌عنوان امیرالحاج برای برادرش علی به‌عنوان خلیفه‌ی بعد از مأمون دعوت می‌کند (سال ۲۰۲). ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۱۶ ص۲۹۳.

منظور از بیان این مثال‌ها، تذکر این نکته است که برخلاف ادعاهای کلامی شیعیان، مشی سیاسی موسی‌بن‌جعفر و فرزندان او خیلی متفاوت از جعفربن‌محمد و پدرش است. اگر بخواهیم از تئوری‌های مبتنی بر «توهم تاریخی» اجتناب کنیم، ساده‌ترین توضیح این تفاوت، همین است که موسی و پسرانش به در دست گرفتن قدرت اعتقاد داشته‌، در راه آن تلاش کرده‌اند، ولی پدر چنین اعتقادی نداشته یا شرایط را مساعد ندیده است. ابداع حکم خمس از منفعت کسب و ایجاد دستگاه وکالت برای جمع‌آوری آن هم برخلاف جعفر و پدرانش در همین راستا قابل توضیح است که در ادامه به آن می‌پردازیم.

ابداع حکم خمس درآمد و تبدیل رهبری تشیع به یک دستگاه پرقدرت اقتصادی

یکی از مواردی که از همان دوران اوج ارادت به مکتب تشیع، برای من سوال برانگیز بود، موضوع خمس و به‌طور خاص پرداخت یک‌پنجم (یا یک‌دهم) سود سالیانه به دستگاه روحانیت بود تا بدون هیچ سازوکار شفافیت‌ساز مشخصی هزینه شود. در این نوشته، هرجا از لفظ خمس به شکل عام استفاده می‌شود، منظور همین خمس منفعت سالیانه است نه انواع دیگر آن. برای کلیات مصرف خمس نگاه کنید به مسائل مربوط در رساله‌های توضیح‌المسائل . یک‌پنجم منفعت سالیانه، یعنی آن‌چه از مصرف سالیانه‌ی شخص اضافه آمده، باید هرسال حساب شود و نیمی از آن به عنوان «سهم امام» به «مرجع اعلم» پرداخت شود و نیمی دیگر به سادات فقیر. خیلی از مراجع از این پول برای مخارج حوزه‌ها از جمله هزینه‌ی زندگی طلبه‌ها استفاده می‌کنند. البته همان‌طور که مطرح شد سازوکار خیلی مشخصی برای بازرسی این‌که چطور این پول هزینه می‌شود وجود ندارد. «وظیفه‌ی مقلد» پرداخت این پول است وگرنه مالش آلوده به حرام خواهد شد و این «حق مرجع تقلید» است که سهم امام را آن‌طور که صلاح می‌داند هزینه کند، ازجمله مریدی را در آن سهم شریک کند (برای مخارج زندگی) یا نه. باید توجه کرد که خمس درآمد، یک مالیات کاملا شیعی است و با مواردی مانند زکات، یا حتی خمس غنائم جنگی، که به‌نوعی مالیات حکومتی در صدر اسلام است، متفاوت است. در مورد تقلید، احکام و لزوم تغییر و به‌روز شدن احکام نگاه کنید به پست‌های چند سال پیش این وب‌نوشت در این‌جا و این‌جا .

با توجه به سابقه‌ی تاریخی که ذکر شد، مهم‌ترین نکته‌ی حائز اهمیت در مورد خمس، آغاز دریافت آن توسط امام هفتم شیعیان است. در سیره‌ی امامان قبلی (به‌خصوص هرچه قبل‌تر برویم، مثلا علی‌بن‌ابیطالب) گزارش قابل اعتنایی در مورد دریافت چنین پولی از شیعیان نیست. شاید چنین حقی در دوران امامان پنجم و ششم تئوریزه شده باشد (در مورد مبنای به‌اصطلاح قرآنی چنین حکمی در ادامه بحث خواهد شد) ولی حتی برای این دو نفر هم گزارش‌های رد چنین اموالی در منابع پایه‌ی امامیه ذکر شده. مکتب در فرآیند تکامل، ص۴۴. بعضی از این روایت‌ها در نوشته‌ی ضمیمه‌ هم کپی شده است، از جمله، از ترجمه‌ی اصول‌کافی ج۲، ص۲۶۸ و ص۴۹۹. اگر زمینه‌ی تاریخی فعالیت‌های سیاسی موسی و فرزندانش را درنظر بگیریم، ایجاد چنین دستگاهی و اجبار شیعیان به پرداخت چنین وجهی در دوران امام هفتم عجیب نیست. اصولا وقتی روایت تاریخی جنگ‌های داخلی مربوط به این دوران را بخوانیم، نحوه‌ی اجیر کردن سپاهیان برای طرف‌های درگیر، عمدتا با تکیه بر منابع مالی بزرگ است (که کاملا قابل انتظار است). مثال‌های شورش سپاهیان به‌دلیل عدم دریافت حقوق یا پیوستن ایشان به طرف مقابل به‌دلیل درآمد بیش‌تر در این دوران فراوان است. برای نمونه، نگاه کنید به ترجمه‌ی ابن‌اثیر، ج۱۶، ماجرای سال‌های بعد از مرگ هارون‌الرشید (۱۹۳ هجری) تا اوایل قرن سوم. بنابراین داشتن چنین منابع مالی، لازمه‌ی یک حرکت اعتراضی اثرگذار در مقابل قدرت حکومت است. با همین استدلال، آگاهی حکومت از پرداخت چنین کمک یا مالیاتی به مخالفان آن، دلیل کافی‌ست برای مجازات پراخت‌کننده و دریافت‌کننده، توسط حکومت مستقر. به‌عنوان مثال نگاه کنید به ترجمه‌ی ارشاد مفید ص۵۶۹ و ۵۷۰، همچنین ص ۵۸۱ که گزارش اموالی که برای موسی‌بن‌جعفر می‌رسد به هارون‌الرشید در بین دلایل زندانی شدن او ذکر شده.

بعضی از مواردی که این حکم ابداعی و نتایج آن را بسیار تامل‌برانگیز می‌کند چنین است:
  • قبل از موسی‌بن‌جعفر، ظاهرا امامان چنین حقی برای خود قائل نبودند و به‌احتمال قریب به یقین شیعیانشان را مجبور به پرداخت چنین مالیاتی نمی‌کردند. ایجاد شبکه‌ی گسترده‌ی وکالت برای جمع‌آوری مالیات شیعیان در این دوره آغاز شده است. مکتب در فرآیند تکامل، ص ۴۰ و ۴۱.
  • با فرض این‌که این مالیات برای یک جنبش سیاسی در مخالفت با حکومت جمع‌آوری می‌شد، چرا در دوران امامان بعد از هشتم ادامه یافت در صورتی‌که هیچ جنبش سیاسی قابل تاملی از امامان بعدی ذکر نشده؟ به‌علاوه، چرا این مالیات در دوران «غیبت امام» ادامه پیدا کرد؟ به‌نظر می‌رسد بخش بزرگی از این «درآمد» به‌مصرف زندگی این امامان و اطرافیان آن‌ها می‌رسیده و بذل‌وبخشش‌های فراوانی‌ که از ایشان نقل شده. تغییر حکم خمس و افزودن موارد دیگر بر آن در یک سال خاص نیز در همین راستا قابل تأمل است. تهذیب‌الاحکام، ج۴، ص۴۴، متن حدیث در نوشته‌ی ضمیمه‌ هم کپی شده است. حسین مدرسی در مکتب در فرآیند تکامل، ص ۴۴، از این روایت نتیجه گرفته که دریافت منظم خمس از این سال (۲۲۰ قمری) که سال مرگ محمد‌بن‌علی هم هست شروع شده و قرار بوده خمس تنها در این یک سال باشد. این برداشت به‌نظرم با متن روایت سازگار نیست. این روایت ظاهرا اشاره به تغییری در حکم خمس و اضافه کردن طلا و نقره به آن در سال‌های ۲۱۹ و ۲۲۰ دارد و البته همان‌طور که مدرسی هم نتیجه گرفته این تغییر فقط مربوط به آن دوسال بوده به دلایلی که ظاهرا امام تعمدا علاقه‌ای به انتشارش ندارد. در متن روایت تاکید می‌شود که خمس فوائد در همه‌ی سال‌ها برقرار خواهد بود و محدود به آن دو سال نیست.
  • محمد‌بن علی، فرزند علی‌بن‌موسی، در زمان مرگ پدر، کودکی ۷-۸ ساله بود، ترجمه‌ی ارشاد مفید، ص ۶۱۵. همین‌طور فرزند او در زمان مرگ محمد. نحوه‌ی مدیریت این درآمد قابل توجه که به نام این کودکان جمع می‌شده، طبیعتا به دست اطرافیان ایشان بوده. هم‌چنین طبیعی است که این درآمد قابل‌توجه، رقابتی بین بازماندگان ایجاد می‌کرده. دعوای جعفر، برادر حسن‌بن‌علی‌بن‌محمد (معروف به حسن عسکری یا امام یازدهم شیعیان)، با مادر حسن بر سر میراث او در همین راستا قابل تامل است. ادعای وجود فرزندی برای حسن، که شیعیان او را امام دوازهم خود می‌دانند و به غیبت بیش از ۱۰۰۰ ساله‌ی او معتقدند هم در متن همین دعواهای مالی باید درنظر گرفته شود؛ بعد از مرگ حسن، بدون این‌که از خود فرزندی به‌جا بگذارد، جعفر که احکام میراث شخص بدون فرزند را در فقه غیر شیعی به‌نفع خود می‌دید، شکایت به حکومت برد. ادعای وجود فرزند برای حسن یا بارداری یکی از کنیزانش از او (که توسط مخالفان جعفر مطرح شد)، بیش از یک سال بعد از مرگش در سال ۲۶۰ هجری، توسط حکومت عباسی مورد بررسی قرار گرفت و وقتی فرزندی یافت نشد، محکمه‌ی عباسی به نفع جعفر حکم داد و او و خواهرش از میراث حسن سهمی بردند. مکتب در فرآیند تکامل، ص۱۵۴ تا ۱۵۶. طبق فقه اهل سنت، میراث فردی که فرزدندی از او به‌جا نمانده بین والدین و برادران و خواهران تقسیم می‌شود در صورتی‌که در فقه شیعه، با وجود یک نفر از والدین، برادر و خواهر سهمی نمی‌برند. خطای دومی که به جعفر نسبت داده می‌شود، همین شکایتش به دستگاه خلافت است که در فقه شیعه شکایت بردن به دستگاه جور مجاز نیست، حتی اگر کسی محق باشد. همچنین برای روایت دیگری از ماجرای مرگ حسن، احترام خلیفه‌ی وقت عباسی (معتمد) به او، مراسم ظاهرا پرشکوه تشییع جنازه‌اش در سامرا، و نهایتا جستجو برای یافتن فرزندش و سرانجام دعوای برادر و مادر حسن بر سر میراثش، نگاه کنید به ترجمه‌ی اصول کافی، ج۲، ص۴۳۰، روایت اول از «باب زندگانی حضرت ابی محمد حسن بن علی امام یازدهم علیهماالسلام» که مختصری از این روایت را شهیدی هم در تاریخ تحلیلی اسلام، ص۳۵۲-۳۵۳ نقل کرده است.
  • همان‌طور که اشاره شد، شبکه‌ی وکیلان امام گسترده بود و هر وکیل، به‌نوعی نماینده‌ی امام بود که اجازه‌ی جمع‌آوری اموال شیعیان را در یک منطقه برعهده داشت. در موارد متعدد، یک وکیل یا با انگیزه‌های مالی با امام بعدی مخالفت کرده، یا در اموال جمع‌آوری شده، بدون اطلاع امام، دست برده. چند نمونه: بعد از مرگ موسی‌بن‌جعفر، عده‌ای معتقد به زنده بودن و غیبت او شدند. به این گروه «واقفه»، «واقفیه»، یا «موسویه» می‌گویند. دو یا سه نفر از پایه‌گذاران این فرقه از وکلای منصوب امام هفتم بودند که منابع امامیه مدعی‌اند در زمان مرگ امام هفتم مقدار قابل توجهی از اموال شیعیان که برای امام جمع‌آوری کرده بودند، در دست داشتند و از ارسال آن به علی‌بن‌موسی خودداری کردند. برای منابع این ادعا نگاه کنید به مدخل واقفیه در دانشنامه‌ی ویکی‌شیعه، همین‌طور فرهنگ فرق اسلامی، ص۴۵۵، مدخل واقفه. (البته ظاهرا موضوع این فرقه پیچیده‌تر از فقط همین سوءاستفاده‌ی مالی وکلا باشد؛ اولا این فرقه در ابتدا شاید اکثریت پیروان موسی را شامل می‌شد؛ همچنین حداقل تا اواسط قرن ششم، این فرقه پیروانی داشته که کماکان منتظر قیام موسی بوده‌اند و از میان ایشان «دانشمندان و محدثان برجسته‌ای» برخاستند، نگاه کنید به مکتب در فرآیند تکامل، ص ۱۲۳-۱۲۵. ثانیا ایشان روایت‌هایی از جعفربن‌محمد نقل می‌کردند که موسی همان قائم است و هیچ‌کس نباید مرگ او را باور کند، نگاه کنید به فرهنگ فرق اسلامی، ص ۴۳۰-۴۳۱، مدخل موسویه.) به‌عنوان مثالی دیگر می‌توان به لعنت یکی از «وکلای معتمد» ملقب به «الدهقان»، توسط امام یازدهم، که ظاهرا از اموال جمع‌آوری شده می‌دزدیده اشاره کرد؛ نگاه کنید به مکتب در فرآیند تکامل، ص۱۳۹، که از رجال کشی، ص۵۷۹ نقل کرده؛ همچنین رجال کشی، ص۵۷۳ (متن روایت دوم در نوشته‌ی ضمیمه‌ کپی شده است). نهایتا نگاه کنید به این نوشته در خبرگزاری فارس برای مثال‌های متعدد دیگر در مورد وکلای دوران امامان مختلف. حداقل در یک مورد، اختلاف یکی از این وکیلان با امام، ظاهرا به دستور بی‌سابقه‌ی قتل او ختم می‌شود و این دستور توسط یکی از شیعیان امام عملی می‌شود. این شخص «فارس بن حاتم» نام دارد، نگاه کنید به مکتب در فرآیند تکامل، ص۱۴۳ تا ۱۴۵. همچنین نگاه کنید به ترجمه‌ی اصول‌کافی، ج۲ ص۴۶۵ روایت ۲۴ که در آن «جنید» کشنده‌ی فارس توسط امام یازدهم تایید شده. خلاصه‌ی ماجرا به روایت حسین مدرسی در مکتب در فرآیند تکامل، چنین است که فارس با یکی دیگر از وکلای امام به نام «علی‌بن‌جعفر همانی»، در دوران امام دهم، دچار اختلاف شدید می‌شود. علی‌بن‌محمد (امام دهم) جانب همانی را می‌گیرد ولی چون فارس نقش قابل توجهی در ارتباط گروه‌هایی از شیعیان با امام داشته، این جانبداری ابتدا پنهان می‌ماند تا آن‌جا که، برخلاف دستور امام، فارس به جمع‌آوری وجوهات شیعیان ادامه می‌دهد، با این تفاوت که دیگر وجوهات جمع‌آوری شده را برای امام نمی‌فرستد. البته فارس به غلو و فساد عقیده هم متهم شده ولی این‌که این اختلافات نهایتا به قتل او منجر می‌شود، قابل تأمل است. توجه کنید که خیلی از این گزارش‌ها از خود متون شیعی‌ست که طبیعتا جانبدارانه نوشته شده.
  • حتی اگر فرض کنیم توجیه جمع‌آوری خمس دلایل دیگری، غیر از آن‌چه ذکر شد، داشته است، کماکان این سوال مطرح است که چرا در دوره‌ی امامان نهم تا یازدهم این ثروت قابل توجه باید به دست امام می‌رسیده ولی بعد از شروع غیبت کبری دیگر چنین تجمیعی لازم نیست (که امروزه، هرکه داعیه‌ی مرجعیت داشته باشد و بتواند مقلدان بیش‌تری جذب کند، سهم بیش‌تری از این مالیات خواهد داشت)؟ به‌طور مشخص‌تر اگر طبق ادعای شیعیان، امام یازدهم فرزندی دارد که حتی بعد از شروع غیبت کبری زنده است، چرا در دوران ۷۰ ساله‌ی غیبت صغری خمس شیعیان، باید به «ناحیه‌ی مقدسه» ارسال می‌شد ولی بعد از ۳۲۹ هجری، دیگر چنین تجمیعی لازم نیست؟ به‌راستی نواب امام در دوران غیبت صغری، چگونه این پول‌ها را هزینه کرده‌اند؟ در مورد به‌اصطلاح نواب امام غایب، به‌اختصار اشاره به چند نکته مفید است: اولین ایشان، عثمان‌بن‌سعید معروف به «عَمْری»، از دوران امام دهم، علی‌بن‌محمد، وکیل امام بوده است. این‌که او از چه زمانی اعتماد امامان را به‌دست آورده و به دستگاه وکالت راه یافته، برای من روشن نیست، ولی از منابع شیعه برمی‌آید که از دوران نوجوانی مورد اعتماد امام نهم، محمد‌بن‌علی، بوده است (مراجعه کنید به لینک بالا از ویکی‌شیعه). همان‌طور که اشاره شد، امام دهم در زمان مرگ پدر در ۲۲۰ هجری، کودکی ۷-۸ ساله بوده بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که از لحاظ سنی، عثمان از امام دهم بزرگ‌تر بوده است. این نکته را باید در کنار جایگاه ویژه‌ی او نزد امام دهم و بعد یازدهم در نظر گرفت. نه تنها ایشان وکیل ویژه‌ی این امامان بود، بلکه نزدیکی او به امام تا حدی بود که بعضی از شیعیان گاهی تردید کرده‌اند که دستوری که از طرف امام صادر شده، واقعا توسط امام نوشته شده یا به‌خط عثمان‌بن‌سعید است (مکتب در فرآیند تکامل، ص۱۳۷). به‌هرحال، بعد از مرگ امام یازدهم، حسن‌عسکری، همین جناب عثمان‌بن‌سعید، از اصلی‌ترین مدعیان وجود فرزندی برای حسن است و خود عثمان تا زمان مرگش در ۲۶۵ هجری، به مدت ۵ سال، نایب این امام غایب است. توجه به این‌نکته مفید است که جمع‌آوری مالیات خمس، تا پایان غیبت صغری (۳۲۹ هجری) ادامه دارد و اگر در گذشته همه‌ی اموال در نزد امام تجمیع می‌شد، از آغاز غیبت صغری، آخرین حلقه‌ی غیرغایب این سازمان گسترده‌ی وکالت، همین نائبان امام‌اند. بعد از مرگ عثمان، پسرش محمد‌بن‌عثمان، به مدت چهل سال نایب امام غایب است. باز شایان توجه است که ظاهرا دستوراتی که از طرف «ناحیه‌ی مقدسه» صادر می‌شده، تا پایان مرگ عثمان به همان دست‌خطی‌ است که در زمان امام یازدهم بوده و قاعدتا توسط عثمان نوشته می‌شده (مکتب در فرآیند تکامل، ص۱۷۹). به‌هرحال نقش عثمان و فرزندش در موضوع ادعای وجود و غیبت فرزند حسن‌عسکری بسیار مهم است.
  • به‌نظر می‌رسد نبود نظارت بر چگونگی هزینه‌ی خمس، چیزی نیست که توسط فقهای متاخر ابداع شده باشد. از همان دوران امامان، وظیفه‌ی شیعیان پرداخت این مالیات واجب بوده بدون این‌که حقی در پرسش از چگونگی هزینه‌ی آن داشته باشند. گزارش برخورد تند امام یازدهم از «دخالت در امور امامت» در مقابل ایرادی که از هزینه‌های یکی از وکلای ایشان در سفر حج گرفته‌ شده‌بود، در همین راستا قابل تامل است. مکتب در فرآیند تکامل، ص۱۳۶ و ۱۳۷. شخصی که هزینه‌های بالای او در سفر شماتت بعضی از شیعیان را به‌همراه داشته، علی‌بن‌جعفر همانی است. که قبلا در ماجرای قتل فارس‌بن‌حاتم نام او به‌عنوان شخصی در مرکز اختلافات ذکر شد.
شایان ذکر است که این تنها برداشت و تحلیل تاریخی من نیست که مالیات خمس با توجیه جنبش سیاسی امام و تشکیل حکومت توسط وی جمع‌آوری می‌شده. متکلمان شیعی معاصر با این امامان، حتی تا دوره‌ی غیبت صغری ظاهرا چنین توجیهی برای خمس داشته‌اند. نگاه کنید به Crisis and Consolidation in the Formative Period of Shiite Islam (نسخه‌ی انگلیسی مکتب در فرآیند تکامل) ص۲۲۴، پارگراف‌های شماره‌ی ۴۱ و ۴۲ از ترجمه‌ی پاسخ یک متکلم امامیه به نام «ابوجعفر محمدبن‌عبدالرحمان‌بن‌قبه معروف به ابن‌قبه رازی» در یک مناظره‌ی کلامی مکتوب با یک متکلم زیدی. در ترجمه‌ی فارسی، متاسفانه نوشته‌های ابن‌قبه ترجمه نشده و تنها متن عربی آمده. به‌نظر من خواندن نظرات ابن‌قبه بسیار مفید است، برای هرکس که علاقمند است به درک دیدگاه‌های کلامی شیعی در دوره‌ی غیبت صغری و تفاوت آن با ادعاهای کلامی بعدی شیعیان. در این‌جا ابن‌قبه در پاسخ به این‌که «چطور امام غایب به‌خاطر تقیه، از هدایت پیروانش پرهیز می‌کند ولی در خوردن اموال آن‌ها تقیه ندارد؟» مدعی می‌شود که جمع‌آوری خمس به دلیل قرآنی است و همان‌طور که زیدیان معتقدند اگر امامشان قیام کند و قدرت را به‌دست گیرد چنین مالیاتی را جمع‌آوری خواهد کرد، امام شیعیان دوازده امامی هم به همین دلیل چنین مالیاتی را جمع‌آوری می‌کند. این ادعا به‌روشنی نشان می‌دهد که در نظر ابن‌قبه، جمع‌آوری خمس به جذب قدرت سیاسی امام و حکومت او مربوط است نه یک مالیات موهومی که بر شیعیان واجب شده باشد بدون هیچ دلیل سیاسی و حکومتی. طبیعی‌ست که وقتی غیبت صغری تمام شد بدون این‌که «قائمی» ظهور کند، تئوری‌های مبتنی بر «توهم تاریخی» توجیه‌های جدیدی برای جمع‌آوری خمس مطرح کنند که پرداختن به آن‌ها کم‌فایده است. فقط به‌عنوان گوشه‌ای از سردرگمی شیعیان در مورد خمس بعد از غیبت صغری، توجه کنید به این‌که غیبت کبری آغاز می‌شود، بدون این‌که دستور مشخصی برای جمع‌آوری خمس بعد از مرگ آخرین نائب امام صادر شده باشد. حتی روایتی وجود دارد که خمس برای شیعیان «حلال» شده تا ظهور امام. در ابتدا هم ظاهرا فقهای شیعی معتقدند خمس را باید برای امام جمع‌آوری کرد، یعنی آن را نسل به نسل منتقل کرد تا زمانی که او ظهور کند. باز طبیعی است که وقتی طول دوران غیبت به قرن‌ها کشیده شد، این دستورات هم تغییر کند. برای خلاصه‌ای از این وضعیت از دیدگاه شیعی، نگاه کنید به کتاب «تاریخ خمس»، نوشته‌ی مهدی قانع، ص۱۸۵ به‌بعد.

