۱۳۹۴ بهمن ۲۹, پنجشنبه

ماندن یا رفتن (قسمت آخر): شرایط محیطی و چشم‌انداز آینده



منظور از شرایط محیطی و اهمیت آن

منظورم از شرایط محیطی، همه‌ی آن شاخص‌های محیط زیستی است که بر روی سلامت جسمی و روانی تاثیرگذارند، از آلودگی هوا گرفته تا منابع آب، از وضعیت بهداشت عمومی و کیفیت زندگی شهری گرفته تا آلودگی صوتی و ترافیک و خیلی موارد دیگر. ولی در این‌جا به‌طور خاص به چند موضوع پرداخته‌ام که به‌نظرم مهم‌تراند. درپایان هم، به‌عنوان آخرین قسمت این مجموعه، چند جمله‌ای نوشته‌ام برای ختم بحث.

آلودگی هوا



دو تصویر گرفته شده تقریبا از یک زاویه از بالای برج میلاد. تصویر اول، برگرفته از این خبر ایسنا، روز ۲۰ آبان ۱۳۹۴، است، خبری در مورد یک روز با هوای پاک در تهران. تصویر دوم برگرفته از این خبر میزان، روز ۲۳ آذر ۱۳۹۴، است، خبری در مورد یک روز با وضعیت قرمز هوا.
در مورد موضوع آلودگی هوا فراوان صحبت شده من هم بنای ورود در جزییات زیادی ندارم. اتفاقا در همین بلاگ هم، دو سال پیش، بعد از سفری به ایران، در این پست نوشتم؛ و این‌که سالانه حداقل دو هزار مرگ در تهران به‌طور مستقیم به دلایل مرتبط با آلودگی هوا اتفاق می‌افتد. برای رسیدن به این عدد، به این مقاله و این خبر اشاره کرده بودم. البته آمار مرگ‌ومیر ناشی از آلودگی هوا خیلی دقیق نیست و بعضا خیلی هم متغیر است. شاید به این دلیل که مشخص کردن دلیل دقیق مرگ و نسبت دادن آن به آلودگی هوا کار ساده‌ای نیست. به‌علاوه این آمار به‌نظر رو به افزایش است، مثلا آمار مرگ روزانه ۱۸۰ نفر در تهران (در روزهای آلوده) یا ۸۰ هزار نفر در سال (در کل کشور) هم از سوی نهاد‌های مختلف مطرح شده است. آمار مرگ ۱۸۰ نفر در روزهای آلوده را رییس شورای شهر تهران به تازگی مطرح کرد که در این‌ خبر ایرنا و این‌ خبر بی‌بی‌سی نقل شده. آمار سالیانه‌ی ۸۰ هزار نفری در کل کشور هم در این خبر دویچه‌وله به‌نقل از سازمان بهداشت جهانی مطرح شده است. به‌طور کلی یکی از دغدغه‌های عمده‌ای که خیلی زود، بعد از یکی دو هفته زندگی در تهران، احساس می‌شود، همین موضوع آلودگی هواست. تصویر روبه‌رو تا حدودی این حس را منتقل می‌کند. هوا همیشه بد نیست، به‌خصوص در زمستان سال قبل، میزان آلودگی، به‌نظرم نسبت به سفرهای چند سال پیش کم‌تر شده بود. تصور عمومی این بود که حذف بنزین‌های «غیر استاندار» همان بنزین‌های تولید پتروشیمی‌ها که به‌طور ناگهانی کشور را در تولید بنزین «خودکفا» کرد و بعد از چند سال که به خورد ریه‌های ملت رفت، «غیراستاندارد» بودن و تاثیرات مخرب آن روی سلامتی زبانزد خاص و عام شد. دلیل بهبود وضعیت بوده که البته، براساس آمار هم، شاید ادعای درستی باشد. به‌نظرم اگر به تعداد روزهای آلوده، نگاه کنیم تا حدودی بتوان برای این بهبود هوا شواهد ارائه کرد. مثلا نگاه کنید به این خبر ایرنا یا این مطلب خبرآنلاین ولی احتمالا بارندگی بیش از معمول و وزش باد هم عامل مهم‌ دیگری بوده باشد. یک بعد قابل توجه موضوع آلودگی هوا بحث روانی آن است و این احساس مداوم که در حال تنفس هوای آلوده‌اید.


تهران، تیرماه ۱۳۹۴، بعد از اندکی باران: وضعیت اتومبیلی که به‌گمانم یک هفته قبل از این عکس شسته شده بود.
این آلودگی، به‌خصوص در زمستان، نسبت به ۱۳ سال پیش شاید خیلی موضوع جدیدی نباشد ولی در این‌مورد، پدیده‌ی جدید نسبت به قبل، تعدد روزهای غبارآلود در بهار و تابستان است. در بهار گذشته، چندین بار شاهد طوفان‌هایی بودم که با خود غبار به‌همراه داشت و تصویر شهر را ناگهان دگرگون می‌کرد. مشکل غبار و ذرات معلق در خیلی از مناطق کشور وجود دارد. هرچند منشا این ذرات در مناطق جنوب غرب، در سال‌های گذشته بیابان‌های کشورهای غرب ایران، مثل عراق و عربستان، عنوان می‌شد ولی در مورد تهران و شهرهای مرکزی ظاهرا منشا داخلی دارد. به‌عنوان نمونه، نگاه کنید به این گزارش ایرنا مربوط به تابستان ۱۳۹۳ و این مطب خبرگزاری مهر مربوط به تابستان ۱۳۹۴. در هرحال حداقل بخشی از مشکل مرتبط است با افزایش بیابان‌ها که در قسمت بعد هم به آن اشاره شده.

در پایان این بخش، یادآوری کوتاه دو نکته‌ی دیگر هم لازم است. اول این‌که هرچند بیش‌تر درباره‌ی هوای تهران صجبت شد، ولی خیلی از شهرهای بزرگ دیگر هم مشکلات مشابه دارند. مثلا اصفهان، که در گذشته معمولا به مراتب هوای به‌تر و تمیز‌تری داشت، در چند سال اخیر مشکلات آلودگی هوایی بعضا مشابه تهران پیدا کرده است. نمونه‌ای از بحران‌ آلودگی هوا در اصفهان مربوط به دو سال پیش و این هم نمونه‌ای جدیدتر نکته‌ی دوم هم این‌که، آن‌طور که بعضی‌ها ادعا می‌کنند، وضعیت تهران در مقایسه با خیلی از کلان شهرهای دیگر دنیا که مشکل آلودگی دارند، وضعیت منحصربه‌فردی نیست. تحقیقات و طرح‌های زیادی هم برای مقابله با این آلودگی مطرح می‌شود، ولی یک همت سیاسی در رده‌های بالای حکومتی برای پیاده‌سازی خیلی از این طرح‌ها لازم است که به‌گمانم هنوز در کشور وجود ندارد. آن‌چه تا حدی برای من عجیب است این است که چطور این موضوع هنوز به یک بحران سیاسی درحدی که مثلا مردم برایش اجتماع و اعتراض کنند و مطالبه‌ی جدی داشته باشند تبدیل نشده.