در مورد موضوع غیبت و به‌خصوص آغاز غیبت کبری در سال ۳۲۹ هجری، فراوان می‌توان سخن گفت که از حوصله‌ی این نوشته خارج است. اصولا شواهدی که خلاصه‌ی بعضی از آن‌ها در این نوشته مطرح شده برای من دلایل کافی‌اند برای عدم اعتقاد به ادعایی غیرمعمول و غیرمعقول مبنی بر زندگی و غیبت بیش از ۱۰۰۰ ساله‌ی «مهدی». حسن‌عسکری یا اصلا فرزندی نداشت و ادعای وجود او به دلایل مالی و برای مخالفت با جعفربن‌علی مطرح شد، یا حتی اگر چنین فرزندی وجود داشت، تا قبل از سال ۳۲۹ که حدود ۷۰ سال از مرگ پدرش می‌گذشت، از دنیا رفته بود. شاهدی دیگر بر این ادعا این است که از جمله دلایل ادعایی غیبت، تقیه و ترس از قتل امام غائب توسط حکومت عباسی است، عثمان‌بن‌سعید، اولین «نائب امام غائب» که لااقل از دوران امام دهم در حلقه‌ی نزدیکان امامان قرار داشت، مدعی بود که دلیل غیبت فرزند حسن‌عسکری این است که در غیر این‌صورت، توسط عمال حکومت عباسی کشته می‌شود (مکتب در فرآیند تکامل، ص۱۵۲). ولی این حقیقت ناگفته می‌ماند که تنها ۵ سال بعد از شروع غیبت کبری، آل‌بویه در جنگ با خلیفه تا بغداد پیش‌رفتند و خلیفه را بعد از شکست، مطیع خود کردند. ایشان که سلسله‌ای شیعی بودند، سب آل‌علی را متوقف کرده، مراسم عزاداری محرم و زیارتگاه‌های شیعیان را احیا کردند. نگاه کنید به حوادث سال ۲۳۴ در تاریخ ابن‌اثیر، ج۲۰، ص۱۶۷ تا ۱۶۹. معز‌الدوله یکی از سه برادران موسس آل‌بویه در این سال بغداد را فتح کرد و بعد از مدتی مستکفی خلیفه‌ی عباسی را از خلافت خلع کرد و مطیع عباسی را جای او نشاند. مستکفی به زندان افتاد، در آن‌جا کور شد و از دنیا رفت. از این دوران به‌بعد، خلیفه‌ی عباسی بسیار محدود شد و قدرت در دست آل‌بویه بود. حال کسی باید بپرسد که ترس از خلفای عباسی بعد از این ماجراها چه معنایی دارد؟

«تفسیر خارج از متن» آیات و مبانی به‌اصطلاح قرآنی خمس‌درآمد

یکی از دلایل ادعایی فقهای شیعه برای توجیه حکم خمس، مبنای به‌اصطلاح قرآنی آن است. در این‌جا به آیه‌ای که ادعا می‌شود دلیل حکم خمس است، به‌طورخلاصه پرداخته می‌شود. ولی قبل از آن، توضیح مفهوم «تفسیر خارج از متن» آیات قرآن مفید است، به‌این‌دلیل که تشیع برای قریب به اتفاق ادعاهای مهم کلامیش در مورد امامان، هیچ مبنای قرآنی ندارد مگر تمسک به همین روش «تفسیر خارج از متن» آیات قرآن (و در فصل‌های آینده نمونه‌های دیگری از آن را خواهیم دید). برای روشن شدن این مفهوم، این مثال را درنظر بگیرید که حاکم کشوری، داستان جنگی را روایت کند و بگوید:
  • جنگ در فلان منطقه و فلان زمان واقع شد.
  • در شب قبل از عملیات اصلی، چنین شد و چنان.
  • دلیل این که سپاهیان به این جنگ رفتند، چنین بود و چنان.
  • سپاهیان هیچ‌گاه نباید در جنگ به دشمن پشت کنند.
  • ایشان حق تملک در یک‌پنجم غنائم را ندارند و این یک‌پنجم باید چنین و چنان هزینه شود.
  • با اسرای جنگ باید به فلان شکل رفتار شود.
  • ...
طبیعی است که کسی وقتی روایت مربوط به غنیمت در این ماجرا را بخواند، برداشت خواهد کرد که بحث حول غنائم جنگی است. این تفسیر کاملا معقول و با توجه به سیاق یا زمینه‌ی متن (context) است. ولی کسی ممکن است این یک جمله‌ی مربوط به خمس غنائم را کاملا از متن بیرون بکشد، با روش‌های پیچیده‌ی لغوی، غنیمت را به معنای هر آن‌چه انسان به‌دست می‌آورد بگیرد، و بعد از «چنین و چنان» آیه نتیجه بگیرد که هرکس نیمی از خمس منفعت کسب‌وکارش را باید به یکی از خویشاوندان ویژه‌ی حاکم بپردازد! این را «تفسیر خارج از متن» نامیده‌ام. بدیهی است که روش معقول و معمول فهمیدن یک متن، توجه به سیاق آن و جملات قبل و بعد است، نه تفسیر یک جمله‌ی آن در خلاء.

داستان آیه‌ی ۴۱ سوره‌ی انفال شبیه به مثال بالاست. اکثریت آیات سوره‌ی انفال حول مسائل مربوط به جنگ بدر است، از جمله آیه‌ی ۴۱ که با این عبارت شروع می‌شود:
وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّـهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ ...
و بدانید آن‌چه غنیمت می‌گیرید، پس یک‌پنجم آن برای خداست و برای پیامبر و برای خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و درراه‌ماندگان ...

مواردی که در مثال بالا ذکر شد، مثل توصیف شب قبل از جنگ یا نحوه‌ی برخورد با اسیران، با توجه به آیات همین سوره است. گزارش تاریخی‌ای که موجود است هم این است که فرستادن خمس غنائم برای حکومت مرکزی در کشورگشایی‌های قرن اول اسلام کاملا معمول بوده و ظاهرا چهارپنجم بقیه‌ی آن به مسلمینی می‌رسیده که در جنگ شرکت داشته‌اند. این گزارش‌ها فراوان‌اند، به‌عنوان چند نمونه، نگاه کنید به ماجرای جنگ‌های دوره‌ی خلیفه‌ی اول و دوم با ایران و وابستگان آن‌ در ترجمه‌ی تاریخ ابن‌اثیر، ج۸، ص۱۰۵؛ ج۹، ص۱۵؛ ج۹، ص۶۵؛ ج۹، ص۷۵؛ و ...

در روش پیامبر و خلفای راشدین هم دریافت یک‌پنجم منفعت کسب‌وکار گزارش نشده، چون نه برداشت مسلمین صدر اسلام چنین بوده و نه سنت پیامبر بر دریافت چنین مالیاتی بوده است. توجه کنید که آیات این سوره، به احتمال زیاد، مربوط به کمی بعد از جنگ بدر است و پیامبر حداقل ۸ سال برای اجرای دستورات آن زمان داشته. به‌علاوه همان‌طور که در بالا اشاره شد، حتی در بین شیعیان، هیچ گزارش معتبری از اجبار و جمع‌آوری خمس منفعت کسب‌وکار توسط امامان قبل از هفتم وجود ندارد. مثلا گزارش معتبری نداریم که علی‌بن‌ابیطالب در زمانی که حکومت را در دست نداشت، از پیروانش خمس منفعت کسب‌وکار طلب کرده باشد (چه برسد به آن موقع که حاکم جامعه نبود). یا حتی حسین‌بن‌علی وقتی پیروانش به او نامه نوشتند که ما در کوفه پشتیبان تو‌ایم و به‌سوی ما بیا که امامی نداریم، به آن‌ها پاسخ نداد که خمس منفعت کسب‌وکارتان را برای من بفرستید.

در مورد برداشت‌های مختلف از این آیه فراوان می‌توان سخن گفت که تا حدودی از حوصله‌ی این نوشته خارج است. تنها دو نکته‌ی دیگر که توجه به آن ضروری است، یکی موارد مصرف خمس است و دیگری لفظ «ذی‌القربی» در این آیه. در ادامه به این دو مورد می‌پردازیم:

در مورد مصرف خمس، ادعا شده که در این آیه شش دسته به‌عنوان دریافت کننده‌ی خمس مشخص شده‌اند، خدا، پیامبر، «ذی‌القربی»، یتیمان، مسکینان و درراه‌ماندگان. بنابراین خمس باید به شش قسمت تقسیم شود و به‌هر کدام از این گروه‌ها یک‌ششم از خمس تعلق بگیرد. ایرادها به این تفسیر ساده و روشن است. اولا، سهم خدا باید به که پرداخت شود؟ ثانیا، اگر مثلا در جامعه‌ای، یتیمان و مسکینان فراوان داشته باشیم ولی درراه‌مانده‌ای پیدا نکنیم، آیا این تقسیم برابر، منطقی و معقول است؟ ثالثا، این تنها موردی در قرآن نیست که عبارت «ذی‌القربی» در کنار «الْيَتَامَی وَالْمَسَاكِين» قرار می‌گیرد.؛ شبیه به چنین ترکیبی لااقل در پنج آیه‌ی دیگر قرآن هم وجود دارد نگاه کنید به جستجوی «القربی الیتامی» در قرآن و آیات ۸۳ و ۱۷۷ بقره، ۸ و ۳۶ نساء، ۷ حشر. و در تمام این موارد، توصیه‌ی کلی‌ست نسبت به این سه گروه خاص به‌عنوان نمایندگان افرادی که باید در جامعه به ایشان توجه ویژه کرد و از ایشان حمایت نمود. در هیچ‌کدام از این پنج مورد، مفسری مدعی تقسیم به قسمت‌های مساوی نیست که اصولا در مورد بعضی از آن‌ها، چنان تفسیری آیه را بی‌معنی می‌کند. بنابراین همان‌طور که در این نمونه‌های دیگر، اشاره به این گروه‌ها را به‌طور کلی تفسیر می‌کنیم، در مورد آیه‌ی ۴۱ سوره‌ی انفال هم درست و منطقی است که به‌همان شکل تفسیر کنیم؛ در آن‌صورت نه دچار می‌شویم به مشکلات منطقی‌ای که مطرح شد، و نه تفسیر آیه‌های مشابه ناسازگار خواهد شد. بنابراین اشاره‌ی این آیه، مثل اغلب آیات قرآن در مورد مسائل شرعی، کلی و فارغ از جزییات است. این آیه بیان می‌دارد که جنگجویان مسلمان باید یک‌پنجم غنائمشان را به حکومت اسلامی («لِلَّـه و لرسول») برگردانند تا در راه هزینه‌های جامعه از جمله کمک به طبقات محروم مورد استفاده قرار گیرد. در همه‌ی مواردی هم که در قرآن از لفظ «ذی‌القربی» و ترکیب‌های شبیه آن در کنار مسکینان یا درراه‌ماندگان استفاده شده، مراد خویشاوندان مخاطب است و به‌نوعی توجه دادن مخاطب است به‌وظیفه‌ی مضاعفی که در قبال خویشاوندان محروم خویش دارد. نعمت‌الله صالحی نجف‌آبادی در جهاد در اسلام ص۲۲۷ تا ۳۲۰ مفصل به این آیه و ایرادها به تفاسیر مشهور شیعی پرداخته است. از جمله همین تقسیم به شش قسمت و نتیجه‌ای که گرفته مشابه بالاست. ایشان هم‌چنین به آیه‌ی ۷ سوره‌ی حشر اشاره می‌کند که در مورد تقسیم اموال و زمین‌هایی است که بدون جنگ به مسلمین رسید (از یهود اطراف مدینه) که از عبارت مشابه «فَلِلَّـهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَی وَالْيَتَامَی وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ» استفاده شده و بعد بلافاصله برای دلیل این تقسیم می‌گوید «كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنكُمْ»، یعنی ثروتمندان جامعه از این زمین‌ها سهمی ندارند، نه این‌که منظورش این باشد که این زمین‌ها باید به شش قسمت مساوی تقسیم شود. ایشان هم‌چنین برداشت مشابه آن‌چه در بالا مطرح شد از لفظ «ذی‌القربی» دارد و این‌که این تعبیری برای مخاطب است و ارتباطی با خویشاوندان پیامبر ندارد. البته اشاره به این نکته لازم است که مرحوم صالحی نجف‌آبادی، مدعی است خمس، فراتر از غنائم جنگی است و به‌طورخاص منفعت کسب‌وکار را هم شامل می‌شود که طبیعتا به‌نظر من این قسمت از برداشت ایشان اشتباه است، باتوجه به دلایلی که مطرح شد.

در مورد «ذی‌القربی»، شیعیان نه تنها آن را به خویشاوندان پیامبر تفسیر کرده‌اند، بلکه مدعی‌اند در آن تقسیم شش‌گانه، این سهم به‌طور خاص به امام می‌رسد و او سه سهم خدا، پیامبر، و «ذی‌القربی» را از خمس دریافت می‌کند. و به همین دلیل است که شیعیان سه از شش یا نیمی از خمس را «سهم امام» می‌دانند. به‌علاوه، یتیمان و مسکینان و درراه‌ماندگان سهم‌برنده از خمس باید از سادات (نسل فرزندان علی و فاطمه) باشند. در این‌مورد، به‌اختصار در پاراگراف قبلی اشاره شد که «ذِی‌القُربی و الْيَتَامَی وَالْمَسَاكِين» یک مفهوم کلی در قرآن است و به این آیه اختصاص ندارد. باز هم نگاه کنید به جهاد در اسلام ص۲۶۱ و ۲۶۲. به‌علاوه حتی اگر فرض کنیم منظور از «ذی‌القربی» خویشاوندان پیامبرند، چرا باید این موضوع به یک شخص خاص که شیعیان او را امام خود نامیده‌اند محدود شود؟ هیچ شاهد قرآنی برای چنین تخصیصی وجود ندارد.

کودکانی که رهبر کل مسلمانانند: امامان فرابشری، عصمت، علم غیب، ولایت تکوینی و ...

همان‌طور که اشاره شد، امامان نهم و دهم، در زمان مرگ امام قبلی، کودکانی ۷-۸ ساله بوده‌اند. شاید تا قبل از امام نهم، ادعا می‌شد که امامان، عالمان برجسته‌ای بوده‌اند، یا در میان عالمان دین، اعلم بوده‌اند و به این‌دلیل باید از ایشان اطاعت کرد، به‌عنوان نمونه، نگاه کنید به سردرگمی بعضی از پیروان جعفر‌بن‌محمد، امام ششم، بعد از مرگش در مورد موضوع جانشینی او و نحوه‌ی برخورد ایشان با فرزندان جعفر و پرسیدن سوالات فقهی و دینی برای سنجش میزان علم این فرزندان؛ ترجمه‌ی ارشاد مفید، ص۵۶۴ تا ۵۶۶. البته سوالی که بلافاصله، حتی در همین ماجرا می‌توان پرسید، این است که چرا باید این عالم برجسته فرزند امام قبلی باشد؟ نه‌این‌که ایشان منصوب خدا باشند یا با انسان‌های دیگر متفاوت باشند. این نظریه که به‌نام نظریه‌ی «علمای ابرار» معروف شده است، قطعا در دوره‌ای بین بعضی از پیروان امامان مطرح بوده، نگاه کنید به گزارش حسین مدرسی از مجادلات کلامی شیعه در قرون سوم و چهارم در بخش «غلو، تقصیر و راه میانه» در مکتب در فرآیند تکامل، ص۵۶ تا ۱۰۷. به‌عنوان مثال، علمای قم، که به ادعای مدرسی در قرن چهارم «عالی‌ترین مقام و مرجع علمی جامعه‌ی شیعه بودند»، با انتساب هرگونه صفت فوق بشری به امامان مخالفت می‌کردند. ایشان کسانی را که معتقد به غیرممکن بودن خطا و سهو از امامان در امور غیر دینی بدانند، غالی دانسته‌اند (همان، ص۹۴). هرچند بعدا برای قرن‌ها مهجور شده تا این‌که در این اواخر باز توسط عده‌ای از محققان شیعی، که غلوّ موجود در تشیع برای امامان را نمی‌پذیرند، دوباره احیا شده است. یکی از این محققان قطعا همان حسین مدرسی، نویسنده‌ی مکتب در فرآیند تکامل است، همان‌طور که اشاره شد. یکی دیگر از معروف‌ترین این محققان، محسن کدیور است که با مقاله‌ی معروفش در ۱۳۸۵ هجری شمسی با عنوان «قرائت فراموش‌شده» به تبیین دوباره‌ی نظریه‌ی «علمای ابرار» پرداخت. ایشان به‌تازگی یک سخن‌رانی در این مورد داشت که تا حدودی جمع‌بندی نظرات قبلی‌ست و دراین لینک قابل دسترسی است. پرداختن تفصیلی به این نظریه و تناقض‌های آن، فراتر از این نوشته است؛ ولی به‌طور خیلی خلاصه، از دوستانی که از چنین نظریاتی مدد می‌گیرند تا صورتی عاقلانه‌تر به تشیع بدهند، باید پرسید یک کودک ۷-۸ ساله که با انسان‌های دیگر فرقی نمی‌کند و علمش هم اکتسابی‌ست (نه خدادادی یا «لدنی»)، چطور شده است اعلم علمای زمانه‌اش؟ چه عقل سلیمی قبول می‌کند که درآمد هنگفت خمس (با تعریف شیعی‌اش) باید به‌دست چنین کودکی اداره شود و فراتر از آن، زعامت همه‌ی مسلمین و همه‌ی سرزمین‌های اسلامی با آن وسعتش در ابتدای قرن سوم، باید به‌دست چنین کودکی باشد؟ شیعیان، همه‌ی خلفا غیر امام را حاکمان جور می‌دانند و حق حاکمیت در زمان ظهور امام را منحصر در او می‌دانند.