مسئله‌ی آب


نقشه‌ی میانگین میزان بارش سالیانه کشورها، برگرفته از این تصویر ویکی‌پدیا. داده‌های خام از اطلاعات بانک جهانی استخراج شده است. (برای تصویر بزرگ‌تر کلیک کنید.)
مشکل کمبود آب هم هرچند بحث جدیدی نیست ولی به‌نظرم به دو دلیل، به‌مرور جدی‌تر از قبل شده و قطعا معضل جدی‌تری در مقایسه با ۱۵ یا ۲۰ سال پیش است. دلیل اول تغییر میزان بارش در نیم‌قرن گذشته است. میانگین میزان بارش در سال‌های گذشته حدود ۲۳۰ میلیمتر بوده است (برای مقایسه، این عدد در آلمان ۷۰۰ و در کانادا ۵۳۷ است، هرچند در کنار این عدد باید به جمعیت و مساحت کشور هم توجه کرد). از کم‌بودن نسبی این عدد که بگذریم، چیزی که به‌نظرم مهم‌تر است، روند تغییر میزان بارش است. در این زمینه، این مقاله تحقیقی به‌نظرم نوشته‌ی مفیدی است و تصویر روبه‌رو هم از آن گرفته شده. همان‌طور که در این مقاله اشاره شده، در اغلب نقاط کشور، میزان بارش نسبت به ۵۰ سال پیش به‌میزان قابل ملاحظه‌ای کم شده است. درکنار این تغییر، حداکثر میزان بارش در یک شبانه‌روز، در خیلی از مناطق بیش‌تر شده است. دلیل اهمیت این پارامتر دوم، ظاهرا به دلیل تاثیر آن در از بین‌بردن خاک‌ (به دلیل سیلاب) و تشدید روند بیابان زایی است.

روند تغییر میزان بارش در زاهدان (بالا) و تبریز (پایین) در طول نیم‌قرن؛ برگرفته از این مقاله. خط‌چین، روند تغییرات را با رگرسیون خطی (linear regression) نشان می‌دهد.


دلیل دوم تشدید بحران آب، سیاست‌های کلان کشور است و شاید از همه مهم‌تر سیاست‌های حوزه‌ی کشاورزی. احتمالا شنیده‌اید که بیش از نود درصد آب مصرفی در کشور، در بخش کشاورزی استفاده می‌شود. سهم این بخش از تولید ناخالص داخلی، کم‌تر از ۱۰ درصد است. نگاه کنید به مقاله‌ی اقتصاد ایران در ویکی‌پدیا واقعا معلوم نیست که چه مقدار از سیاست‌های خودکفایی غذایی با وضعیت آبی کشور سازگار است. در کنار کم‌شدن بارندگی، سطح آب‌های زیرزمینی ظاهرا به دلیل برداشت بیش از حد در اغلب مناطق خیلی پایین رفته است. حدود یک سال پیش مصاحبه‌ای با عیسی کلانتری می‌خواندم. به‌عنوان کسی که سال‌ها سکان‌دار وزارت کشاورزی بوده، برایم جالب بود که نگاهی کاملا انتقادی به سیاست‌های کشاورزی داشت. مقایسه‌ای هم با عربستان کرده بود به عنوان درس عبرت. ایشان چند ماه پیش هم این مطالب را بیان کرده بوده در نقد سیاست‌های حوزه‌ی آب و تذکرات نگران‌کننده در مورد مصرف آب‌ در کشور. به‌هرحال، به‌نظر می‌رسد بخشی از مشکل این است که اگر با مصرف بی‌رویه‌ی آب در بخش کشاورزی مقابله شود و قیمت آب برای کشاورزان واقعی شود (که طبیعتا به معنی حذف قسمتی از یارانه‌ی غیر محسوس به این بخش است) نتایج اجتماعی قابل توجهی به‌همراه خواهد داشت که احتمالا حاکمیت آمادگی آن را ندارد. توجه کنید که ادامه‌ی روند فعلی، فقط به معنی کمبود بیش‌تر آب در شهرها نیست. شاید از آن مهم‌تر، سرانجامی‌ست که افزایش بیابان‌ها در کشور خواهد داشت. نگاه کنید به این تحلیل ناصر کرمی در مورد مصارف و اتلاف آب در کشور و نتایج آن. همین‌جاست که باید طوفان‌های غبار تهران و دلایل آن را دوباره به‌یاد بیاوریم.

در مورد سیاست‌ها غلط در حوزه‌ی آب، فراوان می‌توان گفت که از حوصله‌ی این نوشته خارج است. شاید بد نباشد به یکی از شاهکارهای آن که همان سد گتوند باشد اشاره کنیم و بگذریم! جالب این‌جاست که برخلاف بحث آلودگی هوا، واکنش مردم و اعتراض به شکل‌های مختلف، در مقابل سیاست‌های حوزه‌ی آب به‌مراتب شدیدتر است. نگاه کنید به این گفته‌های یک کارشناس سازمان محیط زیست.

شاخص‌های دیگر شهری

موضوع آب و آلودگی هوا، به‌گمانم مهم‌ترین دغدغه‌های محیطی برای زندگی در شهرهای بزرگ ایران است، ولی در کنار آن عوامل متعدد محیطی دیگر هم وجود دارند که چالش‌های روزانه ایجاد می‌کنند. وضعیت ترافیک، کمبود فضای سبز، یا معضلات دفع زباله از نمونه‌های آن است. به‌گمانم طرح بازیافت (recycling) زباله‌ها از قبل از خروج من از ایران شروع شده بود، یعنی بیش از ۱۳ سال پیش. جای تاسف است که بعد از این همه سال، کماکان شهرداری‌ها ظاهرا برنامه‌ی درست و فراگیری برای گردآوری این زباله‌های قابل بازیافت ندارند. کار این جمع‌آوری، در خیلی از مناطق، به‌طور غیر رسمی به تعدادی دوره‌گرد واگذار شده که از راه جمع‌آوری این زباله‌ها و فروش آن امرار معاش می‌کنند. البته در کنار این موارد، پارامترهای مثبتی هم، حتی در مقایسه با خیلی از کشورهای پیشرفته، وجود دارد. مثلا تنوع آب‌وهوایی شهرهای نیمه‌ی شمالی کشور، عموما دلپذیر است، به‌خصوص که لازم نیست سرمای منفی ۳۰ درجه را در زمستان تجربه کنید! به‌علاوه تنوع طبیعی ایران هم به‌نظرم جالب است، به این شکل که با طی فاصله‌ی نسبتا کمی می‌توان از یک وضعیت آب‌وهوایی و ارتفاعی، به وضعیت خیلی متفاوت دیگری رسید. نکته‌ی جالب دیگر، به‌خصوص در مورد شهرهای با قدمت بیش‌تر، مثل اصفهان، «شخصیتی» است که خود شهر دارد. قدم زدن در شهر یک حس حرکت در تاریخ و ریشه‌دار بودن به انسان می‌دهد که برای من جذاب است و خیلی به‌ندرت در شهر‌های آمریکای شمالی تجربه کرده‌ام. شاید تنها استثنای عمده‌اش تا به حال بوستون بوده باشد، آن هم خیلی محدود.