تصویر بخشی از زیارت «جامعه کبیره» برگرفته از کتاب «مفاتیح‌الجنان». این زیارت که از امام دهم شیعیان، علی‌بن‌محمد، نقل شده شامل فرازهای عجیبی است از جمله همین قسمت که ادعا می‌کند خدا «باران را به‌وسیله (یا به‌خاطر) امام می‌فرستد» و «به‌وسیله (یا به‌خاطر) امام آسمان را نگاه می‌دارد که بر زمین نیفتد». متن کامل این زیارت و ترجمه‌اش را می‌توانید در این مطلب وب‌گاه باشگاه خبرنگاران جوان ببینید.
ماجرای امامت این دو کودک، در تحول دیدگاه کلامی تشیع کلیدی است. به‌گمان من عجز در مقابل پاسخ‌گویی به سوالات مشابه بالاست که قرائت غلوآمیز از نقش و سرشت امامان را تبدیل به قرائت غالب در دنیای تشیع نمود. همان قرائتی که هرکه در ایران بزرگ شده باشد با اصول آن آشناست، قرائتی که گوشه‌هایی از آن عبارت است از:
  • امام صاحب «علم غیب»‌است؛ به‌طور مشخص‌تر، امام هرگاه بخواهد چیزی را بداند، به‌وی اعلام شود، ترجمه اصول کافی، ج۱، ص۳۸۲، کتاب الحجه، «باب ائمه علیه‌السلام هر گاه خواهند بدانند، بدانند». صاحب «علم گذشته و آینده تا روز قیامت» است، و ترجمه اصول کافی، ج۱، ص۳۴۴، کتاب الحجه، «باب بیان صحیفه، جفر، جامعه، و مصحف فاطمه علیهاالسلام». آن‌چه واقع‌شده و در آینده می‌شود می‌داند. ترجمه اصول کافی، ج۱، ص۳۸۸، کتاب الحجه، «باب ائمه علیهم السلام آنچه واقع شده و می‌شود می‌دانند و چیزی از ایشان نهان نیست».
  • ولایت امام از نوع «ولایت تکوینی» است، یعنی امام حق تصرف در عالم را دارد و ولایتش از همان جنس ولایت خداست که هروقت چیزی را اراده کند، به او می‌گوید «باش و می‌شود» (کن فیکون)، البته به‌جز چند حوزه استثناء مانند خلقت که فقط مخصوص خداست. مثلا اگر امام بخواهد کسی هدایت شود، دست در دلش می‌اندازد و به‌راه هدایت می‌کشدش. بدیهی است که چنین اعتباراتی برای یک انسان، پهلو به پهلوی شرک است، بنابراین همیشه یک «به اذن خدا» هم در کنار آن ذکر می‌شود. برای خلاصه‌ای از این اعتقاد، نگاه کنید به این نوشته در وب‌گاه سید محسن حجت. نظریه‌ی ولایت تکوینی، به‌شکل منسجم آن ظاهرا یک اعتقاد متاخر شیعی است، یعنی مثلا از قرن هشتم به بعد (مکتب در فرآیند تکامل، ص ۱۰۶)، ولی برای مجموعه‌ای از شواهد و روایات از کتب دست اول‌تر شیعه (از جمله اصول‌کافی) که این نظریه را پشتیبانی می‌کند، نگاه کنید به این نوشته از وب‌گاه امامت.
  • اراده‌ی تکوینی خدا بر این قرار گرفته که امامان از معصیت (و حتی خطا) مصون‌اند. به‌بیان دیگر ایشان نمی‌توانند گناه (یا خطا) کنند. معمولا شاهد قرآنی که برای این ادعا ذکر می‌شود، آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی احزاب است. سید محمدحسین طباطبایی، در تفسیر المیزان جلد ۱۶، به این آیه پرداخته و استدلال شیعی فهم از آیه را بیان کرده است. قسمت مربوط به این آیه در این مطلب وب‌گاه تبیان قابل مشاهده است. البته ایشان در مورد عصمت از خطا چیزی نگفته و آن قسمت از بحث عصمت میان شیعیان اختلافی است. نگاه کنید به عصمت امامان در ویکی‌شیعه. نکته: در تفسیر شیعه از آیه‌ی ۳۳ سوره‌ی احزاب، دقت کنید به سوءاستفاده‌ی مجدد از ابزار «تفسیر خارج از متن» که بالاتر توضیح داده شد. به‌ویژه مراجعه کنید به آیات قبل و بعد از آیه‌ی ۳۳ که پر است از سخنان مربوط به زنان پیامبر (به‌طورخاص، آیات ۲۷ تا ۳۴)؛ حتی نیمی از همین آیه‌ی ۳۳ به‌وضوح در مورد زنان پیامبر است و احدی نمی‌تواند در آن تشکیک کند. حال جالب است که در تفسیر شیعی، نیمی از یک آیه، به‌موضوعی کاملا بی‌ارتباط به زنان پیامبر تفسیر می‌شود.
  • امام سخن فرشته‌ی وحی را می‌شنود هرچند او را نمی‌بیند. ترجمه اصول کافی، ج۱، ص۲۴۸، کتاب الحجه، «باب فرق میان رسول و نبی و محدث».
  • امام «واسطه‌ی فیض الهی» است، از برکت وجود او «درختان بارور گردند، میوه‌ها برسند، نهرها جاری شوند» و همین‌طور از برکت وجود او «باران از آسمان ببارد و گیاه از زمین بروید». ترجمه اصول کافی، ج۱، ص۱۹۶، کتاب التوحید، «باب نوادر». برای مثالی از یک توضیح مفصل‌تر از مفهوم «واسطه‌ی فیض الهی» از دیدگاه تشیع، نگاه کنید به این مقاله‌ی وب‌گاه تبیان.
  • امام صاحب طوماری است که «تمام حلال و حرام و همه احتیاجات دینی مردم» در آن نوشته شده است، حتی جریمه‌ی یک خراش یا نیشگون در آن مشخص است. ترجمه اصول کافی، ج۱، ص۳۴۴، کتاب الحجه، «باب بیان صحیفه، جفر، جامعه و مصحف فاطمه علیها السلام». خوب است اندکی در این ادعا تأمل کنیم و این‌که چطور هر دوره‌ای مسائل جدید و مخصوص به خودش را دارد. لابد «حلال و حرام» همه‌ی این مسائل در این طومار امام نوشته شده، مثلا مسائل غامض حقوقی-اخلاقی امروزی مانند ایجاد تغییر ژنتیکی در جنین یا جرائم مربوط به اتومبیل بدون راننده!
  • امام به اختیار خود می‌میرد و زمان مرگش را می‌داند، او می‌داند که «چه بر سرش می‌آید و به‌سوی چه می‌رود». ترجمه اصول کافی، ج۱، ص۳۸۳، کتاب الحجه، «باب ائمه علیه‌السلام به‌اختیار خود می‌میرند و زمانش را می‌دانند».
  • از جمله چیزهایی که از پیامبران به امام به ارث رسیده پیراهن آدم، الواح و عصای موسی، و انگشتر سلیمان است. ترجمه اصول کافی، ج۱، ص۳۳۵ تا ۳۴۱، کتاب الحجه، «باب آیاتی که از پیغمبران نزد ائمه علیه السلام است» و «باب اسلحه و متاعی که از پیغمبرص نزد ائمه است».
  • همه‌ی زمین‌ها متعلق به امام است و اگر کسی زمینی را آباد کند باید خراجش را به امام بپردازد. ترجمه اصول کافی، ج۲، ص۲۶۸، کتاب الحجه، «باب همه زمین متعلق بامام علیه‌السلام».
  • این امامان صاحب قرآنی هستند که با قرآن فعلی متفاوت است، مثلا نام هفتاد نفر از قریش با پدرانشان در آن ذکر شده، ترجمه اصول کافی، ج۴، ص۴۴۰. یا در آن «هفده هزار آیه بوده است». ترجمه اصول کافی، ج۴، ص۴۴۶: «قرآنی که جبرئیل برای محمد (ص) آورد هفده هزار آیه بوده است».
  • بدن امام، از همان زمان تولد، با بقیه‌ی انسان‌ها متفاوت است، از جمله، ختنه شده و با ناف بریده متولد می‌شود، دندان‌هایش هم در زمان تولد درآمده است، و «تا یک شبانه‌روز از دودستش نوری طلایی ساطع است». ترجمه اصول کافی، ج۲، ص۲۳۰ و ۲۳۱، کتاب الحجه، «باب کیفیت ولادت ائمه علیهم‌السلام».
  • ...
قصد من در این‌جا نقد و بررسی این ادعاها نیست، هرچند دلایل بطلان اغلب این ادعاها نسبتا روشن است (بعضی از این ادعاها در فصل‌های آینده بررسی خواهند شد). دلیل طرح این موارد در این‌جا، اشاره به همان نکته‌ی ابتدای این بخش بود که در روایت غالب شیعی، امام انسانی‌ست کاملا متفاوت با دیگران؛ حتی سرشت و بدن او با دیگران متفاوت است، چه رسد به علم و عملش از همان کودکی. با چنین اعتقادی‌ست که کسی می‌تواند به امامت کودکی ۸ ساله معتقد شود، نه با نظریه‌هایی مانند «علمای ابرار». لازم است امام «واسطه‌ی فیض الهی» باشد تا برای اعتقاد به زندگی و غیبت هزارساله‌ی امام، توجیهی ابداع شود. تاکید کنم که برای من روشن است که در اسناد روایی این گفته‌ها می‌توان اما و اگر وارد کرد و مدعی شد خیلی از این روایات ضعیف است. به‌عنوان مثال‌هایی از بررسی بعضی از این روایات، نگاه کنید به مقدمه‌ی کتاب غلو، نوشته صالحی نجف‌آبادی، ص۱۱ تا ۱۶. اصولا این کتاب حکایت مختصر ولی ارزنده‌ای است از این‌که حدیث‌های غالیان چطور به منابع اصلی شیعی راه پیدا کرد. همچنین، مقاله‌های محسن کدیور در تبیین نظریه‌ی «علمای ابرار» که قبلا به آن‌ها اشاره شد، فهرستی دارد از آمار روایات ضعیف در اصول کافی و به‌طور خاص کتاب‌الحجه. به‌گمان من تلاش این محققان بسیار قابل تقدیر است ولی متاسفانه همان‌طور که در متن اشاره شد، ایشان به‌خاطر این‌که تلاش دارند خود را کماکان در دایره‌ی شیعه‌ی دوازده امامی حفظ کنند، سوالات بنیادین در مورد چهار امام آخر که در متن به آن‌ها اشاره شد را بدون پاسخ می‌گذارند. ولی چه بپسندیم چه نپسندیم، همه می‌دانیم اغلب این ادعاها مطابق روایت غالب از تشیع است، چه در بین واعظانش و چه در بین پیروانش. دلیل آن هم عجیب نیست؛ علاوه بر ساده‌تر کردن توجیه امام شدن یک کودک، این روایات در کتب معتبر شیعی از همان قرون ابتدایی نقل شده و برای همین هم من در اغلب موارد بالا، مراجعات را محدود کرده‌ام به یکی از همین «کتب اربعه» شیعیان که در اعتبار آن‌ها ادعاها فراوان است. در اغلب موارد فوق، اگر جستجوی ساده‌ای برروی وب بکنید، نوشته‌های متعددی از وب‌گاه‌های شناخته‌شده‌ی تبلیغ تشیع می‌توانید بیابید در تایید این موارد.

نتیجه‌ی قسمت اول

من در فصل اول این مجموعه، تلاش کردم تمرکز نوشته بر روی امامان آخر شیعه‌ی دوازده امامی باشد. به‌طورخاص کسی که خود را شیعه می‌داند، خوب است به این سوال فکر کند که وقتی کودکی ۸ ساله شد رهبر کل مسلمین، چطور می‌توان قرائت فرابشری از امامت نداشت؟ و چطور این قرائت با تصویر پیامبر در قرآن، بالاخص «انا بشرٌ مثلکم، یوحی الیّ» سازگار است؟ به‌علاوه، چطور تشیع از اواخر قرن دوم، تبدیل شد به یک دستگاه پرمنفعت اقتصادی، با توسل به حکم ابداعی خمس منفعت درآمد که نه سابقه‌ای در سیره‌ی پیامبر داشت، نه امامان قبلی؟

بیاییم تعارف با خودمان را کنار بگذاریم؛ امامی که «هرگاه بخواهد بداند، به‌وی اعلام می‌شود»، چرا این همه انحراف در بین وکلای منصوب خودش را ندانست؟ چرا با شروع سازوکار مالی تشیع، روند فرقه‌سازی در این مذهب سرعت گرفت، عمدتا به دلایل منافع اقتصادی وکلا و فرزندان امام؟ تا کی می‌خواهیم چشممان را بر روی تفاوت فاحش روش این امامان ببندیم؟ چه شاهد تاریخی برای این ادعای موهوم داریم که روش همه‌ی امامان (از آزادگی حسین‌بن‌علی گرفته تا جمع‌آوری خمس آن کودکان ۷-۸ ساله) دقیقا یکی‌ست و فقط شرایط زمانه متغیر بوده است؟ این همه شاهد تاریخی خلاف این ادعا را، تا کی می‌خواهیم توجیه کنیم؟ خلاصه‌ی کلام این‌که، اعتقاد به امامت این سه چهار امام آخر، به‌ویژه زندگی و غیبت خیالی فرزند حسن‌عسکری، چه تاثیر عملی در زندگی ما دارد؟ با خود خلوت کنیم و بیاندیشیم، اگر واقعا خدا را از رگ گردن به‌خود نزدیک‌تر می‌بینیم، اعتقاد به چنین واسطه‌هایی چه چیزی را عوض می‌کند؟ به‌گمان من یک اعتقاد دینی که هیچ تجلی عملی در زندگی ندارد، دور انداختنش به مراتب به‌تر از اتلاف وقت برای اثباتش است، به‌خصوص وقتی چنان اعتقادی ما را با دنیایی از تناقض‌ها رو‌به‌رو می‌کند.

اگر امیدی به کشف حقیقتی در حوزه‌ی دین هست، تنها با یاری حلاجی بدون پیش‌فرض اعتقاداتی است که بی‌دلیل از کودکی پذیرفته‌ایم. اگر همت این راه را دارید، بسم‌الله. اگر نه، لااقل تواضع داشته باشیم و صادقانه اذعان کنیم که اگر به چنین اعتقادات عجیبی معتقدیم، دلیل اصلی‌اش، خانواده و جامعه‌ای بوده که در آن بزرگ شده‌ایم، نه جهد و تلاش غیرجانبدارانه برای کشف حقیقت. بیایید توهماتمان را یقین برخاسته از «تحقیق در اصول دین» جا نزنیم؛ تکرار چنین ادعاهای کاذبی، گاهی امر را بر خود ما هم مشتبه می‌کند، چه برسد به دیگران.

اگر نوشته‌های من را مغرضانه می‌دانید، خودتان روایت‌های تاریخی را بررسی کنید و ببینید چه تاثیرگذاری قابل توجهی از این سه چهار امام آخری در آن‌ روایت‌ها می‌یابید؟ حتی کتب شیعی که امامت ایشان را اثبات می‌کنند را مطالعه کنید و ببینید زندگی این چند امام، به‌جز بخش فربه مالیش، چه نکته‌ی برجسته‌ای دارد؟ آیا استفاده‌ی امام از «علم غیب» برای توصیه به یکی از خویشاوندان به فروش سریع اسبی که امام فهمیده آن شب قرار است بمیرد، شما را سربلند می‌کند یا سرافکنده؟ ترجمه‌ی ارشاد مفید، ص۶۶۸ و ۶۶۹، در «فضائل و مناقب» حسن‌عسکری. ماجرا از این قرار است که یکی از خویشاوندان حسن‌عسکری، اسبی داشته که خیلی به آن علاقمند بوده. حسن روزی او را دیده و به او توصیه می‌کند که اسب را سریع بفروشد و «تا شب نشده این معامله را به پایان برسان»؛ کسی در این‌جا وارد می‌شود و سخن حسن قطع می‌شود. صاحب اسب، دودل بوده و نهایتا اسب را نمی‌فروشد تا این که همان شب آن اسب می‌میرد! این ماجرا را من نساخته‌ام، پیروان حسن‌عسکری به‌عنوان فضائل او ذکر می‌کنند. شبیه چنین «فضائلی» در کتب ایشان فراوان است.

اتَّبِعُوا مَن لَّا يَسْأَلُكُمْ أَجْرًا وَهُم مُّهْتَدُونَ

کتاب‌نامه و روش بررسی منابع

این بخش فهرست منابعی است که در پانوشت‌ها به آن‌ها اشاره شده. ترتیب منابع به‌ترتیب الفبایی نام مختصری است که در متن از آن استفاده شده، مانند «تاریخ ابن‌اثیر» یا «ارشاد مفید». اگر به یک کتاب و ترجمه‌اش، هر دو مراجعه شده، اطلاعات آن دو کتاب در کنار هم قرار گرفته. در مواردی که نسخه‌ی آنلاین کتاب را یافته‌ام و گمان کرده‌ام که ارجاع به آن، ناقض حقوق نویسنده و ناشر نیست، لینک دسترسی به آن هم قرار داده شده است. البته این احتمال وجود دارد که در مواردی نسخه‌ی آنلاین با نسخه کاغذی که من از آن استفاده کرده‌ام، اندکی متفاوت باشد.

قبل از آن، خوب است اشاره‌ی مختصری بکنم به روشی که به این منابع مراجعه کرده‌ام: برای من شواهد تاریخی یکی از کارآمدترین روش‌های محک اعتقادات است. به‌خصوص هرچه کتاب تاریخی‌ که به آن مراجعه می‌کنم، روایتی‌تر باشد تا تحلیلی. یعنی تا آن‌جا که ممکن است، نویسنده کم‌تر اعتقادات شخصیش را در روایت‌ها وارد کرده باشد و به‌جای آن سعی کرده باشد، هر آن‌چه حداقلی از وثاقت را در آن دیده، روایت کند. حتی روایت‌های متناقض را درکنار هم گذاشته باشد. به عنوان نمونه «تاریخ طبری» تا حدودی این ویژگی را دارد. بدیهی است که این ویژگی غیرجانبدارانه بودن، هیچ‌گاه صددرصدی نیست و ما با یک طیف روبه‌روییم. اصولا تاریخ به‌طورعام و تاریخ چند قرن ابتدایی به‌طورخاص، خیلی غیردقیق‌تر از آن چیزی است که عموما تصور می‌شود. به‌عنوان مثال، سیره‌ی پیامبر که این‌همه از آن نقل می‌شود و به آن ارجاع داده می‌شود، تا شاید یک قرن بعد از پیامبر مدون نشده بود. قدیمی‌ترین سیره‌ای که آن هم نه مستقیم بلکه از طریق کتاب‌های دیگر مانند تاریخ طبری به دست ما رسیده است، توسط ابن‌اسحاق احتمالا در ابتدای قرن دوم نوشته شده است. حتی اگر از تعصبات مذهبی بگذریم، روشن است که با وضعیت سواد و نشر در آن دوران، چقدر چنین تاخیر صد ساله‌ای ممکن است شرح حوادث را دست‌خوش تغییر کرده باشد. توجه به این ظنی بودن در مطالعه‌ی تاریخ ضروری است.

در مورد کتاب‌هایی که به‌وضوح جانبدارانه‌اند، مثل «ارشاد مفید» که هدفش اثبات حقانیت تشیع دوازده امامی‌ست، مراجعه‌ی من معمولا به شکلی است که موارد تاریخی‌ای که روایت شده، با هدف آشکار نویسنده در تناقض باشد یا لااقل به‌وضوح در تایید نقشه‌ی کلی او نباشد. مثلا، وقتی مفید روایت می‌کند که بعد از مرگ جعفربن‌محمد، پیروانش سردرگم بودند و در مدینه گرد فرزندش عبدالله جمع شده بودند (نه موسی)، من این روایت را می‌پذیرم و آن را هم در استنتاجم وارد کرده‌ام.

اگر قصد نقد مراجعات این نوشته را دارید، به‌جای صرف وقت روی یک ماجرای خاص و مثلا اثبات غیرموثق بودنش (که نباید کار سختی باشد) تصویر کلی را بنگرید. مثلا اگر معتقدید، موسی‌بن‌جعفر یا فرزندانش داعیه‌ی به‌دست‌گرفتن قدرت نداشته‌اند، همه‌ی شواهدی که ارائه شده را با هم بنگرید. نهایتا این‌که این استدلال‌ها، خلاصه‌ی آن چیزی‌ست که برای من راه‌گشا بوده ولی برای کس دیگری ممکن است کافی نباشد. امیدواری حداقلی من این است که بعد از خواندن این متن، خواننده‌ لااقل این دغدغه را پیدا کرده باشد که شاید این اعتقادات سفت و سخت شیعی من مبنای محکمی ندارد و این بهانه‌ای شود برای تحقیق بیش‌تر. اعتقاد بنیادین من این است که حوزه‌ی دین، ابدا یقینی نیست و همیشه راه برای تغییر عقیده باز است. به‌تجربه دیده‌ام که آن‌کس که در اعتقادات مذهبی‌اش، ادعای یقین بیش‌تری دارد، معمولا این یقین یا از روی عدم صداقت است یا نا‌آشنایی کم‌تر با نظرات مخالف عقیده‌اش.

و اما فهرست اطلاعات کتاب‌ها:
  • ارشاد مفید، «الارشاد»، «در شناسایی مقام چهارده معصوم علیهم‌السلام و زندگانی ایشان»، نوشته‌ی محمدبن‌محمدبن‌نعمان معروف به «شیخ مفید» (قرن چهارم)، ترجمه‌ی محمدباقر ساعدی خراسانی، با تصحیح محمد باقر بهبودی، نشر اسلامیه، تهران، ۱۳۷۶. این کتاب از طریق این لینک بازار کتاب قائمیه قابل دسترسی است.
  • اصول کافی، نوشته‌ی محمد‌بن‌یعقوب کلینی (قرن چهارم). همه‌ی جلد‌های نسخه‌ی عربی، از طریق این لینک بازار کتاب قائمیه قابل دسترسی است.
  • اصول کافی، نوشته‌ی محمد‌بن‌یعقوب کلینی، ترجمه‌ و شرح جواد مصطفوی، نشر ولی‌عصر، تهران ۱۳۷۵ شمسی. همه‌ی جلد‌های ترجمه‌ی فارسی، از طریق این لینک بازار کتاب قائمیه قابل دسترسی است.
  • تاریخ ابن‌اثیر، «الکامل فی التاریخ»، یا «تاریخ کامل بزرگ اسلام و ایران»، نوشته‌ی عزالدین علی‌بن‌الاثیر، ترجمه‌ی علی هاشمی، شرکت سهامی چاپ و انتشارات کتب ایران. همه‌ی جلدهای ترجمه‌ی فارسی، از طریق این لینک بازار کتاب قائمیه قابل دسترسی است. باید توجه داشت که ابن‌اثیر این کتاب را در قرن هفتم هجری نوشته و اتفاقات مربوط به سه قرن اول عمدتا برگرفته از تاریخ طبری است. یک نکته‌ی قابل توجه در ترجمه‌ی فارسی، ساده‌تر بودن دنبال کردن اسامی در مقایسه با ترجمه‌ی تاریخ طبری است؛ دلیل آن هم تکرار نسب افراد در متن است.
  • تاریخ تحلیلی اسلام، سید جعفر شهیدی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی و مرکز نشر دانشگاهی، تهران، چاپ سوم ۱۳۸۶ شمسی (چاپ اول ۱۳۸۳).
  • تاریخ طبری، «تاریخ الرسل و الملوک» نوشته‌ی محمدبن‌جریر طبری، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، نشر اساطیر، تهران، ۱۳۶۲ شمسی. همه‌ی جلدهای ترجمه‌ی فارسی از طریق این لینک بازار کتاب قائمیه قابل دسترسی است.
  • تهذیب‌الاحکام، «تهذیب‌الاحکام فی شرح المقنعه للشیخ المفید رضوان الله علیه»، محمدبن‌حسن طوسی (قرن چهارم)، نشر دارالکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۴ شمسی. متن عربی همه‌ی جلدهای کتاب از طریق این لینک بازار کتاب قائمیه قابل دسترسی است.
  • رجال کشی، اختیار معرفه الرجال (معروف به رجال‌الکشی)، محمدبن‌عمر الکشی (قرن چهارم)، نشر دانشکده الهیات دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ شمسی. متن عربی کتاب از طریق این لینک بازار کتاب قائمیه قابل دسترسی است.
  • جهاد در اسلام، نعمت‌الله صالحی نجف‌آبادی، نشر نی، تهران، چاپ دوم ۱۳۸۶ شمسی (چاپ اول ۱۳۸۲).
  • غلو، نعمت‌الله صالحی نجف‌آبادی، نشر کویر، تهران، چاپ سوم ۱۳۸۵ شمسی (چاپ اول ۱۳۸۴).
  • فرهنگ فرق اسلامی، محمد جواد مشکور، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، چاپ چهارم ۱۳۸۴ شمسی.
  • نسخه‌ی اصلی کتاب مکتب در فرآیند تکامل:
    Crisis and Consolidation in the Formative Period of Shi'ite Islam, Hossein Modarressi, The Darwin Press Inc. Princeton, New Jersey, 1993.

    روی جلد نسخه‌ی انگلیسی کتاب حسین مدرسی که ترجمه‌ی آن در ایران با نام «مکتب در فرآیند تکامل» چاپ شده است.
    این کتاب شاید در دوره‌ی اوج تردید من نسبت به تشیع به دستم رسید و خواندن این کتاب یکی از شیرین‌ترین تجربیات زندگی من بوده‌است! کتاب یک تحقیق حرفه‌ای از تاریخ تشیع در قرون ابتدایی هجری است. ظاهرا هدف اصلی نویسنده، ترجمه و نشر نظرات یک متکلم شیعه در دوران غیبت صغری به نام ابن‌قبه بوده است و این تحقیق تاریخی حاشیه‌ای بوده است برای آن ترجمه ولی عملا حاشیه جای متن را گرفته است و تبدیل به بخش اصلی کتاب شده است. آن‌چنان‌که نویسنده در مقدمه‌ی فارسی توضیح می‌دهد، یکی از انگیزه‌های او از نوشتن کتاب، تبیین نگاهی عاقلانه‌تر از تشیع است در مقابل آن‌چه، به‌ادعای او، زشت‌نمایی از تشیع با برجسته کردن «افکار غالیانه و خرافی» است. زنده‌شدن نظریه‌ی «علمای ابرار» هم در دوران معاصر، به‌گمانم تا حدود زیادی مرهون همین کتاب است. اتفاقا به‌نظر من، آن فصل کتاب که بیش‌تر برای تایید این نظریه نوشته شده، یعنی فصل دوم (Moderation or Shortcoming که در ترجمه‌ی فارسی «غلو، تقصیر، و راه میانه» است) از ارزش کتاب کاسته چون تا حدودی به‌نظر می‌رسد تاثیر گرفته از تمایلات اعتقادی نویسنده است تا یک تحقیق تاریخی بی‌طرفانه.

    در خیلی از مواردی که از این کتاب چیزی نقل کرده‌ام، سعی کرده‌ام شواهد نویسنده از کتب دست اول‌تر را شخصا بررسی کنم. در مواردی که شواهد نویسنده ناقص بوده یا برداشت او به‌گمانم اشتباه بوده، یا آن را نقل نکرده‌ام یا اشتباه نویسنده را تذکر داده‌ام.

    کتاب مکتب در فرآیند تکامل را شش سال پیش در یک جلسه‌ی نقد کتاب در دانشگاه واترلو ارائه کردم. فایل صدای قسمت اصلی ارائه را در این‌جا قرار داده‌ام:
    فایل صدا مربوط به جلسه‌ی نقد کتاب «مکتب در فرآیند تکامل» در دانشگاه واترلو، تابستان ۱۳۹۰.
  • مکتب در فرآیند تکامل، نوشته‌ی سید حسین مدرسی طباطبایی، ترجمه‌ی هاشم ایزدپناه، نشر کویر، تهران، چاپ چهارم ۱۳۸۷ شمسی (چاپ اول ۱۳۸۶). این کتاب ترجمه‌ی کتاب بالاست ولی متاسفانه تفاوت‌های قابل توجهی با اصل انگلیسی کتاب دارد که از ارزش آن می‌کاهد. مهم‌ترین این تفاوت‌ها، تغییر لحن کتاب در ترجمه است که گاهی آن را به یک متن جدلی کلامی فرو می‌کاهد (البته شاید این تغییر لحن برای چاپ کتاب در ایران لازم بوده است). تفاوت دیگر، عدم ترجمه‌ی رساله‌های ابن‌قبه در آخر کتاب است که به متن عربی آن بسنده شده. در نسخه‌ی انگلیسی، این متون عربی به انگلیسی ترجمه شده و حاوی نکات ارزنده‌ای است؛ به‌ویژه این‌که ابن‌قبه، یک عالم شیعی (قبلا معتزلی) در عصر غیبت صغری است (که محدثان معروف شیعه، مانند شیخ صدوق از وی نقل کرده‌اند) و دیدگاه شیعی‌اش با نگاه غالب امروزی در دنیای تشیع تفاوت‌های برجسته‌ای دارد.

بشیر سجاد، خرداد ۱۳۹۶، رمضان ۱۴۳۸، واترلو

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ بهمن ۲۹, پنجشنبه

ماندن یا رفتن (قسمت آخر): شرایط محیطی و چشم‌انداز آینده



منظور از شرایط محیطی و اهمیت آن

منظورم از شرایط محیطی، همه‌ی آن شاخص‌های محیط زیستی است که بر روی سلامت جسمی و روانی تاثیرگذارند، از آلودگی هوا گرفته تا منابع آب، از وضعیت بهداشت عمومی و کیفیت زندگی شهری گرفته تا آلودگی صوتی و ترافیک و خیلی موارد دیگر. ولی در این‌جا به‌طور خاص به چند موضوع پرداخته‌ام که به‌نظرم مهم‌تراند. درپایان هم، به‌عنوان آخرین قسمت این مجموعه، چند جمله‌ای نوشته‌ام برای ختم بحث.

آلودگی هوا



دو تصویر گرفته شده تقریبا از یک زاویه از بالای برج میلاد. تصویر اول، برگرفته از این خبر ایسنا، روز ۲۰ آبان ۱۳۹۴، است، خبری در مورد یک روز با هوای پاک در تهران. تصویر دوم برگرفته از این خبر میزان، روز ۲۳ آذر ۱۳۹۴، است، خبری در مورد یک روز با وضعیت قرمز هوا.
در مورد موضوع آلودگی هوا فراوان صحبت شده من هم بنای ورود در جزییات زیادی ندارم. اتفاقا در همین بلاگ هم، دو سال پیش، بعد از سفری به ایران، در این پست نوشتم؛ و این‌که سالانه حداقل دو هزار مرگ در تهران به‌طور مستقیم به دلایل مرتبط با آلودگی هوا اتفاق می‌افتد. برای رسیدن به این عدد، به این مقاله و این خبر اشاره کرده بودم. البته آمار مرگ‌ومیر ناشی از آلودگی هوا خیلی دقیق نیست و بعضا خیلی هم متغیر است. شاید به این دلیل که مشخص کردن دلیل دقیق مرگ و نسبت دادن آن به آلودگی هوا کار ساده‌ای نیست. به‌علاوه این آمار به‌نظر رو به افزایش است، مثلا آمار مرگ روزانه ۱۸۰ نفر در تهران (در روزهای آلوده) یا ۸۰ هزار نفر در سال (در کل کشور) هم از سوی نهاد‌های مختلف مطرح شده است. آمار مرگ ۱۸۰ نفر در روزهای آلوده را رییس شورای شهر تهران به تازگی مطرح کرد که در این‌ خبر ایرنا و این‌ خبر بی‌بی‌سی نقل شده. آمار سالیانه‌ی ۸۰ هزار نفری در کل کشور هم در این خبر دویچه‌وله به‌نقل از سازمان بهداشت جهانی مطرح شده است. به‌طور کلی یکی از دغدغه‌های عمده‌ای که خیلی زود، بعد از یکی دو هفته زندگی در تهران، احساس می‌شود، همین موضوع آلودگی هواست. تصویر روبه‌رو تا حدودی این حس را منتقل می‌کند. هوا همیشه بد نیست، به‌خصوص در زمستان سال قبل، میزان آلودگی، به‌نظرم نسبت به سفرهای چند سال پیش کم‌تر شده بود. تصور عمومی این بود که حذف بنزین‌های «غیر استاندار» همان بنزین‌های تولید پتروشیمی‌ها که به‌طور ناگهانی کشور را در تولید بنزین «خودکفا» کرد و بعد از چند سال که به خورد ریه‌های ملت رفت، «غیراستاندارد» بودن و تاثیرات مخرب آن روی سلامتی زبانزد خاص و عام شد. دلیل بهبود وضعیت بوده که البته، براساس آمار هم، شاید ادعای درستی باشد. به‌نظرم اگر به تعداد روزهای آلوده، نگاه کنیم تا حدودی بتوان برای این بهبود هوا شواهد ارائه کرد. مثلا نگاه کنید به این خبر ایرنا یا این مطلب خبرآنلاین ولی احتمالا بارندگی بیش از معمول و وزش باد هم عامل مهم‌ دیگری بوده باشد. یک بعد قابل توجه موضوع آلودگی هوا بحث روانی آن است و این احساس مداوم که در حال تنفس هوای آلوده‌اید.