جمع‌بندی و چشم‌انداز آینده

وقت آن رسیده که این مجموعه‌ی شش قسمتی به‌پایان برسد. همان‌طور که از ابتدا گفتم، دلیل مکتوب کردن این مشاهدات، این بود که نه تنها دقیق‌ و مستند کردن مشاهدات به خودم کمک می‌کند، بلکه احتمال می‌دهم برای دیگرانی که به فکر بازگشت‌اند هم مفید باشد. این‌که تصمیم نهایی من و همسرم چه‌ خواهد بود، اولا (از دیدگاه این هدف) خیلی اهمیتی ندارد، ثانیا، پارامترهای مهم دیگری در آن دخیل‌اند که بیش از حد شخصی‌ست و در این‌جا به آن‌ها پرداخته نشد. مستقل از تصمیم من و امثال من، به‌نظرم آینده‌ی کشور، با همه‌ی مشکلات فعلی، در بلندمدت می‌تواند خیلی درخشان باشد، به‌شرطی‌که دوره‌ی گذار محتومی که در قسمت سیاست و رسانه به آن اشاره کردم نسبتا سریع و با مسالمت طی شود. اگر به مشکلاتی که در اغلب پست‌های این مجموعه (از جمله همین پست فعلی) به آن اشاره کردم، دوباره دقت کنیم، ردپای تاثیر تصلب فضای سیاسی و رسانه‌ها را می‌توان دید. اگر بخواهم توصیه‌ای به دوستانم، چه خارج‌نشین و چه داخل‌نشین داشته باشم، همین است که نسبت به این گذار بی‌تفاوت نشویم و هرکدام به نوبه‌ی خود سعی کنیم نقشی مثبت در مورد آن ایفا کنیم.


صحبت‌های روث چنگ (Ruth Chang) در مورد تصمیم‌های دشوار.
آخرین نکته این‌که، به‌گمان من برای گرفتن تصمیم‌های از این دست باید مراقب دو موضوع بود:
  • اول این‌که، تصمیم‌هایی که تاثیر بنیادین روی زندگی دارد را نمی‌توان فقط با حساب و کتاب مادی گرفت، مگر این‌که معتقد باشیم زندگی هیچ هدف خاصی ندارد و اصولا ورای همین بعد ملموس و حیوانی هیچ چیز دیگری نیست (منظورم از «حیوانی» منفی نیست). مثلا اعتقاد به آن «خانواده‌ی بزرگ» که در قسمت‌های قبل نوشتم را مشکل بتوان فقط با نگاه به بعد حیوانی زندگی توجیه کرد؛ یا تلاش برای حذف نابرابری در فرصت‌ها و خیلی چیزهای دیگر از این جنس.
  • درعین حال، روی دیگر سکه این است که حتی اگر به اهدافی فراتر از ابعاد مادی در زندگی معتقد باشیم، آسایش جسمی این زندگی بر آن وجوه بالاتر تاثیرات عمیقی دارد. اگر برای چند روز یا هفته غذا نداشته باشیم، اولویت اول زندگی می‌شود سیر شدن، اگر مریضی سختی داشته باشیم، احتمالا حتی اگر بخواهیم هم تلاش زیادی به‌جز درراستای بهبودیمان نمی‌توانیم بکنیم. این‌ها صرفا مثال‌های حداکثری‌ست برای بیان این مقصود که هر کس باید محدودیت‌های حیوانی خودش و حداقل‌های آسایشی‌ مورد نظرش را درک کند و در ورطه‌ی شعار نیفتد.
تلاش من این بود که در نوشتن این مجموعه، به هر دو وجه بالا توجه داشته باشم و در عین‌حال حداقل به نام این وبلاگ ملتزم بمانم و جز آن‌چه گمان می‌بردم حقیقت است، حرفی نزنم. از همه‌ی دوستانی که در این مدت، در وبلاگ، روی شبکه‌های اجتماعی، یا به‌شکل خصوصی در مورد این نوشته‌ها نظر دادند، سپاسگزارم. این قطعه فیلم هم که در این‌جا قرار داده‌ام در یکی از همین نظرات دوستان بود که به‌نظرم جالب بود. شاید تصمیم درست و غلط دراین‌جور موارد خیلی معنی نداشته باشد. درست و غلط، آن چیزی‌ست که ما از یک تصمیم می‌سازیم. عمده‌ی زیبایی زندگی هم شاید در همین تصمیم‌های دشوار باشد که «اگر همه‌ی تصمیم‌ها ساده و منطقا درست یا غلط بود، آن‌گاه زندگی می‌شد بردگی دلایل منطقی.» جمله‌ی داخل گیومه، ترجمه‌ی آزادیست از جمله‌ای در فیلم بالا (نقل به مضمون).

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ دی ۲۰, یکشنبه

ماندن یا رفتن (۵): حوزه‌ی سیاست و رسانه‌ها



چرا نبود «آزادی بیان» از مهم‌ترین مشکلات کشور است؟

اغلب ایرانیانی که دغدغه‌ی شرایط کشور و اصلاح وضع فعلی را دارند (همان «ما»ی این نوشته)، چه داخل و خارج از ایران، در حد قابل توجهی مسائل سیاسی روز را دنبال می‌کنند، که این به‌نظرم مزیتی است جالب این‌که بعضی از ایرانیانی که سال‌ها در خارج از ایران زیسته‌اند، تحت تاثیر شرایط نسبتا پایدار سیاسی در غرب، به این نتیجه می‌رسند که تمرکز ایرانیان روی سیاست زیاد است و اصطلاحا این هم «به‌خاطر جهان‌سومی» بودن ماست! از ژست‌های مضحک شبه‌روشنفکری بعضی از این ایرانیان که بگذریم، دلیل این سوءتفاهم به‌نظرم نادیده گرفتن مسیری است که غرب برای رسیدن به ثبات فعلی‌اش پیموده. مسیری که پر است از درگیری‌های سیاسی، از تشکیل مجلس برای کنترل قدرت شاه گرفته تا کم‌کردن نفوذ کلیسا و از پایه‌گزاری نظام‌های سیاسی بر اساس برابری گرفته تا درگیر‌ی‌های خونین برای تضمین حقوق برابر همه‌ی انسان‌ها در قانون. این مسیری است که طی بیش از پنج قرن پیموده شده ولی برای ما شاید کمی بیش از یک قرن پیش شروع شده باشد و کماکان راهی دراز در پیش دارد. ولی کافی نیست. وضعیت سیاسی ما شبیه بحران کم‌آبی در یک شهر است که حل آن «عمل» و همیاری تعداد زیادی از ساکنان شهر را می‌طلبد، نه فقط دنبال کردن اخبار کم‌آبی. به‌نظرم شاخص اصلی این بحران سیاسی هم میزان «آزادی بیان» در کشور است، به مفهوم جامعی که مثلا در بخش دوم منشور حقوق و آزادی‌های کانادا يا اصلاحیه‌ی اول قانون اساسی آمریکا مطرح است که از جمله آزادی اجتماعات، ادیان و غیره را هم شامل می‌شود. فراوان شنیده‌ایم که مشکلات مختلف مانند کندی رشد اقتصادی، معضلات مربوط به فساد اداری و اقتصادی، سقوط اخلاق عمومی، آلودگی هوا، کم‌آبی و ... به‌عنوان مهم‌ترین مسائل کشور مطرح می‌شود. قطعا همه‌ی این مسائل بسیار مهم است ولی اندکی تامل کنیم که اگر نتوان آزادانه در مورد هریک از این مسائل صحبت کرد، آیا امیدی به پیاده‌سازی هیچ راه‌حل بنیادینی برای آن‌ها وجود دارد؟ در جلسه‌ی کتابی که اخیرا در واترلو داشتم به دوستان یادآوری کردم آن‌قدر رزرو کلاس برای برگزاری چنین جلساتی در دانشگاه واترلو ساده است که وقتی در ایران، با همکاری تعدادی از دانش‌جویان به فکر ایجاد جلسه‌ی مشابهی در دانشگاه تهران بودم چندان به دردسرهای گرفتن فضا فکر نکرده بودم. صرف جمع شدن عده‌ای دور هم در فضای دانشگاه و صحبت حول مسائل تاریخی و اجتماعی، حساسیت ‌برانگیز است. معروف است که «درک مسئله، نیمی از حل آن است». وضعیت فعلی کشور در حوزه‌ی آزادی بیان، نه تنها یافتن راه‌حل برای خیلی از مشکلات فوق را با موانع مصنوعی مواجه می‌کند، بلکه حتی طرح و درک این مسائل را هم مشکل می‌کند (تکرار اتهامات «تشویش اذهان عمومی» و «نشر اکاذیب» را در چند دهه‌ی گذشته به‌یاد بیاوریم).


وضعیت «ما» در سپهر سیاسی کشور و اهمیت دوره‌ی گذار


شدت درگیری‌های جنگ داخلی سوریه، گاهی تظاهرات مسالمت‌آمیز ماه‌های ابتدایی آن را از یادها می‌برد. تظاهراتی که با سرکوب دولتی و کشتار چند هزار نفره، منتهی به فاز مسلحانه شد. عکس برگرفته از صفحه مرحله‌ی تظاهرات جنگ داخلی سوریه در ویکی‌پدیا
ایجاد تغییر واقعی در حوزه‌ی سیاست، همان‌طور که قبلا در این بلاگ نوشته‌ام باید از داخل کشور ایجاد شود، وگرنه نشستن در بیرون و سردادن شعارهای انقلابی ساده است و البته کم‌حاصل. این نوشته از دید شخصی است که برای زندگی در داخل برنامه‌ریزی می‌کند، نه از دید یک خارج‌نشین. معتقدم که وضعیت سیاسی کشور در بلندمدت نمی‌تواند به همین شکل فعلی بماند و تغییرات بزرگ اگر بخواهیم برای تغییرات «بزرگ» شاخص تعیین کنیم، یکی از آن‌ها به ثمر رسیدن تلاش صدساله‌ی مشروط کردن قدرت در مقابل رای مردم است و پایان قدرت مادام‌العمر یک نفر یا یک طبقه. ناگزیر است. این‌که این تغییرات کی و با صرف چه هزینه‌ای از راه می‌رسد را نمی‌دانم ولی به‌نظرم همه‌ی «ما» باید یک طرح کلی برای محقق شدن این تغییر اساسی با کم‌ترین هزینه داشته باشیم. ایراد من به خیلی از دوستان به‌اصطلاح «عمل‌گرا» این است که توجه لازم به این طرح کلی و بلندمدت ندارند. از اولین مشاهداتم در ایران این بود که فضای غالب فعالیت سیاسی، همین نوع عمل‌گرایی است. قصدم در این‌جا انتقاد از دولت فعلی و طرفدارانش نیست. اتفاقا همین عمل‌گرایی‌ها در کوتاه مدت می‌تواند بسیار مفید باشد و مقدمه‌ای بشود برای دوران گذار. ولی این به‌شرطی است که هدف بلندمدت فراموش نشود. افراط در عمل‌گرایی و توجه نکردن به جهت کلی مسیر فعالان سیاسی را به روزمرگی می‌کشاند که ابدا مطلوب نیست. بدیهی‌ست که سرکوب حکومتی نقشی اساسی در ایجاد این فضا داشته. برای من یکی از دلایل اصلی انتخاب دانشگاه به‌عنوان محل کار، ظرفیت فعالیت‌های سیاسی و اجتماعی در محیط دانشگاه و ارتباط نزدیک با آینده‌سازان کشور است. به‌علاوه به‌نظرم با همه‌ی ایرادهایی که به دانشگاه و اساتید وارد است، این نهاد هنوز از اقبال عمومی برخوردار است و نقش مهمی در تحولات بنیادین آینده بازی خواهد کرد. این خاطره را نه به‌عنوان شاهد ادعای بالا، بلکه بیش‌تر برای انبساط خاطر می‌نویسم (و البته اشاره تلویحی به یک آسیب اجتماعی): یکی از نکاتی که در دانشگاه توجهم را جلب کرد، لباس خیلی رسمی اغلب اساتید بود و استفاده‌ی تقریبا همه‌روزه از کت‌وشلوار. من هم که به عادت همه‌ی این سال‌ها (و تا حدودی مبارزه‌ی منفی) معمولا با یک تی‌شرت و کوله‌پشتی به دانشگاه می‌رفتم گاهی با دانش‌جویان اشتباه گرفته می‌شدم که البته احساس جوانی کردنش بد نبود. یکی از جالب‌ترین این اشتباه گرفتن‌ها در یک تاکسی بود که به مقصد دانشگاه سوار شده بودم و راننده‌ی تاکسی که مثلا می‌خواست سر صحبت را باز کند، با لحن پدرانه‌ای گفت، خوب «دَرسَت کی تمام می‌شود؟» من هم به آرامی جواب دادم که درسم قبلا تمام شده، الان در دانشگاه، جزء هیئت علمی‌ام. راننده متوجه نشد و باز پرسید و خلاصه گقتم عزیزجان من «استاد» دانشگاهم. راننده، با لحن جالبی که هنوز نمی‌دانم از روی تحسین بود یا تحمیق (که مثلا من را احمق فرض کرده‌ای که می‌گویی استاد دانشگاهی)، پرسید «یعنی من الان دارم با استاد این مملکت حرف می‌زنم؟» از آن موقع به بعد هم گاهی حرف‌هایش را با پیشوند یا پسوند «استاد» همراه می‌کرد با همان لحن جالب! ولی تقریبا با هر دوستی که این‌طور انگیزه‌ها را مطرح کردم، اخطار داد که هزینه‌های این مسیر بالاست و به‌نوعی برحذرم داشت. توجه به همین نهیب‌های دوستانه برای درک فضای سرکوب مفید است.