تهران، تیرماه ۱۳۹۴، بعد از اندکی باران: وضعیت اتومبیلی که به‌گمانم یک هفته قبل از این عکس شسته شده بود.
این آلودگی، به‌خصوص در زمستان، نسبت به ۱۳ سال پیش شاید خیلی موضوع جدیدی نباشد ولی در این‌مورد، پدیده‌ی جدید نسبت به قبل، تعدد روزهای غبارآلود در بهار و تابستان است. در بهار گذشته، چندین بار شاهد طوفان‌هایی بودم که با خود غبار به‌همراه داشت و تصویر شهر را ناگهان دگرگون می‌کرد. مشکل غبار و ذرات معلق در خیلی از مناطق کشور وجود دارد. هرچند منشا این ذرات در مناطق جنوب غرب، در سال‌های گذشته بیابان‌های کشورهای غرب ایران، مثل عراق و عربستان، عنوان می‌شد ولی در مورد تهران و شهرهای مرکزی ظاهرا منشا داخلی دارد. به‌عنوان نمونه، نگاه کنید به این گزارش ایرنا مربوط به تابستان ۱۳۹۳ و این مطب خبرگزاری مهر مربوط به تابستان ۱۳۹۴. در هرحال حداقل بخشی از مشکل مرتبط است با افزایش بیابان‌ها که در قسمت بعد هم به آن اشاره شده.

در پایان این بخش، یادآوری کوتاه دو نکته‌ی دیگر هم لازم است. اول این‌که هرچند بیش‌تر درباره‌ی هوای تهران صجبت شد، ولی خیلی از شهرهای بزرگ دیگر هم مشکلات مشابه دارند. مثلا اصفهان، که در گذشته معمولا به مراتب هوای به‌تر و تمیز‌تری داشت، در چند سال اخیر مشکلات آلودگی هوایی بعضا مشابه تهران پیدا کرده است. نمونه‌ای از بحران‌ آلودگی هوا در اصفهان مربوط به دو سال پیش و این هم نمونه‌ای جدیدتر نکته‌ی دوم هم این‌که، آن‌طور که بعضی‌ها ادعا می‌کنند، وضعیت تهران در مقایسه با خیلی از کلان شهرهای دیگر دنیا که مشکل آلودگی دارند، وضعیت منحصربه‌فردی نیست. تحقیقات و طرح‌های زیادی هم برای مقابله با این آلودگی مطرح می‌شود، ولی یک همت سیاسی در رده‌های بالای حکومتی برای پیاده‌سازی خیلی از این طرح‌ها لازم است که به‌گمانم هنوز در کشور وجود ندارد. آن‌چه تا حدی برای من عجیب است این است که چطور این موضوع هنوز به یک بحران سیاسی درحدی که مثلا مردم برایش اجتماع و اعتراض کنند و مطالبه‌ی جدی داشته باشند تبدیل نشده.

مسئله‌ی آب


نقشه‌ی میانگین میزان بارش سالیانه کشورها، برگرفته از این تصویر ویکی‌پدیا. داده‌های خام از اطلاعات بانک جهانی استخراج شده است. (برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید.)
مشکل کمبود آب هم هرچند بحث جدیدی نیست ولی به‌نظرم به دو دلیل، به‌مرور جدی‌تر از قبل شده و قطعا معضل جدی‌تری در مقایسه با ۱۵ یا ۲۰ سال پیش است. دلیل اول تغییر میزان بارش در نیم‌قرن گذشته است. میانگین میزان بارش در سال‌های گذشته حدود ۲۳۰ میلیمتر بوده است (برای مقایسه، این عدد در آلمان ۷۰۰ و در کانادا ۵۳۷ است، هرچند در کنار این عدد باید به جمعیت و مساحت کشور هم توجه کرد). از کم‌بودن نسبی این عدد که بگذریم، چیزی که به‌نظرم مهم‌تر است، روند تغییر میزان بارش است. در این زمینه، این مقاله تحقیقی به‌نظرم نوشته‌ی مفیدی است و تصویر روبه‌رو هم از آن گرفته شده. همان‌طور که در این مقاله اشاره شده، در اغلب نقاط کشور، میزان بارش نسبت به ۵۰ سال پیش به‌میزان قابل ملاحظه‌ای کم شده است. درکنار این تغییر، حداکثر میزان بارش در یک شبانه‌روز، در خیلی از مناطق بیش‌تر شده است. دلیل اهمیت این پارامتر دوم، ظاهرا به دلیل تاثیر آن در از بین‌بردن خاک‌ (به دلیل سیلاب) و تشدید روند بیابان زایی است.

روند تغییر میزان بارش در زاهدان (بالا) و تبریز (پایین) در طول نیم‌قرن؛ برگرفته از این مقاله. خط‌چین، روند تغییرات را با رگرسیون خطی (linear regression) نشان می‌دهد.


دلیل دوم تشدید بحران آب، سیاست‌های کلان کشور است و شاید از همه مهم‌تر سیاست‌های حوزه‌ی کشاورزی. احتمالا شنیده‌اید که بیش از نود درصد آب مصرفی در کشور، در بخش کشاورزی استفاده می‌شود. سهم این بخش از تولید ناخالص داخلی، کم‌تر از ۱۰ درصد است. نگاه کنید به مقاله‌ی اقتصاد ایران در ویکی‌پدیا واقعا معلوم نیست که چه مقدار از سیاست‌های خودکفایی غذایی با وضعیت آبی کشور سازگار است. در کنار کم‌شدن بارندگی، سطح آب‌های زیرزمینی ظاهرا به دلیل برداشت بیش از حد در اغلب مناطق خیلی پایین رفته است. حدود یک سال پیش مصاحبه‌ای با عیسی کلانتری می‌خواندم. به‌عنوان کسی که سال‌ها سکان‌دار وزارت کشاورزی بوده، برایم جالب بود که نگاهی کاملا انتقادی به سیاست‌های کشاورزی داشت. مقایسه‌ای هم با عربستان کرده بود به عنوان درس عبرت. ایشان چند ماه پیش هم این مطالب را بیان کرده بوده در نقد سیاست‌های حوزه‌ی آب و تذکرات نگران‌کننده در مورد مصرف آب‌ در کشور. به‌هرحال، به‌نظر می‌رسد بخشی از مشکل این است که اگر با مصرف بی‌رویه‌ی آب در بخش کشاورزی مقابله شود و قیمت آب برای کشاورزان واقعی شود (که طبیعتا به معنی حذف قسمتی از یارانه‌ی غیر محسوس به این بخش است) نتایج اجتماعی قابل توجهی به‌همراه خواهد داشت که احتمالا حاکمیت آمادگی آن را ندارد. توجه کنید که ادامه‌ی روند فعلی، فقط به معنی کمبود بیش‌تر آب در شهرها نیست. شاید از آن مهم‌تر، سرانجامی‌ست که افزایش بیابان‌ها در کشور خواهد داشت. نگاه کنید به این تحلیل ناصر کرمی در مورد مصارف و اتلاف آب در کشور و نتایج آن. همین‌جاست که باید طوفان‌های غبار تهران و دلایل آن را دوباره به‌یاد بیاوریم.

در مورد سیاست‌ها غلط در حوزه‌ی آب، فراوان می‌توان گفت که از حوصله‌ی این نوشته خارج است. شاید بد نباشد به یکی از شاهکارهای آن که همان سد گتوند باشد اشاره کنیم و بگذریم! جالب این‌جاست که برخلاف بحث آلودگی هوا، واکنش مردم و اعتراض به شکل‌های مختلف، در مقابل سیاست‌های حوزه‌ی آب به‌مراتب شدیدتر است. نگاه کنید به این گفته‌های یک کارشناس سازمان محیط زیست.

شاخص‌های دیگر شهری

موضوع آب و آلودگی هوا، به‌گمانم مهم‌ترین دغدغه‌های محیطی برای زندگی در شهرهای بزرگ ایران است، ولی در کنار آن عوامل متعدد محیطی دیگر هم وجود دارند که چالش‌های روزانه ایجاد می‌کنند. وضعیت ترافیک، کمبود فضای سبز، یا معضلات دفع زباله از نمونه‌های آن است. به‌گمانم طرح بازیافت (recycling) زباله‌ها از قبل از خروج من از ایران شروع شده بود، یعنی بیش از ۱۳ سال پیش. جای تاسف است که بعد از این همه سال، کماکان شهرداری‌ها ظاهرا برنامه‌ی درست و فراگیری برای گردآوری این زباله‌های قابل بازیافت ندارند. کار این جمع‌آوری، در خیلی از مناطق، به‌طور غیر رسمی به تعدادی دوره‌گرد واگذار شده که از راه جمع‌آوری این زباله‌ها و فروش آن امرار معاش می‌کنند. البته در کنار این موارد، پارامترهای مثبتی هم، حتی در مقایسه با خیلی از کشورهای پیشرفته، وجود دارد. مثلا تنوع آب‌وهوایی شهرهای نیمه‌ی شمالی کشور، عموما دلپذیر است، به‌خصوص که لازم نیست سرمای منفی ۳۰ درجه را در زمستان تجربه کنید! به‌علاوه تنوع طبیعی ایران هم به‌نظرم جالب است، به این شکل که با طی فاصله‌ی نسبتا کمی می‌توان از یک وضعیت آب‌وهوایی و ارتفاعی، به وضعیت خیلی متفاوت دیگری رسید. نکته‌ی جالب دیگر، به‌خصوص در مورد شهرهای با قدمت بیش‌تر، مثل اصفهان، «شخصیتی» است که خود شهر دارد. قدم زدن در شهر یک حس حرکت در تاریخ و ریشه‌دار بودن به انسان می‌دهد که برای من جذاب است و خیلی به‌ندرت در شهر‌های آمریکای شمالی تجربه کرده‌ام. شاید تنها استثنای عمده‌اش تا به حال بوستون بوده باشد، آن هم خیلی محدود.

جمع‌بندی و چشم‌انداز آینده

وقت آن رسیده که این مجموعه‌ی شش قسمتی به‌پایان برسد. همان‌طور که از ابتدا گفتم، دلیل مکتوب کردن این مشاهدات، این بود که نه تنها دقیق‌ و مستند کردن مشاهدات به خودم کمک می‌کند، بلکه احتمال می‌دهم برای دیگرانی که به فکر بازگشت‌اند هم مفید باشد. این‌که تصمیم نهایی من و همسرم چه‌ خواهد بود، اولا (از دیدگاه این هدف) خیلی اهمیتی ندارد، ثانیا، پارامترهای مهم دیگری در آن دخیل‌اند که بیش از حد شخصی‌ست و در این‌جا به آن‌ها پرداخته نشد. مستقل از تصمیم من و امثال من، به‌نظرم آینده‌ی کشور، با همه‌ی مشکلات فعلی، در بلندمدت می‌تواند خیلی درخشان باشد، به‌شرطی‌که دوره‌ی گذار محتومی که در قسمت سیاست و رسانه به آن اشاره کردم نسبتا سریع و با مسالمت طی شود. اگر به مشکلاتی که در اغلب پست‌های این مجموعه (از جمله همین پست فعلی) به آن اشاره کردم، دوباره دقت کنیم، ردپای تاثیر تصلب فضای سیاسی و رسانه‌ها را می‌توان دید. اگر بخواهم توصیه‌ای به دوستانم، چه خارج‌نشین و چه داخل‌نشین داشته باشم، همین است که نسبت به این گذار بی‌تفاوت نشویم و هرکدام به نوبه‌ی خود سعی کنیم نقشی مثبت در مورد آن ایفا کنیم.


صحبت‌های روث چنگ (Ruth Chang) در مورد تصمیم‌های دشوار.
آخرین نکته این‌که، به‌گمان من برای گرفتن تصمیم‌های از این دست باید مراقب دو موضوع بود:
  • اول این‌که، تصمیم‌هایی که تاثیر بنیادین روی زندگی دارد را نمی‌توان فقط با حساب و کتاب مادی گرفت، مگر این‌که معتقد باشیم زندگی هیچ هدف خاصی ندارد و اصولا ورای همین بعد ملموس و حیوانی هیچ چیز دیگری نیست (منظورم از «حیوانی» منفی نیست). مثلا اعتقاد به آن «خانواده‌ی بزرگ» که در قسمت‌های قبل نوشتم را مشکل بتوان فقط با نگاه به بعد حیوانی زندگی توجیه کرد؛ یا تلاش برای حذف نابرابری در فرصت‌ها و خیلی چیزهای دیگر از این جنس.
  • درعین حال، روی دیگر سکه این است که حتی اگر به اهدافی فراتر از ابعاد مادی در زندگی معتقد باشیم، آسایش جسمی این زندگی بر آن وجوه بالاتر تاثیرات عمیقی دارد. اگر برای چند روز یا هفته غذا نداشته باشیم، اولویت اول زندگی می‌شود سیر شدن، اگر مریضی سختی داشته باشیم، احتمالا حتی اگر بخواهیم هم تلاش زیادی به‌جز درراستای بهبودیمان نمی‌توانیم بکنیم. این‌ها صرفا مثال‌های حداکثری‌ست برای بیان این مقصود که هر کس باید محدودیت‌های حیوانی خودش و حداقل‌های آسایشی‌ مورد نظرش را درک کند و در ورطه‌ی شعار نیفتد.
تلاش من این بود که در نوشتن این مجموعه، به هر دو وجه بالا توجه داشته باشم و در عین‌حال حداقل به نام این وبلاگ ملتزم بمانم و جز آن‌چه گمان می‌بردم حقیقت است، حرفی نزنم. از همه‌ی دوستانی که در این مدت، در وبلاگ، روی شبکه‌های اجتماعی، یا به‌شکل خصوصی در مورد این نوشته‌ها نظر دادند، سپاسگزارم. این قطعه فیلم هم که در این‌جا قرار داده‌ام در یکی از همین نظرات دوستان بود که به‌نظرم جالب بود. شاید تصمیم درست و غلط دراین‌جور موارد خیلی معنی نداشته باشد. درست و غلط، آن چیزی‌ست که ما از یک تصمیم می‌سازیم. عمده‌ی زیبایی زندگی هم شاید در همین تصمیم‌های دشوار باشد که «اگر همه‌ی تصمیم‌ها ساده و منطقا درست یا غلط بود، آن‌گاه زندگی می‌شد بردگی دلایل منطقی.» جمله‌ی داخل گیومه، ترجمه‌ی آزادیست از جمله‌ای در فیلم بالا (نقل به مضمون).

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ دی ۲۰, یکشنبه

ماندن یا رفتن (۵): حوزه‌ی سیاست و رسانه‌ها



چرا نبود «آزادی بیان» از مهم‌ترین مشکلات کشور است؟

اغلب ایرانیانی که دغدغه‌ی شرایط کشور و اصلاح وضع فعلی را دارند (همان «ما»ی این نوشته)، چه داخل و خارج از ایران، در حد قابل توجهی مسائل سیاسی روز را دنبال می‌کنند، که این به‌نظرم مزیتی است جالب این‌که بعضی از ایرانیانی که سال‌ها در خارج از ایران زیسته‌اند، تحت تاثیر شرایط نسبتا پایدار سیاسی در غرب، به این نتیجه می‌رسند که تمرکز ایرانیان روی سیاست زیاد است و اصطلاحا این هم «به‌خاطر جهان‌سومی» بودن ماست! از ژست‌های مضحک شبه‌روشنفکری بعضی از این ایرانیان که بگذریم، دلیل این سوءتفاهم به‌نظرم نادیده گرفتن مسیری است که غرب برای رسیدن به ثبات فعلی‌اش پیموده. مسیری که پر است از درگیری‌های سیاسی، از تشکیل مجلس برای کنترل قدرت شاه گرفته تا کم‌کردن نفوذ کلیسا و از پایه‌گزاری نظام‌های سیاسی بر اساس برابری گرفته تا درگیر‌ی‌های خونین برای تضمین حقوق برابر همه‌ی انسان‌ها در قانون. این مسیری است که طی بیش از پنج قرن پیموده شده ولی برای ما شاید کمی بیش از یک قرن پیش شروع شده باشد و کماکان راهی دراز در پیش دارد. ولی کافی نیست. وضعیت سیاسی ما شبیه بحران کم‌آبی در یک شهر است که حل آن «عمل» و همیاری تعداد زیادی از ساکنان شهر را می‌طلبد، نه فقط دنبال کردن اخبار کم‌آبی. به‌نظرم شاخص اصلی این بحران سیاسی هم میزان «آزادی بیان» در کشور است، به مفهوم جامعی که مثلا در بخش دوم منشور حقوق و آزادی‌های کانادا يا اصلاحیه‌ی اول قانون اساسی آمریکا مطرح است که از جمله آزادی اجتماعات، ادیان و غیره را هم شامل می‌شود. فراوان شنیده‌ایم که مشکلات مختلف مانند کندی رشد اقتصادی، معضلات مربوط به فساد اداری و اقتصادی، سقوط اخلاق عمومی، آلودگی هوا، کم‌آبی و ... به‌عنوان مهم‌ترین مسائل کشور مطرح می‌شود. قطعا همه‌ی این مسائل بسیار مهم است ولی اندکی تامل کنیم که اگر نتوان آزادانه در مورد هریک از این مسائل صحبت کرد، آیا امیدی به پیاده‌سازی هیچ راه‌حل بنیادینی برای آن‌ها وجود دارد؟ در جلسه‌ی کتابی که اخیرا در واترلو داشتم به دوستان یادآوری کردم آن‌قدر رزرو کلاس برای برگزاری چنین جلساتی در دانشگاه واترلو ساده است که وقتی در ایران، با همکاری تعدادی از دانش‌جویان به فکر ایجاد جلسه‌ی مشابهی در دانشگاه تهران بودم چندان به دردسرهای گرفتن فضا فکر نکرده بودم. صرف جمع شدن عده‌ای دور هم در فضای دانشگاه و صحبت حول مسائل تاریخی و اجتماعی، حساسیت ‌برانگیز است. معروف است که «درک مسئله، نیمی از حل آن است». وضعیت فعلی کشور در حوزه‌ی آزادی بیان، نه تنها یافتن راه‌حل برای خیلی از مشکلات فوق را با موانع مصنوعی مواجه می‌کند، بلکه حتی طرح و درک این مسائل را هم مشکل می‌کند (تکرار اتهامات «تشویش اذهان عمومی» و «نشر اکاذیب» را در چند دهه‌ی گذشته به‌یاد بیاوریم).


وضعیت «ما» در سپهر سیاسی کشور و اهمیت دوره‌ی گذار


شدت درگیری‌های جنگ داخلی سوریه، گاهی تظاهرات مسالمت‌آمیز ماه‌های ابتدایی آن را از یادها می‌برد. تظاهراتی که با سرکوب دولتی و کشتار چند هزار نفره، منتهی به فاز مسلحانه شد. عکس برگرفته از صفحه مرحله‌ی تظاهرات جنگ داخلی سوریه در ویکی‌پدیا
ایجاد تغییر واقعی در حوزه‌ی سیاست، همان‌طور که قبلا در این بلاگ نوشته‌ام باید از داخل کشور ایجاد شود، وگرنه نشستن در بیرون و سردادن شعارهای انقلابی ساده است و البته کم‌حاصل. این نوشته از دید شخصی است که برای زندگی در داخل برنامه‌ریزی می‌کند، نه از دید یک خارج‌نشین. معتقدم که وضعیت سیاسی کشور در بلندمدت نمی‌تواند به همین شکل فعلی بماند و تغییرات بزرگ اگر بخواهیم برای تغییرات «بزرگ» شاخص تعیین کنیم، یکی از آن‌ها به ثمر رسیدن تلاش صدساله‌ی مشروط کردن قدرت در مقابل رای مردم است و پایان قدرت مادام‌العمر یک نفر یا یک طبقه. ناگزیر است. این‌که این تغییرات کی و با صرف چه هزینه‌ای از راه می‌رسد را نمی‌دانم ولی به‌نظرم همه‌ی «ما» باید یک طرح کلی برای محقق شدن این تغییر اساسی با کم‌ترین هزینه داشته باشیم. ایراد من به خیلی از دوستان به‌اصطلاح «عمل‌گرا» این است که توجه لازم به این طرح کلی و بلندمدت ندارند. از اولین مشاهداتم در ایران این بود که فضای غالب فعالیت سیاسی، همین نوع عمل‌گرایی است. قصدم در این‌جا انتقاد از دولت فعلی و طرفدارانش نیست. اتفاقا همین عمل‌گرایی‌ها در کوتاه مدت می‌تواند بسیار مفید باشد و مقدمه‌ای بشود برای دوران گذار. ولی این به‌شرطی است که هدف بلندمدت فراموش نشود. افراط در عمل‌گرایی و توجه نکردن به جهت کلی مسیر فعالان سیاسی را به روزمرگی می‌کشاند که ابدا مطلوب نیست. بدیهی‌ست که سرکوب حکومتی نقشی اساسی در ایجاد این فضا داشته. برای من یکی از دلایل اصلی انتخاب دانشگاه به‌عنوان محل کار، ظرفیت فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی در محیط دانشگاه و ارتباط نزدیک با آینده‌سازان کشور است. به‌علاوه به‌نظرم با همه‌ی ایرادهایی که به دانشگاه و اساتید وارد است، این نهاد هنوز از اقبال عمومی برخوردار است و نقش مهمی در تحولات بنیادین آینده بازی خواهد کرد. این خاطره را نه به‌عنوان شاهد ادعای بالا، بلکه بیش‌تر برای انبساط خاطر می‌نویسم (و البته اشاره تلویحی به یک آسیب اجتماعی): یکی از نکاتی که در دانشگاه توجهم را جلب کرد، لباس خیلی رسمی اغلب اساتید بود و استفاده‌ی تقریبا همه‌روزه از کت‌وشلوار. من هم که به عادت همه‌ی این سال‌ها (و تا حدودی مبارزه‌ی منفی) معمولا با یک تی‌شرت و کوله‌پشتی به دانشگاه می‌رفتم گاهی با دانش‌جویان اشتباه گرفته می‌شدم که البته احساس جوانی کردنش بد نبود. یکی از جالب‌ترین این اشتباه گرفتن‌ها در یک تاکسی بود که به مقصد دانشگاه سوار شده بودم و راننده‌ی تاکسی که مثلا می‌خواست سر صحبت را باز کند، با لحن پدرانه‌ای گفت، خوب «دَرسَت کی تمام می‌شود؟» من هم به آرامی جواب دادم که درسم قبلا تمام شده، الان در دانشگاه، جزء هیئت علمی‌ام. راننده متوجه نشد و باز پرسید و خلاصه گقتم عزیزجان من «استاد» دانشگاهم. راننده، با لحن جالبی که هنوز نمی‌دانم از روی تحسین بود یا تحمیق (که مثلا من را احمق فرض کرده‌ای که می‌گویی استاد دانشگاهی)، پرسید «یعنی من الان دارم با استاد این مملکت حرف می‌زنم؟» از آن موقع به بعد هم گاهی حرف‌هایش را با پیشوند یا پسوند «استاد» همراه می‌کرد با همان لحن جالب! ولی تقریبا با هر دوستی که این‌طور انگیزه‌ها را مطرح کردم، اخطار داد که هزینه‌های این مسیر بالاست و به‌نوعی برحذرم داشت. توجه به همین نهیب‌های دوستانه برای درک فضای سرکوب مفید است.

در کنار فضای رعب و سرکوب‌، وضعیت پرآشوب منطقه بعد از «بهار عربی» دست‌آویزی شده برای تبلیغات حکومتی در دو راستا:
  • از یک سو، ترویج ترس از بی‌ثباتی، مردم را از ایجاد تغییرات بنیادی، مایوس و هراسان می‌کند.
  • از سوی دیگر، تاکید بر مولفه‌های مذموم ملت‌ساز، به‌خصوص مذهب تشیع، احساسات ملی مردم را در راستای اهداف فرقه‌ای حکومت در منطقه برمی‌انگیزد.
باورم این است که برای ایجاد تغییر واقعی، پرداخت هزینه‌ای قابل توجه لازم است. بدیهی است که هرچه هزینه کم‌تر باشد به‌تر است ولی کم‌کردن هزینه گاهی ما را تا آن‌جا پیش می‌برد که هدف را عوض می‌کنیم و سطح توقعاتمان را در حد گشایش‌های جزیی پایین می‌آوریم. همین وقایع چهار پنج سال گذشته در کشورهای عربی منطقه به‌نظرم درس خوبی است. هرچه چسبندگی انسان‌ها به قدرت مطلقه بیش‌تر بوده، تغییر هم پرهزینه‌تر شده است. مقایسه‌ی تونس، مصر، لیبی، و سوریه از این نظر جالب است، اگر بن‌علی هم به‌اندازه‌ی اسد به قدرت چسبیده بود چه بسا وضعیت تونس هم مانند سوریه بود. تلاش ما باید کم‌کردن همین «چسبندگی» باشد، نه تایید و تشویق آن با ادعای «عمل‌گرایی». در پستی که در دوران انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۹۲ نوشتم، به سخنان کاندیدای «کلیددار» در دی‌ماه ۱۳۸۸ اشاره کردم که «۹ دی پاسخ قاطع ملت ایران به معاندین و ضد انقلاب بود.» جالب است که به‌تازگی ایشان در سالگرد همان روز گفته است «۹ دی روز دفاع ملت از نظام و ولی فقیه بود.» لازم است تاکید کنم که تلاش‌های دولت فعلی، به‌خصوص همت وزیر امورخارجه‌ی آن در به ثمر رسیدن مذاکرات هسته‌ای کاملا ستودنی است. ولی این گونه گشایش‌ها در مشکلات مصنوعی که خود حکومت برای خودش ایجاد کرده، گاهی ما را این‌قدر خوش‌بین می‌کند که اگر همان وزیر خارجه گفت «ما در ايران هیچ کسی را به خاطر عقيده‌اش زندانی نمی‌کنيم» با هزار وسیله آن را توجیه می‌کنیم و به‌راحتی رنجی را که امثال بهمن احمدی امویی فقط برای بیان عقایدشان می‌کشند را فراموش می‌کنیم. این به‌نظرم همان گم‌کردن هدف و دل‌خوش کردن به گشایش‌های ظاهری است. مدعی نیستم که مسیری که بقیه ملت‌ها رفته‌اند را باید قدم به قدم تجربه کنیم، ولی به تاریخ هم که نگاه کنیم، «گذار به آزادی و حکومت مردم»، بدون پرداخت هزینه و تنها با تکیه بر سازوکارهایی که حکومت استبدادی تعیین می‌کند، تقریبا غیرممکن بوده است. شاید هر کشور پیش‌رو در زمینه‌ی دموکراسی و آزادی سیاسی را که انتخاب کنیم، به‌راحتی بتوان هزینه‌های هنگفت تاریخی که آن ملت برای رسیدن به وضعیت فعلی پرداخته را پیدا کرد. مثلا در بریتانیا قرن‌ها بعد از تشکیل مجلس فئودال، تنازع بین شاه و مجلس وجود داشت تا با جنگ‌های داخلی قرن هفدهم و نهایتا «انقلاب باشکوه» مجلس و حوزه‌ی اقتدار شاه تقریبا به شکلی درآمد که بتوان آن را «مشروطه‌ی سلطنتی» نامید.


صداوسیما و رسانه‌های حکومتی

گزارشی از حملات هلی‌کوپتر‌های ارتش سوریه با بمب‌های بشکه‌ای در حلب
(گزارش «شبکه‌ی ۴» بریتانیا، خرداد ۱۳۹۴)
زندگی و فعالیت سیاسی در ایران، متاسفانه نیازمند توجه به رسانه‌های حکومتی، از جمله صداوسیماست، به دلیل وسعت تاثیر آن‌ در جامعه و نبود رسانه‌های مستقل قابل رقابت با آن. می‌گویم «متاسفانه» به این دلیل که در خیلی از موارد، اخبار این رسانه‌ها به حدی از وقاحت و ریاکاری می‌رسد که دنبال کردن آن اعصاب پولادین می‌خواهد. به‌عنوان مثال، در مدتی که در ایران بودم، هم درگیری‌های خونین سوریه در جریان بود، هم یمن. در هر دو مورد هم گزارش‌های فراوان از حمله هواپیماها به شهروندان وجود دارد. اخبار صداوسیما پر بود از گزارش‌های «مظلومیت یمن» ولی تقریبا هیچ خبری از بمب‌های بشکه‌ای رژیم اسد و حمله به مدرسه‌ها و کودکان سوریه وجود نداشت. به‌علاوه، روند سال‌های دور گزارش پیوسته‌ی «صلابت ایران» و «حقارت دشمنان ایران» کماکان ادامه داشت. از مثال‌های مرتبط با این موضوع، گزارش‌های روزانه‌ی صداوسیما از کشتی ارسال کمک به یمن و ادعای این بود که کشتی مستقیما به یمن خواهد رفت و هیچ کشوری هم نمی‌تواند آن را بازرسی کند. حتی گزارشگر از روی عرشه کشتی‌ ایرانی، ناوهای آمریکایی را در نزدیکی نشان می‌داد با ادعای این‌که هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. روز آخر هم ناگهان کشتی از جیبوتی سردرآورد بدون سروصدای خیلی زیاد و مثلا پاسخ به این پرسش که این همه صلابتی که بیش از یک هفته به‌خورد مردم داده شد، یک دفعه کجا رفت؟

به‌هرحال انتظار خیلی زیادی هم از صداوسیما نداشتم و شاید به دلیل همین انتظار پایین، بعضی از برنامه‌ها و شکستن بعضی از تابوها در آن‌ها برایم جالب بود. مثلا شبی برنامه‌ای بود در مورد طلاق و این‌که بعد از طلاق چه رفتارهایی باید کرد که هزینه‌ی این اتفاق در زندگی دو طرف و فرزندان و نزدیکان آنان کم‌تر شود که به‌نظر جالب و منطقی بود و از کلیشه‌های مربوط به بسنده کردن به مذمت طلاق و چشم بستن بر آن به‌عنوان یک مشکل اجتماعی، گذر کرده بود.