در کنار فضای رعب و سرکوب‌، وضعیت پرآشوب منطقه بعد از «بهار عربی» دست‌آویزی شده برای تبلیغات حکومتی در دو راستا:
  • از یک سو، ترویج ترس از بی‌ثباتی، مردم را از ایجاد تغییرات بنیادی، مایوس و هراسان می‌کند.
  • از سوی دیگر، تاکید بر مولفه‌های مذموم ملت‌ساز، به‌خصوص مذهب تشیع، احساسات ملی مردم را در راستای اهداف فرقه‌ای حکومت در منطقه برمی‌انگیزد.
باورم این است که برای ایجاد تغییر واقعی، پرداخت هزینه‌ای قابل توجه لازم است. بدیهی است که هرچه هزینه کم‌تر باشد به‌تر است ولی کم‌کردن هزینه گاهی ما را تا آن‌جا پیش می‌برد که هدف را عوض می‌کنیم و سطح توقعاتمان را در حد گشایش‌های جزیی پایین می‌آوریم. همین وقایع چهار پنج سال گذشته در کشورهای عربی منطقه به‌نظرم درس خوبی است. هرچه چسبندگی انسان‌ها به قدرت مطلقه بیش‌تر بوده، تغییر هم پرهزینه‌تر شده است. مقایسه‌ی تونس، مصر، لیبی، و سوریه از این نظر جالب است، اگر بن‌علی هم به‌اندازه‌ی اسد به قدرت چسبیده بود چه بسا وضعیت تونس هم مانند سوریه بود. تلاش ما باید کم‌کردن همین «چسبندگی» باشد، نه تایید و تشویق آن با ادعای «عمل‌گرایی». در پستی که در دوران انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۹۲ نوشتم، به سخنان کاندیدای «کلیددار» در دی‌ماه ۱۳۸۸ اشاره کردم که «۹ دی پاسخ قاطع ملت ایران به معاندین و ضد انقلاب بود.» جالب است که به‌تازگی ایشان در سالگرد همان روز گفته است «۹ دی روز دفاع ملت از نظام و ولی فقیه بود.» لازم است تاکید کنم که تلاش‌های دولت فعلی، به‌خصوص همت وزیر امورخارجه‌ی آن در به ثمر رسیدن مذاکرات هسته‌ای کاملا ستودنی است. ولی این گونه گشایش‌ها در مشکلات مصنوعی که خود حکومت برای خودش ایجاد کرده، گاهی ما را این‌قدر خوش‌بین می‌کند که اگر همان وزیر خارجه گفت «ما در ايران هیچ کسی را به خاطر عقيده‌اش زندانی نمی‌کنيم» با هزار وسیله آن را توجیه می‌کنیم و به‌راحتی رنجی را که امثال بهمن احمدی امویی فقط برای بیان عقایدشان می‌کشند را فراموش می‌کنیم. این به‌نظرم همان گم‌کردن هدف و دل‌خوش کردن به گشایش‌های ظاهری است. مدعی نیستم که مسیری که بقیه ملت‌ها رفته‌اند را باید قدم به قدم تجربه کنیم، ولی به تاریخ هم که نگاه کنیم، «گذار به آزادی و حکومت مردم»، بدون پرداخت هزینه و تنها با تکیه بر سازوکارهایی که حکومت استبدادی تعیین می‌کند، تقریبا غیرممکن بوده است. شاید هر کشور پیش‌رو در زمینه‌ی دموکراسی و آزادی سیاسی را که انتخاب کنیم، به‌راحتی بتوان هزینه‌های هنگفت تاریخی که آن ملت برای رسیدن به وضعیت فعلی پرداخته را پیدا کرد. مثلا در بریتانیا قرن‌ها بعد از تشکیل مجلس فئودال، تنازع بین شاه و مجلس وجود داشت تا با جنگ‌های داخلی قرن هفدهم و نهایتا «انقلاب باشکوه» مجلس و حوزه‌ی اقتدار شاه تقریبا به شکلی درآمد که بتوان آن را «مشروطه‌ی سلطنتی» نامید.


صداوسیما و رسانه‌های حکومتی

گزارشی از حملات هلی‌کوپتر‌های ارتش سوریه با بمب‌های بشکه‌ای در حلب
(گزارش «شبکه‌ی ۴» بریتانیا، خرداد ۱۳۹۴)
زندگی و فعالیت سیاسی در ایران، متاسفانه نیازمند توجه به رسانه‌های حکومتی، از جمله صداوسیماست، به دلیل وسعت تاثیر آن‌ در جامعه و نبود رسانه‌های مستقل قابل رقابت با آن. می‌گویم «متاسفانه» به این دلیل که در خیلی از موارد، اخبار این رسانه‌ها به حدی از وقاحت و ریاکاری می‌رسد که دنبال کردن آن اعصاب پولادین می‌خواهد. به‌عنوان مثال، در مدتی که در ایران بودم، هم درگیری‌های خونین سوریه در جریان بود، هم یمن. در هر دو مورد هم گزارش‌های فراوان از حمله هواپیماها به شهروندان وجود دارد. اخبار صداوسیما پر بود از گزارش‌های «مظلومیت یمن» ولی تقریبا هیچ خبری از بمب‌های بشکه‌ای رژیم اسد و حمله به مدرسه‌ها و کودکان سوریه وجود نداشت. به‌علاوه، روند سال‌های دور گزارش پیوسته‌ی «صلابت ایران» و «حقارت دشمنان ایران» کماکان ادامه داشت. از مثال‌های مرتبط با این موضوع، گزارش‌های روزانه‌ی صداوسیما از کشتی ارسال کمک به یمن و ادعای این بود که کشتی مستقیما به یمن خواهد رفت و هیچ کشوری هم نمی‌تواند آن را بازرسی کند. حتی گزارشگر از روی عرشه کشتی‌ ایرانی، ناوهای آمریکایی را در نزدیکی نشان می‌داد با ادعای این‌که هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. روز آخر هم ناگهان کشتی از جیبوتی سردرآورد بدون سروصدای خیلی زیاد و مثلا پاسخ به این پرسش که این همه صلابتی که بیش از یک هفته به‌خورد مردم داده شد، یک دفعه کجا رفت؟

به‌هرحال انتظار خیلی زیادی هم از صداوسیما نداشتم و شاید به دلیل همین انتظار پایین، بعضی از برنامه‌ها و شکستن بعضی از تابوها در آن‌ها برایم جالب بود. مثلا شبی برنامه‌ای بود در مورد طلاق و این‌که بعد از طلاق چه رفتارهایی باید کرد که هزینه‌ی این اتفاق در زندگی دو طرف و فرزندان و نزدیکان آنان کم‌تر شود که به‌نظر جالب و منطقی بود و از کلیشه‌های مربوط به بسنده کردن به مذمت طلاق و چشم بستن بر آن به‌عنوان یک مشکل اجتماعی، گذر کرده بود.


اینترنت، رسانه‌های غیرحکومتی و ماهواره

از رسانه‌های حکومتی که بگذریم، رسانه‌های غیر دولتی داخلی، تحت فشار فراوان حکومت به ورطه‌ی خودسانسوری افتاده‌اند. البته کماکان تنوع روزنامه‌ها و اخباری که پوشش می‌دهند قابل توجه است و توقف جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی، لذت بخش. ولی به‌عنوان کسی که دوران اصلاحات را از نزدیک دیده، قطعا وضعیت آزادی رسانه‌ها از اواخر دهه‌ی هفتاد کم‌تر است. نزدیک به سالگرد مرگ رهبر سابق انقلاب، تمام روزنامه‌ها، از هر جناحی، پراند از مقاله‌های تجلیل و تعریف از او، دریغ از یک گزارش با اندکی انتقاد از رهبری او. وضعیت رهبر فعلی هم که روشن است، نه تنها سر سوزن انتقادی وجود ندارد، حتی به‌نظرم، اجتناب از پوشش اخبار او هم برای روزنامه‌ها غیرممکن است و انگار تحت دستورالعملی موظفند که گزارش دیدارها و سخنانش را در صفحه‌ی اول پوشش دهند.

وضعیت اینترنت هم بدون استفاده از فیلترشکن واقعا اسف‌بار است. برای گذر از فیلتر اینترنت، ظاهرا استفاده از وی‌پی‌ان (VPN) مرسوم و دسترسی به آن نسبتا ساده است. من در مدتی که در ایران بودم از تور و سایفون استفاده می‌کردم. البته اغلب این ابزارهای ضد فیلتر به‌نوعی به رمزنگاری ارتباطات و به‌طور خاص اس‌اس‌ال (SSL) وابسته‌اند و گاهی ترافیک اس‌اس‌ال به خارج از ایران با اختلال‌های عمدی مواجه می‌شود. به‌عنوان نمونه، این لینک مربوط به یک مورد در سال ۱۳۹۰ است، ولی به‌نظرم این مشکل کماکان ادامه دارد هر چند نه به شدت مواردی که سروصدایش به رسانه‌ها می‌رسد. در این میان، نکته‌ی مثبت، افزایش سرعت دسترسی به اینترنت و شیوع خدمات مبتنی بر اینترنت است، مانند انواع سامانه‌های فروش اینترنتی، خدمات بانکی، بخشی از خدمات دولتی و غیره، که خودبه‌خود، میزان نفوذ اینترنت را در کشور خیلی بیش‌تر کرده است. خدمات نسل سوم (3G) تلفن‌های همراه هم با قیمت‌های نازل (در مقایسه با کانادا) رو به افزایش است.

بزرگ‌ترین استثنا در میان سانسور رسانه‌ها، شبکه‌های ماهواره‌ای است. در شهر‌های بزرگ، مثل تهران و اصفهان، دسترسی به ماهواره خیلی بیش‌تر از سیزده سال پیش است. به‌علاوه کیفیت شبکه‌های ماهواره‌ای (از نقطه‌نظر موضوع این نوشته) به‌نظرم خیلی به‌تر از قبل است. به‌عنوان مثال، دیدن و شنیدن اخبار بی‌بی‌سی فارسی رایج است و به‌جز در مواردی که به پای هسته‌ی اصلی قدرت می‌پیچد، مثل مستند «خط و نشان رهبر» که در زمان پخش آن ارسال پارازیت برای اختلال شبکه بی‌بی‌سی فارسی تشدید شد و متعاقب آن چند نفر داخل ایران دستگیر شدند. دیدن این قطعه فیلم مفید است برای درک حال و هوای جامعه‌ای که حاکمیتش آرزوی کنترل همه‌ی روزنه‌های اطلاعاتی‌ را دارد. برنامه‌های آن بدون پارازیت قابل مشاهده و پی‌گیری است.


رابطه‌ی دین و سیاست

«...فرق اساسى حكومت اسلامى با حكومت‌هاى مشروطه سلطنتى و جمهورى در همين است: در اين‌كه نمايندگان مردم، يا شاه، در اين گونه رژيم‌ها به قانونگذارى می‌پردازند؛ در صورتى كه قدرت مقننه و اختيار تشريع در اسلام به خداوند متعال اختصاص يافته‌است. شارع مقدس اسلام يگانه قدرت مقننه است. هيچ كس حق قانونگذارى ندارد؛ و هيچ قانونى جز حكم شارع را نمی‌توان به مورد اجرا گذاشت. به همين سبب، در حكومت اسلامى به جاى مجلس قانونگذارى، كه يكى از سه دسته حكومت‌كنندگان را تشكيل می‌دهد، مجلس برنامه‌‏ريزى وجود دارد كه براى وزارتخانه‌‏هاى مختلف در پرتو احكام اسلام برنامه ترتيب می‌دهد؛ و با اين برنامه‌‏ها كيفيت انجام خدمات عمومى را در سراسر كشور تعيين می‌كند...»
برگرفته از کتاب «ولایت فقیه» (برگردان از مجموعه‌ی بحث‌های خمینی در نجف تحت عنوان «حکومت اسلامی») بخش «طرز حکومت اسلامی»
تصویر از ویکی‌پدیا
برای هر دین و متن دینی، امکان برداشت‌های مختلف و گاهی متضاد، وجود دارد. اسلام هم از این نظر مستثنی نیست. می‌توان مسلمان بود و تکثرگرا، به عقاید دیگران احترام گذاشت و صدایشان را خفه نکرد و هم می‌توان هر صدای مخالفی را خاموش کرد و مثلا حتی نحوه‌ی لباس پوشیدن مردم را جزء مهم‌ترین دغدغه‌های حکومت دانست. به گمان من، یکی از مهم‌ترین موانع ایجاد تغییر اساسی در امور حاکمیتی کشور، مذهب تشیع و قرائت خاصی از آن است که در جامعه رواج داده می‌شود (و من نامش را «تشیع فقاهتی» می‌گذارم). بیان دلایل مفصل این ادعا نوشته‌ی جداگانه‌ای می‌طلبد، ولی از همان دوران قبل از مشروطه که نگاه کنیم، حتی بخش قابل توجهی از آن دسته از مجتهدینی که در زمره‌ی طرفداران مشروطه به حساب می‌آیند، برداشتی از فقاهت و تشیع دارند که به هیچ وجه با آرمان یک مجلس مردمی سازگار نبوده و نیست (روحانیون مخالف مشروطه که جای خود دارند). به بیان دیگر اصولا بخش‌های عمده‌ای از زندگی اجتماعی و سیاسی وجود دارد که تشیع فقاهتی آن‌ها را حوزه‌ی بی‌منازع خودش می‌داند و به‌هیچ وجه معتقد به قانون‌گذاری یا تصدی در آن بخش‌ها توسط یک مجلس و حکومت عرفی، بدون نظارت فقیه، نیست. به‌عنوان نمونه، چند سال پیش مجلس فرمایشی شورا، قانونی تصویب کرد در مورد قوانین ارث زن از زمین. عکس‌العمل جعفر سبحانی به آن و نامه‌ای که رییس مجلس نوشت جالب بود و تا حد زیادی منظور من از ادعای فوق را نشان می‌دهد. ایشان نوشته است: «حضور همه نمایندگان، مصدّع می‌شود در اخبار شنیدیم كه درباره ارث زن از زمین، قانونی به تصویب نمایندگان رسیده است. اینجانب در مصوّبه و محتوای قانون، سخنی نمی‌گویم، ولي نظر شریف نمایندگان را به نكته‌ای دیگر جلب می‌كنم و آن اين‌كه قانونگذاری دو مرحله دارد: تبیین حكم شرع از كتاب و سنت، و این برعهده فقیهان اسلام است. تصویب قوانینی در مسائل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در حدود قوانین شرع، كه این وظیفه نمایندگان است. تحدید ارث زوجه از مسائل شرعی است كه باید در آن، فقیهان اسلام نظر دهند، آنگاه مجلس برای اجرای اين حكم، برنامه‌ريزی كند. همان طوری كه تفکیک قوای سه‌گانه از اصول اساسي ما است، تفکیک این دو قلمرو نیز چنین است و آنچه كه بر عهده مراجع تقليد گذارده شده، غیر از وظیفه‌ای است كه بر عهده نمایندگان است.» این نقل قول را مقایسه کنید با آن‌چه از خمینی از درس حکومت اسلامیش در بالا نوشته‌ام. البته برای این‌که سوءتفاهمی پیش نیاید که مجلس فرمایشی تغییری در این برداشت ایجاد کرده، خوب است پاسخ رییس مجلس را هم بخوانید با این عنوان: «مجلس عین فتوای رهبر معظم انقلاب را به صورت قانون تصویب کرده است.» این موضوع کشف خارق‌العاده‌ی من نیست و خیلی از نیروها و فعالان سیاسی به آن واقفند ولی حداقل در داخل ایران، تلاش زیادی برای به چالش کشیدن این برداشت از دین وجود ندارد. می‌دانم که هزینه‌ی طرح چنین انتقاد‌هایی بالاست ولی لااقل می‌توان به آتش این فرقه‌گرایی و فقاهت ندمید. بعضی از کنش‌گرانی که اسم ملی را روی خود می‌گذارند، طرفدار توسعه‌ی شیعه‌گری به‌عنوان یک عنصر ملی‌اند مشابه همان ابزاری که صفویه از آن بهره برد. به‌خصوص بعد از قدرت گرفتن داعش و اوج گرفتن اختلافات با عربستان و ترکیه بر سر بحران‌های منطقه، این نوع حمایت از تشیع بیش‌تر هم شده است. این پدیده به‌نظرم برجسته‌تر از سیزده سال پیش شده است.