اینترنت، رسانه‌های غیرحکومتی و ماهواره

از رسانه‌های حکومتی که بگذریم، رسانه‌های غیر دولتی داخلی، تحت فشار فراوان حکومت به ورطه‌ی خودسانسوری افتاده‌اند. البته کماکان تنوع روزنامه‌ها و اخباری که پوشش می‌دهند قابل توجه است و توقف جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی، لذت بخش. ولی به‌عنوان کسی که دوران اصلاحات را از نزدیک دیده، قطعا وضعیت آزادی رسانه‌ها از اواخر دهه‌ی هفتاد کم‌تر است. نزدیک به سالگرد مرگ رهبر سابق انقلاب، تمام روزنامه‌ها، از هر جناحی، پراند از مقاله‌های تجلیل و تعریف از او، دریغ از یک گزارش با اندکی انتقاد از رهبری او. وضعیت رهبر فعلی هم که روشن است، نه تنها سر سوزن انتقادی وجود ندارد، حتی به‌نظرم، اجتناب از پوشش اخبار او هم برای روزنامه‌ها غیرممکن است و انگار تحت دستورالعملی موظفند که گزارش دیدارها و سخنانش را در صفحه‌ی اول پوشش دهند.

وضعیت اینترنت هم بدون استفاده از فیلترشکن واقعا اسف‌بار است. برای گذر از فیلتر اینترنت، ظاهرا استفاده از وی‌پی‌ان (VPN) مرسوم و دسترسی به آن نسبتا ساده است. من در مدتی که در ایران بودم از تور و سایفون استفاده می‌کردم. البته اغلب این ابزارهای ضد فیلتر به‌نوعی به رمزنگاری ارتباطات و به‌طور خاص اس‌اس‌ال (SSL) وابسته‌اند و گاهی ترافیک اس‌اس‌ال به خارج از ایران با اختلال‌های عمدی مواجه می‌شود. به‌عنوان نمونه، این لینک مربوط به یک مورد در سال ۱۳۹۰ است، ولی به‌نظرم این مشکل کماکان ادامه دارد هر چند نه به شدت مواردی که سروصدایش به رسانه‌ها می‌رسد. در این میان، نکته‌ی مثبت، افزایش سرعت دسترسی به اینترنت و شیوع خدمات مبتنی بر اینترنت است، مانند انواع سامانه‌های فروش اینترنتی، خدمات بانکی، بخشی از خدمات دولتی و غیره، که خودبه‌خود، میزان نفوذ اینترنت را در کشور خیلی بیش‌تر کرده است. خدمات نسل سوم (3G) تلفن‌های همراه هم با قیمت‌های نازل (در مقایسه با کانادا) رو به افزایش است.

بزرگ‌ترین استثنا در میان سانسور رسانه‌ها، شبکه‌های ماهواره‌ای است. در شهر‌های بزرگ، مثل تهران و اصفهان، دسترسی به ماهواره خیلی بیش‌تر از سیزده سال پیش است. به‌علاوه کیفیت شبکه‌های ماهواره‌ای (از نقطه‌نظر موضوع این نوشته) به‌نظرم خیلی به‌تر از قبل است. به‌عنوان مثال، دیدن و شنیدن اخبار بی‌بی‌سی فارسی رایج است و به‌جز در مواردی که به پای هسته‌ی اصلی قدرت می‌پیچد، مثل مستند «خط و نشان رهبر» که در زمان پخش آن ارسال پارازیت برای اختلال شبکه بی‌بی‌سی فارسی تشدید شد و متعاقب آن چند نفر داخل ایران دستگیر شدند. دیدن این قطعه فیلم مفید است برای درک حال و هوای جامعه‌ای که حاکمیتش آرزوی کنترل همه‌ی روزنه‌های اطلاعاتی‌ را دارد. برنامه‌های آن بدون پارازیت قابل مشاهده و پی‌گیری است.


رابطه‌ی دین و سیاست

«...فرق اساسى حكومت اسلامى با حكومت‌هاى مشروطه سلطنتى و جمهورى در همين است: در اين‌كه نمايندگان مردم، يا شاه، در اين گونه رژيم‌ها به قانونگذارى می‌پردازند؛ در صورتى كه قدرت مقننه و اختيار تشريع در اسلام به خداوند متعال اختصاص يافته‌است. شارع مقدس اسلام يگانه قدرت مقننه است. هيچ كس حق قانونگذارى ندارد؛ و هيچ قانونى جز حكم شارع را نمی‌توان به مورد اجرا گذاشت. به همين سبب، در حكومت اسلامى به جاى مجلس قانونگذارى، كه يكى از سه دسته حكومت‌كنندگان را تشكيل می‌دهد، مجلس برنامه‌‏ريزى وجود دارد كه براى وزارتخانه‌‏هاى مختلف در پرتو احكام اسلام برنامه ترتيب می‌دهد؛ و با اين برنامه‌‏ها كيفيت انجام خدمات عمومى را در سراسر كشور تعيين می‌كند...»
برگرفته از کتاب «ولایت فقیه» (برگردان از مجموعه‌ی بحث‌های خمینی در نجف تحت عنوان «حکومت اسلامی») بخش «طرز حکومت اسلامی»
تصویر از ویکی‌پدیا
برای هر دین و متن دینی، امکان برداشت‌های مختلف و گاهی متضاد، وجود دارد. اسلام هم از این نظر مستثنی نیست. می‌توان مسلمان بود و تکثرگرا، به عقاید دیگران احترام گذاشت و صدایشان را خفه نکرد و هم می‌توان هر صدای مخالفی را خاموش کرد و مثلا حتی نحوه‌ی لباس پوشیدن مردم را جزء مهم‌ترین دغدغه‌های حکومت دانست. به گمان من، یکی از مهم‌ترین موانع ایجاد تغییر اساسی در امور حاکمیتی کشور، مذهب تشیع و قرائت خاصی از آن است که در جامعه رواج داده می‌شود (و من نامش را «تشیع فقاهتی» می‌گذارم). بیان دلایل مفصل این ادعا نوشته‌ی جداگانه‌ای می‌طلبد، ولی از همان دوران قبل از مشروطه که نگاه کنیم، حتی بخش قابل توجهی از آن دسته از مجتهدینی که در زمره‌ی طرفداران مشروطه به حساب می‌آیند، برداشتی از فقاهت و تشیع دارند که به هیچ وجه با آرمان یک مجلس مردمی سازگار نبوده و نیست (روحانیون مخالف مشروطه که جای خود دارند). به بیان دیگر اصولا بخش‌های عمده‌ای از زندگی اجتماعی و سیاسی وجود دارد که تشیع فقاهتی آن‌ها را حوزه‌ی بی‌منازع خودش می‌داند و به‌هیچ وجه معتقد به قانون‌گذاری یا تصدی در آن بخش‌ها توسط یک مجلس و حکومت عرفی، بدون نظارت فقیه، نیست. به‌عنوان نمونه، چند سال پیش مجلس فرمایشی شورا، قانونی تصویب کرد در مورد قوانین ارث زن از زمین. عکس‌العمل جعفر سبحانی به آن و نامه‌ای که رییس مجلس نوشت جالب بود و تا حد زیادی منظور من از ادعای فوق را نشان می‌دهد. ایشان نوشته است: «حضور همه نمایندگان، مصدّع می‌شود در اخبار شنیدیم كه درباره ارث زن از زمین، قانونی به تصویب نمایندگان رسیده است. اینجانب در مصوّبه و محتوای قانون، سخنی نمی‌گویم، ولي نظر شریف نمایندگان را به نكته‌ای دیگر جلب می‌كنم و آن اين‌كه قانونگذاری دو مرحله دارد: تبیین حكم شرع از كتاب و سنت، و این برعهده فقیهان اسلام است. تصویب قوانینی در مسائل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در حدود قوانین شرع، كه این وظیفه نمایندگان است. تحدید ارث زوجه از مسائل شرعی است كه باید در آن، فقیهان اسلام نظر دهند، آنگاه مجلس برای اجرای اين حكم، برنامه‌ريزی كند. همان طوری كه تفکیک قوای سه‌گانه از اصول اساسي ما است، تفکیک این دو قلمرو نیز چنین است و آنچه كه بر عهده مراجع تقليد گذارده شده، غیر از وظیفه‌ای است كه بر عهده نمایندگان است.» این نقل قول را مقایسه کنید با آن‌چه از خمینی از درس حکومت اسلامیش در بالا نوشته‌ام. البته برای این‌که سوءتفاهمی پیش نیاید که مجلس فرمایشی تغییری در این برداشت ایجاد کرده، خوب است پاسخ رییس مجلس را هم بخوانید با این عنوان: «مجلس عین فتوای رهبر معظم انقلاب را به صورت قانون تصویب کرده است.» این موضوع کشف خارق‌العاده‌ی من نیست و خیلی از نیروها و فعالان سیاسی به آن واقفند ولی حداقل در داخل ایران، تلاش زیادی برای به چالش کشیدن این برداشت از دین وجود ندارد. می‌دانم که هزینه‌ی طرح چنین انتقاد‌هایی بالاست ولی لااقل می‌توان به آتش این فرقه‌گرایی و فقاهت ندمید. بعضی از کنش‌گرانی که اسم ملی را روی خود می‌گذارند، طرفدار توسعه‌ی شیعه‌گری به‌عنوان یک عنصر ملی‌اند مشابه همان ابزاری که صفویه از آن بهره برد. به‌خصوص بعد از قدرت گرفتن داعش و اوج گرفتن اختلافات با عربستان و ترکیه بر سر بحران‌های منطقه، این نوع حمایت از تشیع بیش‌تر هم شده است. این پدیده به‌نظرم برجسته‌تر از سیزده سال پیش شده است.

هدررفتن سرمایه گفتمان اجتماعی

هر جامعه‌ای، ظرفیت مشخصی برای بحث حول مسائل اجتماعی و ایجاد تغییر در آن‌ها دارد. در هر دوره‌ی زمانی، موضوع یا موضوع‌هایی توجه اصلی نیروهای فعال جامعه را به خود جلب می‌کند و انگیزه‌ی تغییر و اصلاح ایجاد می‌کند. به بیان دیگر برای مشکلاتی که حل آن بسیج اجتماعی می‌طلبد، نمی‌توان در یک زمان به همه‌ی آن‌ها پرداخت چون ظرفیت توجه آحاد ملت محدود است. این‌گونه مشکلات، توجه تعداد زیادی از مردم را می‌طلبد و ایجاد حرکتی فراگیر را که من به آن گفتمان اجتماعی می‌گویم. یکی از مشاهداتم در ایران هدررفتن این سرمایه‌ی محدود گفتمان اجتماعی، حول مسائل عجیب و مصنوعی بود. صرفا برای نمونه، حضور زنان در ورزشگاه و برخورد با پوشیدن چکمه‌های بلند زنانه دو مثال است. این‌ها را صرفا به‌عنوان نمونه بیان کردم: مسابقات والیبال قبلا ظاهرا با حضور خانم‌ها برگزار می‌شد و بعد ناگهان، حاکمیت تصمیم گرفته بود که چنین حضوری به صلاح نیست. در بهار گذشته، یکی از بحث‌های داغ این بود که خانم‌ها باید امکان حضور در ورزشگاه را داشته باشند یا نه. یا به یاد دارم که چند سال پیش، حساسیت زیادی ایجاد شده بود روی پوشیدن چکمه‌های بلند زنانه، تا جایی که فرمانده نیروی انتظامی مدعی بود با پوشیدن آن برخورد خواهد شد. آن زمان، بین موافقان و مخالفان سروصدای زیادی ایجاد شد. در زمستان گذشته که ایران بودم یک مشاهده این بود که پوشیدن این چکمه‌ها، هم فراوان بود، هم کسی ظاهرا کاری به آن نداشت. در خیلی از موارد هم سروصداهای کاذب که می‌خوابد، به‌نظر می‌رسد که این وسط فقط بخشی از همان سرمایه گفتمان اجتماعی بر سر یک مسئله‌ی ساده و خودساخته هدر رفته است. در بعضی موارد، به گمانم، حتی حاکمیت در ایجاد و مشتعل کردن آتش موضوعات بی‌اهمیت، دقیقا برای هدر دادن همین سرمایه‌ی اجتماعی تلاش می‌کند. ماجرای آن خواننده‌ی جوان که از دنیا رفت و آن همه شلوغ‌بازی رسانه‌های رسمی و فراگیر، شاید از همین دست بود.


نگاه به تصویر کلی

به‌دلیل حساسیتی که در حوزه‌ی سیاست و رسانه‌ها داشته‌ام، مشاهداتم فراوان است ولی احتمالا از حوصله‌ی یک پست وبلاگی خیلی فراتر باشد. مثلا به این موضوعات اصلا نپرداختم:
  • اقلیت‌ها و حقی که از آنان ضایع می‌شود (نه تنها توسط دولت)
  • قوی‌تر شدن سیاست‌های «روسیه محور» حاکمیت که انسان را به یاد تاریخ دوران محمد‌علی شاه می‌اندازد
  • وضعیت زندانیان سیاسی و بی‌تفاوتی نسبی جامعه نسبت به آن‌ها
  • عافیت‌طلبی انسان‌ها یا شاید ناامیدی‌شان از ایجاد هر تغییر قابل توجه
و خیلی مسائل مهم دیگر. به‌هرحال، تصویر کلی، به‌عقیده من، چندان امیدبخش نیست. وضعیت سیاسی جامعه به یک بمب ساعتی می‌ماند که خیلی از آدم‌ها یا صدای تیک‌تیک آن را نمی‌شنوند یا نمی‌خواهند بشنوند. آن «چسبندگی» به قدرت که در بالا به آن اشاره کردم، در کشور شدیدتر از سیزده سال قبل شده و احتمالا وقایع مربوط به انتخابات سال ۱۳۸۸ در این تشدید نقش زیادی داشته است. به‌گمانم در جامعه همچنان امید به گذشتن نسبتا مسالمت‌آمیز از دوره‌ی گذار وجود دارد ولی گروه‌های تاثیرگذار سیاسی یا تارومار شده‌اند یا برنامه‌ی خیلی مشخصی برای این گذار ندارند و صرفا امیدوارند که خیلی از اتفاقات محتمل ناگوار نیفتد! به‌هرحال زنده‌بودنی که در آن آزاد نباشی و تلاشی هم برای رسیدن به آزادی نداشته باشی، خیلی ارزش زندگی کردن ندارد.

پانوشت‌ها