هدررفتن سرمایه گفتمان اجتماعی

هر جامعه‌ای، ظرفیت مشخصی برای بحث حول مسائل اجتماعی و ایجاد تغییر در آن‌ها دارد. در هر دوره‌ی زمانی، موضوع یا موضوع‌هایی توجه اصلی نیروهای فعال جامعه را به خود جلب می‌کند و انگیزه‌ی تغییر و اصلاح ایجاد می‌کند. به بیان دیگر برای مشکلاتی که حل آن بسیج اجتماعی می‌طلبد، نمی‌توان در یک زمان به همه‌ی آن‌ها پرداخت چون ظرفیت توجه آحاد ملت محدود است. این‌گونه مشکلات، توجه تعداد زیادی از مردم را می‌طلبد و ایجاد حرکتی فراگیر را که من به آن گفتمان اجتماعی می‌گویم. یکی از مشاهداتم در ایران هدررفتن این سرمایه‌ی محدود گفتمان اجتماعی، حول مسائل عجیب و مصنوعی بود. صرفا برای نمونه، حضور زنان در ورزشگاه و برخورد با پوشیدن چکمه‌های بلند زنانه دو مثال است. این‌ها را صرفا به‌عنوان نمونه بیان کردم: مسابقات والیبال قبلا ظاهرا با حضور خانم‌ها برگزار می‌شد و بعد ناگهان، حاکمیت تصمیم گرفته بود که چنین حضوری به صلاح نیست. در بهار گذشته، یکی از بحث‌های داغ این بود که خانم‌ها باید امکان حضور در ورزشگاه را داشته باشند یا نه. یا به یاد دارم که چند سال پیش، حساسیت زیادی ایجاد شده بود روی پوشیدن چکمه‌های بلند زنانه، تا جایی که فرمانده نیروی انتظامی مدعی بود با پوشیدن آن برخورد خواهد شد. آن زمان، بین موافقان و مخالفان سروصدای زیادی ایجاد شد. در زمستان گذشته که ایران بودم یک مشاهده این بود که پوشیدن این چکمه‌ها، هم فراوان بود، هم کسی ظاهرا کاری به آن نداشت. در خیلی از موارد هم سروصداهای کاذب که می‌خوابد، به‌نظر می‌رسد که این وسط فقط بخشی از همان سرمایه گفتمان اجتماعی بر سر یک مسئله‌ی ساده و خودساخته هدر رفته است. در بعضی موارد، به گمانم، حتی حاکمیت در ایجاد و مشتعل کردن آتش موضوعات بی‌اهمیت، دقیقا برای هدر دادن همین سرمایه‌ی اجتماعی تلاش می‌کند. ماجرای آن خواننده‌ی جوان که از دنیا رفت و آن همه شلوغ‌بازی رسانه‌های رسمی و فراگیر، شاید از همین دست بود.


نگاه به تصویر کلی

به‌دلیل حساسیتی که در حوزه‌ی سیاست و رسانه‌ها داشته‌ام، مشاهداتم فراوان است ولی احتمالا از حوصله‌ی یک پست وبلاگی خیلی فراتر باشد. مثلا به این موضوعات اصلا نپرداختم:
  • اقلیت‌ها و حقی که از آنان ضایع می‌شود (نه تنها توسط دولت)
  • قوی‌تر شدن سیاست‌های «روسیه محور» حاکمیت که انسان را به یاد تاریخ دوران محمد‌علی شاه می‌اندازد
  • وضعیت زندانیان سیاسی و بی‌تفاوتی نسبی جامعه نسبت به آن‌ها
  • عافیت‌طلبی انسان‌ها یا شاید ناامیدی‌شان از ایجاد هر تغییر قابل توجه
و خیلی مسائل مهم دیگر. به‌هرحال، تصویر کلی، به‌عقیده من، چندان امیدبخش نیست. وضعیت سیاسی جامعه به یک بمب ساعتی می‌ماند که خیلی از آدم‌ها یا صدای تیک‌تیک آن را نمی‌شنوند یا نمی‌خواهند بشنوند. آن «چسبندگی» به قدرت که در بالا به آن اشاره کردم، در کشور شدیدتر از سیزده سال قبل شده و احتمالا وقایع مربوط به انتخابات سال ۱۳۸۸ در این تشدید نقش زیادی داشته است. به‌گمانم در جامعه همچنان امید به گذشتن نسبتا مسالمت‌آمیز از دوره‌ی گذار وجود دارد ولی گروه‌های تاثیرگذار سیاسی یا تارومار شده‌اند یا برنامه‌ی خیلی مشخصی برای این گذار ندارند و صرفا امیدوارند که خیلی از اتفاقات محتمل ناگوار نیفتد! به‌هرحال زنده‌بودنی که در آن آزاد نباشی و تلاشی هم برای رسیدن به آزادی نداشته باشی، خیلی ارزش زندگی کردن ندارد.

پانوشت‌ها

۱۳۹۴ دی ۴, جمعه

جلسه‌ی نقد کتاب: «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟»



خلاصه‌ی کتاب


طرح روی جلد کتاب
گروه فرهنگی پرتو، محلی‌ست برای فعالیت‌های دانش‌جویان ایرانی دانشگاه واترلو. از جمله‌ی این فعالیت‌ها برگزاری جلسات نقد کتاب است که به‌نظرم بیش از ده سال از شروع آن می‌گذرد و قبلا هم در این بلاگ در مورد آن نوشته‌ام. به‌تازگی کتاب «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟» نوشته‌ی کاظم علمداری را در یکی از این جلسات ارائه کردم. فایل صوتی مربوط به ارائه و خلاصه‌ی موضوع را این‌جا، بر روی گوگل درایو، گذاشته‌ام (و از روی ساندکلاد هم در ادامه همین نوشته قابل دسترسی است). بحث‌های بعد از ارائه و نکاتی که دوستان مطرح کردند هم جالب بود ولی متاسفانه کیفیت صدای بعضی از دوستان خیلی مناسب نیست. به‌هرحال فایل مربوط به قسمت بحث هم این‌جا به‌شکل جداگانه قابل دسترسی است.

بررسی دلایل عقب‌ماندگی ایران، مستقیم یا غیرمستقیم، موضوع نوشته‌های گوناگونی بوده است. این کتاب هم به‌ ریشه‌یابی دلایل این عقب‌ماندگی می‌پردازد و طبیعتا سرتاسر کتاب پر است از بررسی وقایع تاریخی برای رد یا تایید نظرات مختلف. نویسنده که دکترای جامعه‌شناسی را از دانشگاه ایلینویز گرفته، معتقد است که جبر جغرافیایی و به‌طور خاص جمعی بودن عوامل تولید (مانند آب برای کشاورزی)، تا حد زیادی منجر به مرکزیت قدرت در ایران و سرزمین‌های دوروبر آن شده. از نتایج این مرکزیت این است که طبقه فئودال به معنای اروپایی آن، هیچ‌گاه در ایران شکل نگرفت و در ادامه طبقه‌ی سرمایه‌دار (بورژوا) هم آن‌چنان قدرتمند نشد. به‌ویژه حکومت‌هایی که خود را نماینده و پشتیبان طبقه سرمایه‌دار بدانند، تشکیل نشد و در نتیجه‌ی آن، خردگرایی و پیشتازی علم بدون محدودیت، در ایران هیچ‌گاه به‌شکل گسترده اتفاق نیفتاد. نویسنده در بخش‌هایی از کتاب به تاثیر یکی بودن نهاد دین و حکومت در ایران پیش و پس از اسلام می‌پردازد.

در توضیح چگونگی پیش‌رفت تمدن غرب در دوران معاصر، و چرایی عدم وقوع چنان توسعه‌ای در ایران، نظرات نویسنده را می‌توان به این شکل خلاصه کرد:
  • دلایل عقب‌ماندگی یک قوم یا کشور، باید غیرنژادی باشد. به‌علاوه، وضعیت اقلیمی و محیطی خارج از کنترل انسان است و احتمالا در سرنوشت او موثر است.
  • تهاجم اقوام مختلف مانند اعراب، ترکان یا مغولان، هرچند در کندی یا تندی توسعه موثر است، ولی نمی‌تواند دلیل اصلی عقب‌ماندگی ایران باشد، چرا که مشابه چنین تهاجم‌هایی در اروپا هم سابقه داشته. به‌علاوه وضعیت اروپا و ایران، از نظر توسعه‌یافتگی، در اوایل قرن شانزدهم مشابه است.
  • فئودالیسم اروپایی، نوعی از پراکندگی و عدم تمرکز قدرت را در اروپا موجب شد. چنین طبقه‌ای، با این مشخصه‌ی خاص، هیچ‌گاه در ایران شکل نگرفت. یک دلیل اصلی این موضوع هم نیاز به قدرت مرکزی برای استفاده از لوازم تولید و به‌طور خاص آب برای کشاورزی بود.
  • در هر دو تمدن اسلامی و مسیحی (یا اروپایی) دین در کنار حاکمیت قرار گرفت ولی در مورد اسلام این همراهی از همان ابتدای شکل‌گیری دین وجود داشت، درحالی‌که در مسیحیت بعد از چندین قرن چنین شد. در هر دو حالت هم وحدت دین و دولت، عاملی بازدارنده در مقابل نوگرایی بود. در غرب نهایتا جدایی این دو نهاد اتفاق افتاد ولی در ایران چنین اتفاقی هنوز نیافتاده است.
  • ظهور سرمایه‌داری و طبقه‌ی سرمایه‌دار، در بستر فئودالیسم اروپایی ممکن شد.
  • پیشرفت علمی اروپا در چند قرن گذشته، عمدتا برای پاسخ به نیاز اقتصادی و عطش تولید بیش‌تر نظام سرمایه‌داری بوده است. این نوع پیشرفت علم با پیشرفت علوم قرن‌های دوم تا پنجم هجری، در سرزمین‌های اسلامی، تفاوت بنیادین دارد. به‌طور خاص حرکت معتزله را حتی اگر بتوان حرکتی خردگرا دانست، حداکثرش در چارچوب دین و در پشتیبانی دین بود. خردگرایی بعد از رنسانس در اروپا، به‌ویژه در دوران انقلاب صنعتی به بعد، کاملا در خدمت تولید بود.
در قسمت‌های مختلف کتاب، نویسنده به نقد نظرات رقیب هم می‌پردازد، از جمله در بستر توضیح همین تفاوت خردگرایی، به نقد نظریه‌ی صادق زیباکلام در کتاب «ما چگونه ما شدیم؟» می‌پردازد. زیباکلام، عموما «خاموشی چراغ علم» را دلیل اصلی افول ایران و دیگر جوامع اسلامی از قرن پنجم به بعد می‌داند. تجلی این افول هم برتری اهالی حدیث و ضدیت آن‌ها با عقل‌گرایی است. علمداری با رد این ادعا، استدلال می‌کند که اولا عقل‌گرایی اسلامی در قرون ابتدایی هجری و خردگرایی اروپای بعد از رنسانس، تفاوت بنیادین داشته‌اند، به‌علاوه، رابطه‌ی توسعه‌ی علوم و رشد اقتصادی معکوس آن چیزیست که زیباکلام درک کرده است.


چند نکته از موارد نقد کتاب


بخش بحث آزاد جلسه‌ی کتاب
کیفیت صدای بعضی از حاضران متاسفانه خیلی خوب نیست.
به‌نظرم کتاب از نظر پرهیز از پاسخ‌های کلیشه‌ای به سوال چرایی عقب‌ماندگی ایران، قابل ستایش است. نویسنده‌ تلاش می‌کند وقایع مختلف را در چارچوب تئوری کلی کتاب توضیح دهد و در این راستا تا حدودی هم موفق است. البته نظریه‌ی نویسنده تا حد زیادی تحت تاثیر تفکرات مارکس و انگلس است و نکاتی از این نظریه، بعضا بدون استدلال کافی، پذیرفته فرض می‌شود. مثلا این سوال ساده کاملا پاسخ داده نمی‌شود که اگر دلیل اصلی عدم شکل‌گیری فئودالیسم در ایران نیاز به قدرت مرکزی برای دسترسی به آب بود، چرا در خیلی از جاهای دیگر در شرق، که دسترسی به آب خیلی ساده‌تر بود، فئودالیسم و بعد از آن سرمایه‌داری شکل نگرفت؟

به‌علاوه، در توضیح رابطه‌ی تحولات حوزه‌ی دین و توسعه‌ی اقتصادی و علمی، نویسنده تا حدودی معتقد است که تغییرات و توسعه‌ی اقتصادی دلیل اصلی تحولات دینی و علمی بوده. حتی اگر بتوان ادعای مربوط به پیشرفت علم و تکنولوژی را با استدلال تاخر زمانی آن نسبت به توسعه‌ی اقتصادی پذیرفت، در حوزه‌ی دین حتی چنین تقدم و تاخری هم جای سوال دارد. این نظریه‌ی رقیب که تحولات حوزه‌ی دین، منجر به فردگرایی بیش‌تر، مرکزیت انسان و حق آزادی او، و در نتیجه رشد سرمایه‌داری و علوم شد، تا حد زیادی در کتاب بدون پاسخ می‌ماند.

از نظر نوع نگارش هم، بعضی جاها استدلال‌ها بیش از حد تکرار شده است و خواندن کتاب را ممکن است کسل‌کننده کند. به‌هرحال به‌نظرم، کتاب برای هرکس که دغدغه‌ی عنوان کتاب را داشته باشد، قطعا ارزش یک‌بار خواندن را دارد. ناگفته پیداست که صحبت‌های من در این جلسه‌ی کتاب، به‌خصوص در بخش بحث آزاد بعد از ارائه، خالی از خطا نیست، به‌ویژه در ذکر جزییات بعضی از وقایع تاریخی.

ویرایش ۲۵ دسامبر: امکان گوش کردن به بخش بحث آزاد به شکل مستقیم از ساندکلاد اضافه شد، به‌علاوه‌ی چند ویرایش جزیی.

پانوشت‌ها